

نسلکشی رواندا را باید از دل هزارتوی تاریخ این سرزمین و از دل برساختن هویت های قومی توسط استعمارگران روایت کرد، زیرا بدون فهم چگونگی شکل گیری شکاف میان هوتو و توتسی، نمیتوان عمق فاجعه را درک کرد. پیش از ورود اروپاییان، در منطقه دریاچه های بزرگ آفریقا، ساختار اجتماعی پادشاهی رواندا حول محور یک پادشاه از قوم توتسی، گاوها و نظام ارباب رعیتی خاصی به نام «اوبوهکه» می چرخید. واژه «توتسی» عمدتاً به صاحبان گله های بزرگ گاو اطلاق میشد و «هوتو» به کشاورزان، اما این دو گروه زبان واحدی به نام کینیارواندا داشتند، دین و فرهنگ مشترکی داشتند، ازدواج میان آنها متداول بود و مهمتر از همه، امکان گذار از یک گروه به گروه دیگر از طریق افزایش یا کاهش تعداد گاوها وجود داشت. گروه سوم و بسیار کوچکی به نام توا (شکارچیان کوتوله) نیز در جنگل ها زندگی میکردند. این مرزها شناور بودند و «قومیت» به معنای امروزی وجود نداشت.
نخستین اروپاییانی که در اواخر سده نوزدهم به رواندا رسیدند، آلمانی ها بودند، اما آنها نیز ساختار موجود را دست نخورده رها کرده و از طریق پادشاه توتسی و نخبگان توتسی حکمرانی غیرمستقیم داشتند. پس از جنگ جهانی اول، بلژیک قیمومیت رواندا-اوروندی را از جامعه ملل گرفت. این بلژیکیها بودند که شکاف نرم گذشته را به شکافی سخت، نژادی و مرگبار تبدیل کردند. انسان شناسان بلژیکی جمجمه ها و بینی ها را اندازه گیری میکردند و با متأثر شدن از فرضیه حامیتی، نتیجه گرفتند که توتسی ها «سیاهانی سفیدگونه» با ریشه نژاد برتر حامی-اتیوپیایی هستند که از شمال آمده و با اندام های کشیده، قامت بلند و بینی باریک، ذاتاً برای حکومت بر توده های بانتوتبار هوتو با جمجمه های پهن و بینی های کوتاه ساخته شده اند. کلیسای کاتولیک نیز در این روایت همدست شد و توتسی ها را برگزیدگان خدا برای رهبری خواند.
در سال ۱۹۳۳، دولت بلژیک سرشماری ای ترتیب داد و از آن پس برای هر فرد شناسنامه ای حاوی ذکر «قومیت» صادر کرد: هوتو، توتسی یا توا. ملاک این تقسیم بندی نیز سلیقه ای و بر اساس اموال (گاوها) بود؛ هرکه بیش از ده گاو داشت توتسی ثبت میشد، و کمتر از آن هوتو. از این لحظه، قومیت به سرنوشت محتوم و برگشت ناپذیر بدل شد، و نطفه فاجعه بسته شد. بلژیکی ها آموزش را در انحصار توتسی ها گذاشتند و هوتوها را از مشاغل دولتی محروم کردند. این تبعیض نهادینه شده برای دهه ها ادامه یافت.
با پایان جنگ جهانی دوم و وزش بادهای ضداستعماری، نخبگان نوظهور هوتو که در حوزه های کلیسایی تحصیل کرده بودند، شروع به بازتعریف تاریخ کردند و خشم انباشته شده علیه سلطه توتسی را به جنبش رهایی بخش هوتو بدل ساختند. در سال ۱۹۵۷، بیانیهای موسوم به «بیانیه هوتو» منتشر شد که در آن توتسی ها به عنوان بیگانگانی از حبشه معرفی شدند که حق ندارند بر کشور بومی هوتوها حکومت کنند. کلیسا نیز برای حفظ نفوذ خود، حمایت را از توتسی به هوتو منتقل کرد. تنش ها در نوامبر ۱۹۵۹ منفجر شد: شایعه حمله یک جوان توتسی به یک سیاستمدار هوتو باعث شد دسته های هوتو در سراسر کشور به خانه های توتسی ها یورش ببرند، گاوها را بدزدند، کلبه ها را بسوزانند و صدها توتسی را با قمه و چوب بکشند. این نخستین موج از کشتار سازمانیافته توتسی، ها بود. بلژیکی ها برای سرکوب خشونت هوتوها وارد عمل نشدند، بلکه ناظر بودند و بعداً با سرنگونی نظام پادشاهی، زمینهساز روی کار آمدن جمهوری به رهبری هوتوها شدند.
