ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۱ دقیقه·۱۹ ساعت پیش

فتح عراق توسط احمدبن بویه

در نیمه دوم قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجری، دستگاه خلافت عباسی در بغداد چنان در گرداب ضعف سیاسی، از هم گسیختگی نظامی و فروپاشی اقتصادی فرو رفته بود که جز نامی از آن شکوه دیرین باقی نمانده بود. ریشه این ضعف را باید در پیامدهای قتل متوکل در سال ۲۴۷ هجری جست؛ از آن پس غلامان ترک در سامرا به بازیگران اصلی صحنه قدرت بدل شدند و خلفا یکی پس از دیگری بر تخت نشسته و به دست همان غلامان عزل و قتل می‌شدند. دوران موسوم به «فترت سامرا» اقتدار نهاد خلافت را تا بنیان ویران کرد. هنگامی که معتضد در سال ۲۷۹ هجری بار دیگر مرکز خلافت را به بغداد بازگرداند، توانست تا اندازه‌ای قدرت نظامی و مالی را بازسازی کند، اما این احیا عمری کوتاه داشت. پس از او، با به خلافت رسیدن مقتدر در سال ۲۹۵ هجری که کودکی سیزده‌ساله بود، رقابت میان گروه‌های دیوانی و نظامی بالا گرفت و وزیران، حاجبان و سرداران ترک و دیلمی یکی پس از دیگری قدرت را قبضه کردند. قتل مقتدر در سال ۳۲۰ هجری در نبرد با مؤنس خادم، نماد فروپاشی کامل هیبت خلافت بود. خلیفه قاهر که پس از او بر مسند نشست، خشونت و بی‌کفایتی را به نهایت رساند و با کور کردن و عزل او در سال ۳۲۲ هجری، خلیفه راضی به خلافت رسید.

خلیفه راضی که خود مردی ادیب و ضعیف‌النفس بود، شاهد بود که حتی پرداخت حقوق نگهبانان و خدمتگزاران دربار از توان خزانه بیرون است. در این شرایط، در سال ۳۲۴ هجری برای نخستین بار مقامی به نام «امیرالامرا» پدید آمد که تمامی امور نظامی، مالی و اداری را از دست خلیفه گرفت. نخستین امیرالامرا، ابن رائق، بود که خراج‌ها را ضبط کرد، دیوان‌ها را زیر نظر گرفت و خلیفه را با مقرری ناچیزی به گوشه‌ای راند. از این پس خلیفه حتی حق انتخاب وزیر و دبیر خود را نداشت و امیرالامرای حاکم بر بغداد بود که به نام خلیفه حکم می‌راند. با مرگ ابن رائق در سال ۳۳۰ هجری، دوران آشفته رقابت میان امیران ترک، دیلمی و آل بریدی آغاز شد. بجکم ترک برای مدتی امیرالامرا شد و پس از مرگ او در شکار، بغداد یکسره به میدان جنگ بدل گشت. آل بریدی که از دیوان‌سالاران بومی بصره و خوزستان بودند، با استفاده از ضعف خلافت، مالیات جنوب عراق را در اختیار گرفتند و چند بار به بغداد یورش بردند. همزمان، حمدانیان در موصل و شمال عراق قدرت یافتند و ناصرالدوله حمدانی نیز در مقام امیرالامرایی با پسران بریدی و ترکان به نبرد پرداخت. در این میان، خلیفه متقی که در سال ۳۲۹ هجری به خلافت رسیده بود، آواره میان این قدرت‌ها شد؛ گاه به حمدانیان پناه می‌برد و گاه اسیر طغیان‌های سپاه ترک می‌گشت. سرانجام توزون ترک در سال ۳۳۱ هجری بر بغداد مسلط شد و متقی را مجبور کرد که او را امیرالامرا کند. توزون اما در ادامه، خلیفه را دستگیر و کور کرد و در صفر سال ۳۳۳ هجری، مستکفی بالله را به خلافت نشاند.