در نخستین انتخابات زیر نظر بلژیک در ۱۹۶۱، حزب پارم هوتو (جنبش رهایی هوتو) به رهبری گرگوار کاییباندا پیروز شد و پارلمان جدید توتسی ها را از قدرت حذف کرد. در اول ژوئیه ۱۹۶۲، رواندا رسماً استقلال یافت و کاییباندا رئیس جمهور شد. جمهوری نخست رواندا نیز سرشار از قتل های انتقامی و موج های پناهندگی توتسی ها به کشورهای همسایه مانند اوگاندا و تانزانیا بود. طی سال های ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴، با حمله چریک های موسوم به «اینیِنزی» (سوسک ها) از سوی پناهندگان توتسی، دولت هوتو واکنشی بیرحمانه نشان داد و ده ها هزار توتسی غیرنظامی در استان های گیکونگورو و سایر نقاط سلاخی شدند. قربانیان را به رودخانه نیابارونگو می ریختند و آب گل آلود و سرخ از خون میشد. کشتار ۱۹۶۳ بیست هزار کشته برجا گذاشت و سبب خروج موج عظیم دیگری از پناهندگان شد. بدین ترتیب، جمعیت توتسی ها در داخل رواندا به کمتر از ۱۰ درصد کاهش یافت.
در سال ۱۹۷۳، ژنرال ژوونال هابیاریمانا با یک کودتای بدون خونریزی، کاییباندا را سرنگون کرد و جمهوری دوم را بنیان نهاد. او در ابتدا شعار آشتی ملی داد، اما به زودی با اتکا بر شبکههای منطقه ای و خویشاوندی (آکازوی شمال)، سیاست سهمیه بندی قومی (تعادل قومی) را سخت تر اجرا کرد. طبق این سیاست، توتسی ها فقط حق ۹ درصد از مشاغل دولتی و ۹ درصد کرسی های مدارس را داشتند. هویت هوتو به محور سیاست های دولت بدل شد و هرگونه تلاش برای بازگشت پناهندگان توتسی با این پاسخ مواجه میشد که «رواندا مثل یک لیوان پر است، اگر آب بیشتری بریزید، لبریز میشود». پسران پناهندگان توتسی که در اردوگاه های فقرزده اوگاندا به دنیا آمده بودند، از همه حقوق محروم و همیشه با برچسب بیگانه مواجه بودند. در همین اردوگاهها، جنبش مقاومت زیرزمینی توتسی با نام جبهه میهنی رواندا (آر. پی. اف) به رهبری فرد رِویگیما و پل کاگامه شکل گرفت. کاگامه که در اوگاندا از افسران ارشد اطلاعات نظامی یووِری موسِوِنی بود، ژنرالی باهوش و بیرحم تربیت شده بود.
در اول اکتبر ۱۹۹۰، نیروهای آر. پی. اف با لباسهای اوگاندایی از مرز شمالی وارد رواندا شدند و جنگ داخلی آغاز گشت. این حمله از نظر روانی دقیقاً بر اساس عمیق ترین ترس های هوتوها طراحی شده بود: بازگشت فئودال های توتسی برای بازگرداندن سلطه و انتقام. هابیاریمانا از این ترس نهایت بهره را برد. با وجود برتری عددی نیروهای دولتی رواندا و کمک های نظامی زئیر، فرانسه و بلژیک، آر. پی. اف پیشروی کرد. فرانسه که «فرانسه-آفریقا»ی خود را در خطر میدید، به حمایت مستقیم از رژیم هابیاریمانا پرداخت. نیروهای فرانسوی در رواندا مستقر شدند و واحدهای زرهی و توپخانه را فرماندهی میکردند.
در همین زمان، جناح تندروی هوتو که به «هوتو پاور» معروف شد، شروع به تدارک زیرساخت های ایدئولوژیک و نظامی برای راه حل نهایی کردند. روزنامه کانگورا (بیدارشو) با سردبیری حسن نگزه، در دسامبر ۱۹۹۰ «ده فرمان هوتو» را منتشر کرد. این فرمان ها، به سبک متون مذهبی، روابط میان هوتو و توتسی را تنظیم میکرد: هر هوتو که با یک زن توتسی ازدواج کند یا یک توتسی را شریک تجاری خود سازد، خائن است. تمام مناصب راهبردی باید در انحصار هوتوها باشد. هرجا که توتسی باشند، هوتوها باید علیه آنها متحد شوند. فرمان هشتم میگفت: «هوتوها باید از ترحم به توتسی ها دست بردارند». این ده فرمان مانیفست رسمی نسل کشی بودند و در همه جا توزیع میشدند.
از سال ۱۹۹۱، برنامه ریزی نظامی برای نابودی «دشمن داخلی» یعنی توتسی ها آغاز شد. با همدستی مستقیم رئیس ستاد ارتش، ژنرال دئوگراتیاس نتاباکوزه، و مشاور امنیتی هابیاریمانا و مغز متفکر کودتا، کلنل تئونسته باگوسورا، شبه نظامیان جوانان هوتو آموزش میدیدند. این شبه نظامیان «اینتراهاموه» (کسانی که با هم میجنگند) و شاخه تندروتر آن «ایمپوزاموگامبی» (کسانی که تنها یک هدف دارند) نام داشتند. کلنل باگوسورا شبکه های پیچیدهای از توزیع سلاح در سراسر کشور ایجاد کرده بود. با پول های اختلاس شده از بودجه دولتی و کمک های غیرمستقیم، ده ها هزار قمه از چین و کنیا وارد میشد. یک قمه ساخت چین در بازار محلی قیمتی معادل یک دلار داشت و در سراسر تپه ها توزیع میشد. فهرست اسامی مخالفان و توتسی های سرشناس با ذکر نشانی دقیق خانه ها تهیه شد و مرگ را در درون هر کولین (تپه) سازماندهی کردند. نیروی ذخیره ارتش در قالب «دفاع غیرنظامی» به بهانه مبارزه با آر.پی.اف در هر روستا سازماندهی شد تا هرگاه دستور صادر شد، هر هوتو همسایه توتسی خود را بکشد.
همزمان، یک ماشین تبلیغاتی مدرن و وحشتناک از دل «رادیو تلویزیون آزاد هزار تپه» (آر. تی. ال. ام) متولد شد. این ایستگاه رادیویی که امواج اف.ام آن سراسر کشور را می پوشاند، ترکیبی از موسیقی های پاپ، طنز جنسی و فراخوان مستقیم به کشتار بود. گویندگان سرشناس آن والری بمهریکی، جورجز روگیو (یک بلژیکی-ایتالیایی)، و کانتانو هابیمانا با شور و حرارت توتسیها را «سوسک» و «مار» خطاب میکردند و از هوتوها میخواستند «درختان بلند را قطع کنند» که اشاره واضحی به قامت بلند توتسی ها بود. آنها مرتباً اعلام میکردند که «قبرها تنها به نصف پُر شدهاند » و «کار را تمام کنید». سایمون بیکندی، موسیقیدان مشهور، ترانههای ساخت با این مضمون که «خوبی توتسی، توتسی مُرده است». آر.تی.ال.ام به مردم میگفت که توتسیها قصد دارند هوتوها را به بردگی زنجیر کنند و تمام آزادگان هوتو باید پیشدستانه برخیزند.