وضعیت اقتصادی خلافت در این سال‌ها به کلی تباه شده بود. شبکه‌های آبیاری میان‌رودان که ستون فقرات کشاورزی عراق بود، در اثر جنگ‌های پی‌درپی و نبود نگهداری ویران شده بود. بخش‌های وسیعی از سواد بغداد، واسط و بصره به نیزار و باتلاق تبدیل گشته بود. راه‌های بازرگانی از کار افتاده و کاروان‌های حج در معرض هجوم اعراب بادیه‌نشین و قرامطه قرار داشت. قرامطه که از سال‌ها پیش بحرین را در اختیار داشتند، هر سال با یورش‌های خود راه کوفه تا مکه را ناامن می‌کردند و در برخی سال‌ها بغداد برای خرید آرد و گندم با قحطی‌های مرگبار روبه‌رو می‌شد. خزانه خلیفه چنان تهی بود که پرداخت ماهیانه مواجب سربازان ترک و دیلمی مستقر در بغداد، بحرانی همیشگی به شمار می‌رفت. همین بحران‌های مالی سبب می‌شد هر دسته از سپاهیان برای دریافت حقوق به غارت بازارها و خانه‌های اعیان بپردازند. بغداد در آستانه ورود آل بویه شهری بود که محله‌های آن در میان آتش فتنه‌های مذهبی و قومی می‌سوخت، سپاهیان ترک و دیلمی هر یک بر بخشی از محلات مسلط بودند، و خلیفه جز نامی از امارت بر زبان نداشت.

در چنین فضایی، قدرت گرفتن پسران بویه در ایران سیر شتابناکی داشت. این سه برادر، علی، حسن و احمد، از ماهیگیرزادگان دیلم بودند که ابتدا در صف سپاهیان ماکان کاکی و سپس مرداویج زیاری خدمت می‌کردند. علی بن بویه در سال ۳۲۲ هجری با شجاعت و زیرکی توانست فارس را تصرف کند و شیراز را مرکز قدرت خود سازد. او با دریافت لقب «عمادالدوله» از خلیفه یا به‌کارگیری آن از سوی خود، پایه‌های نخستین امارت دیلمی را در ایران گذاشت. حسن بن بویه نیز پس از قتل مرداویج در سال ۳۲۳ هجری، به تدریج بر اصفهان و ری و همدان دست یافت و بعدها از سوی خلافت یا بر اساس سنت برادران، لقب «رکن‌الدوله» را برگزید. احمد بن بویه، کوچک‌ترین برادر، ابتدا مأمور فتح کرمان شد و پس از کشمکش‌هایی، در سال ۳۳۱ هجری روانه خوزستان گشت. او در خوزستان با آل بریدی و سپاهیان ترک توزون درگیر بود و سرانجام در ۳۳۳ هجری اهواز را به تصرف کامل درآورد. احمد با بهره‌گیری از درآمد خوزستان و نیروی جنگجویان دیلم و گیل که از دیرباز به دلاوری شهره بودند، ارتشی منظم و وفادار پدید آورد و چشم به بغداد دوخت.

با مرگ ناگهانی توزون در محرم سال ۳۳۴ هجری، آخرین سد در برابر احمد بن بویه فرو ریخت. پس از توزون، ابوجعفر بن شیرزاد، دبیر کهنه‌کار و زیرک او، کوشید با عنوان امیرالامرا کنترل بغداد را حفظ کند، اما نفوذش از همان آغاز لرزان بود. ترکان سپاه که حقوق خود را مطالبه می‌کردند، سر به شورش برداشتند و ابن شیرزاد جز با دادن پول‌های نقد خزانه و ربودن اموال بازرگانان و مردم، نمی‌توانست آنان را آرام کند. مستکفی بالله نیز که خود از خلع و کور شدن متقی درس عبرت گرفته بود، می‌کوشید از این آشفتگی به سود استقلال از دست امیران ترک استفاده کند. خلیفه با گروهی از غلامان دیلمی و ترکان مخالف ابن شیرزاد ارتباط برقرار کرد و کوشید او را به قتل برساند، اما توطئه‌اش فاش شد و مجبور گشت برای در امان ماندن از خشم سپاهیان، پنهان شود. در چنین موقعیتی بود که مستکفی با ارسال نامه‌ای محرمانه به احمد بن بویه در اهواز، از او خواست به بغداد بیاید و وعده داد که منصب امیرالامرایی را به وی خواهد سپرد. این دعوت، بهانه‌ای شد که احمد منتظر آن بود.

احمد بن بویه در سال ۳۳۴ هجری از اهواز بیرون آمد و به سوی واسط حرکت کرد. حرکت او با دقت و سرعتی همراه بود که نشان از آمادگی پیشین داشت. خبر نزدیک شدن سپاه دیلمیان بغداد را در اضطرابی عمیق فرو برد. ابن شیرزاد با آنکه بر کرسی امیرالامرایی تکیه زده بود، از کنترل ترکان ناتوان بود و خزانه‌ای برای پرداخت مواجب آنان نداشت. بسیاری از ترکان پیش از رسیدن احمد، پراکنده شدند یا در نهان با دیلمیان ساختند. احمد پس از عبور از واسط، در جمادی‌الاول به نزدیکی‌های بغداد رسید. در بیرون شهر، گروهی از سواران ترک که هنوز وفادار مانده بودند، مقاومتی مختصر کردند، اما به سرعت در هم شکستند و گریختند. ابن شیرزاد نیز که اوضاع را وخیم دید، مخفیانه از بغداد خارج شد و به پناه حمدانیان در موصل رفت. بدین ترتیب راه برای ورود احمد کاملاً گشوده شد.

روز یازدهم جمادی‌الاول سال ۳۳۴ هجری، احمد بن بویه سوار بر اسب، در رأس سپاهی منظم از دیلمیان و گیلانیان و دسته‌هایی از ترکانی که به وی پیوسته بودند، از دروازه‌های غربی وارد بغداد شد. مردم شهر که سال‌ها جز جنگ و غارت و قحطی چیزی ندیده بودند، با دلهره و کنجکاوی به استقبال این فاتح تازه آمدند. خلیفه مستکفی که خود احمد را فراخوانده بود، از کاخ بیرون نیامد اما هیئتی از بزرگان دربار و چاوشان را با خلعت‌های فاخر و پرچم‌ها پیشاپیش فرستاد. احمد نخست در اردوگاهی در کرانه دجله فرود آمد و سپس با تشریفاتی حساب‌شده به دارالخلافه وارد شد. دیدار نخست او با مستکفی در کاخ خلافت، همزمان آمیخته به خوش‌آمدگویی و بیم بود. خلیفه در همان مجلس فرمان داد تا لقب‌های رسمی به برادران بویه داده شود: احمد را «معزالدوله» لقب داد و فرمانی صادر کرد که بر سکه‌ها و در خطبه‌های نماز جمعه، نام او پس از نام خلیفه آورده شود. همچنین علی را «عمادالدوله» و حسن را «رکن‌الدوله» نامید. معزالدوله نیز سوگند وفاداری به خلیفه یاد کرد و احترام ظاهری را به نمایش گذاشت، اما در عمل، از همان ساعت نخست، قدرت واقعی را به دست گرفت.

پس از استقرار در بغداد، معزالدوله بی‌درنگ اداره امور را قبضه کرد. او پسرعموی خود، ابوجعفر صیمری، یا در برخی گزارش‌ها ابوالفضل عباس بن حسین شیرازی، را به عنوان وزیر برگزید و دیوان‌های خراج، عرض و نفقات را در اختیار خاندان خود گرفت. خلیفه از آن پس حق نداشت بی‌اجازه معزالدوله تصمیمی بگیرد. مواجب روزانه خلیفه، مبلغی ناچیز و ثابت تعیین شد؛ گفته شده که برای خلیفه مستکفی پنج هزار درهم در روز مقرر کردند تا هزینه حرم، خدم و حشم خود را تأمین کند، حال آنکه پیش از آن، عواید کل عراق در اختیار خلیفه بود. قصر معزالدوله در بخش غربی بغداد، مرکز اصلی حکومت شد و دیوان‌سالاران برای دریافت فرمان‌ها به آنجا مراجعه می‌کردند. هرچند به ظاهر نام خلیفه بر سکه‌ها و خطبه‌ها پیش از نام امیر می‌آمد، اما این تنها پوسته‌ای از اقتدار بود.

رابطه معزالدوله با مستکفی از همان هفته‌های نخست رو به تیرگی نهاد. دیلمیان که با فاتح خود به بغداد آمده بودند، مذهبی شیعی داشتند و تحمل رفتارهای درباریان سنی خلیفه را نداشتند. از سوی دیگر، مستکفی نیز که خود را منشأ مشروعیت می‌پنداشت، در نهان به گردآوری گروهی از سربازان ترک و دیلمی ناراضی دست زد. شایع شد که خلیفه قصد دارد گروهی از امرای دیلمی را که از معزالدوله ناراضی بودند، به سوی خود جلب کند و حتی برخی غلامان خاص خلیفه، یکی از سرداران مورد علاقه معزالدوله را مورد تعرض قرار دادند. با آنکه خلیفه در ظاهر انکار می‌کرد، معزالدوله دریافت که تا زمانی که مستکفی بر تخت باشد، امنیت حکومت او در بغداد تضمین‌شده نیست. در بیستم جمادی‌الثانی ۳۳۴ هجری، تنها حدود چهل روز پس از ورود به بغداد، معزالدوله دست به اقدامی زد که سرنوشت خلافت را برای همیشه دگرگون کرد. در آن روز، خلیفه مستکفی برای برگزاری مجلس رسمی در دارالخلافه نشسته بود و گروهی از درباریان و دبیران گرد او بودند. به ناگاه، دو تن از سرداران دیلمی معزالدوله، موسوم به شیرزاد و شکرستان، به همراه گروهی مسلح وارد مجلس شدند و بدون توجه به فریادهای حاضران، به سوی خلیفه هجوم بردند. آنان خلیفه را از تخت به زیر کشیدند، عمامه و ردای خلافت را از تنش درآوردند و او را کشان‌کشان به اتاقی در همان قصر یا به خانه‌ای دیگر منتقل کردند و در همانجا چشمانش را با میله‌ای گداخته کور کردند. فریادهای مستکفی و شیون اهل حرم در راهروهای قصر پیچید، اما هیچ‌کس یارای مقاومت نداشت. اندکی بعد، پسر مقتدر، ابوالقاسم فضل، را که از بیم جان در حبس یا اختفا به سر می‌برد، بیرون آوردند و با همان لباس ژنده به حضور معزالدوله بردند. معزالدوله به عنوان خلیفه جدید با او بیعت کرد و او را «المطیع لله» نامید. مستکفی نابینا و خوار شده، باقی عمر را در حبس گذراند و در همان سال ۳۳۸ هجری در گوشه‌ای گمنام درگذشت.