در خارج از کشور، جامعه بینالملل خواستار صلح بود و تحت فشار، مذاکرات صلح آروشا در تانزانیا میان دولت رواندا و آر.پی.اف شکل گرفت. توافقنامه های آروشا در اوت ۱۹۹۳ امضا شد که بر اساس آن یک دولت انتقالی با مشارکت آر.پی.اف تشکیل میشد و نیروهای حافظ صلح سازمان ملل با نام یونامیر به فرماندهی ژنرال رومئو دالر از کانادا در رواندا مستقر میشدند. اما این توافقنامه از نظر هابیاریمانا و تندروها به معنای تسلیم قدرت بود. آنها با کارشکنی، تشکیل دولت را پشت گوش انداختند و شتابان به تدارک برای مرحله نهایی پرداختند. ورود گردان آر.پی.اف به کیگالی طبق توافق، بهانهای برای تشدید تبلیغات و وحشت شد.
در ژانویه ۱۹۹۴، یک مخبر سطح بالا درون حلقه اینتراهاموه با نام رمز «ژان-پیر» به ژنرال دالر اطلاع داد که یک انبار عظیم سلاح در مقر شبهنظامیان وجود دارد و آنها قصد دارند با کشتن بلژیکی های یونامیر، سازمان ملل را به عقب نشینی وادارند. دالر، سخت هراسان، درخواست مجوز یورش به انبارها را به نیویورک مخابره کرد. سازمان ملل، به رهبری کوفی عنان در بخش عملیات صلح، هرگونه اقدام تهاجمی را رد کرد و دستور داد دالر فقط اطلاعات را با رئیس جمهور هابیاریمانا در میان بگذارد؛ همان کسی که خود در رأس توطئه بود.
در غروب ششم آوریل ۱۹۹۴، ساعت ۸:۳۰ دقیقه به وقت محلی، هواپیمای فالکون ۵۰ حامل رئیس جمهور ژوونال هابیاریمانا و رئیس جمهور قبرس سیپریان نتاریامیرا از بوروندی که برای نشست صلحی در دارالسلام به سرانجام رسیده بودند، در حال نزدیک شدن به فرودگاه کیگالی بود. دو موشک سام-۱۶ از پادگان نزدیک تپه ماساکا شلیک شد. نخستین موشک به بال چپ اصابت کرد، و موشک دوم دماغه هواپیما را شکافت. هواپیما به گلولههای از آتش بدل شد و در باغ کاخ ریاست جمهوری سقوط کرد. تمام سرنشینان جان باختند. تا امروز مشخص نیست که دقیقاً چه کسی ماشه را کشید: تندروهای هوتو که از سازش هابیاریمانا بیمناک بودند و نمیخواستند توافق آروشا اجرا شود، یا آر.پی.اف که میخواست هرجومرج را به فال نیک بگیرد. شواهد متعدد از جمله شهادت بازماندگان، شنودهای مخابراتی و گزارش های کمیسیون تحقیق فرانسوی و رواندایی، همگی انگشت اتهام را به سوی کلنل باگوسورا و حلقه تندروی نظامی «آکازو» (خاندان کوچک اطرافیان همسر هابیاریمانا، آگات کانزینگا) نشانه میروند.
دقایقی پس از سقوط هواپیما، کاپیتان نیروی هوایی و سخنگوی رسمی کودتاچیان در رادیو دولتی، فرمان آغاز عملیات را با رمز «درختان بلند را قطع کنید» خواند. گارد ریاست جمهوری به فرماندهی کلنل باگوسورا و سرهنگ آناتول سنکوکو که در جلسه بحران ستاد ارتش تشکیل داده بودند، خیلی زود کنترل کیگالی را به دست گرفت. نخستوزیر موقت و معتدل، آگات اوویلینگییمانا (یک زن هوتو) که طبق قانون اساسی می بایست جانشین رئیس جمهور