با این رویداد، ماهیت ساختاری نهاد خلافت عباسی به کلی دگرگون شد. از آن پس خلیفه دیگر هیچ نقشی در سیاست، اداره ولایات، فرماندهی سپاه و حتی گردآوری مالیات نداشت. امیر بویه که خود را «امیرالامرا» می‌خواند، مالک واقعی قدرت بود. نظام دیوانی که پیش‌تر خلیفه را در رأس خود داشت، اکنون زیر نظر وزیر معزالدوله به کار می‌پرداخت. دیوان خراج، مسئول گردآوری مالیات از زمین‌های سواد عراق بود و درآمد آن مستقیماً به خزانه معزالدوله واریز می‌شد و سهم خلیفه همان مقرری ثابت روزانه بود. دیوان جیش که به امور سپاه می‌پرداخت، یکسره در اختیار امیر قرار گرفت و سربازان دیلم و ترک، مواجب خود را نه از خلیفه، که از امیر بویه دریافت می‌کردند. منصب قاضی‌القضاتی نیز اگرچه به‌ظاهر با تأیید خلیفه منصوب می‌شد، اما گزینش اصلی از آن معزالدوله بود.

یکی از برجسته‌ترین تغییرات، نمایان شدن رسمی هویت شیعی آل بویه در مرکز خلافت سنی بود. معزالدوله که خود بر مذهب زیدی یا با گرایش‌های امامی بود، در سال ۳۴۱ هجری رسماً فرمان داد که در روز عاشورا بازارها بسته شود و مراسم سوگواری برای امام حسین علیه السلام در کوچه و بازار بغداد برپا گردد. همچنین در هجدهم ذی‌الحجه، جشن غدیر خم با شکوه تمام برگزار شود. این اقدام که با اعتراض شدید اهل سنت و درگیری‌های خونین محله‌ای در بغداد همراه شد، نماد روشنی از جابه‌جایی کامل موازنه قدرت بود؛ خلیفه‌ای که خود را وارث مشروعیت سنی می‌دانست، اکنون ناگزیر به تماشای برگزاری شعائر شیعی در پایتخت خود بود، بی‌آنکه بتواند کوچک‌ترین مانعی ایجاد کند.

از نظر ساختار سیاسی، خلافت عباسی به نهادی تشریفاتی تنزل یافت که مشروعیت دینی و سنتی را به حکومت امیران بویه وام می‌داد. معزالدوله و جانشینانش برای مقابله با رقبای سنی مذهب خود، یعنی سامانیان در خراسان و حمدانیان در موصل و حلب، به نام خلیفه بر منابر خطبه می‌خواندند و او را بر سکه‌ها ضرب می‌کردند، اما در حقیقت، خلیفه زندانی زرینی در کاخ خود بود که فقط هنگام لزوم برای مشروعیت‌بخشی به امیران از او استفاده می‌شد. این وضعیت تا زمان ورود طغرل بیک سلجوقی به بغداد در سال ۴۴۷ هجری ادامه یافت. بدین سان، سال ۳۳۴ هجری نه تنها تاریخ ورود یک امیر دیلمی به بغداد، که نقطه پایانی بر استقلال سیاسی خلافت عباسی و آغاز دوران امارت آل بویه بود؛ دورانی که در آن خلیفه، سایه‌ای بیش نبود و قدرت حقیقی در دستان معزالدوله و پسران بویه قرار داشت.

تاریخعراقعباسیانبغداد
۲
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید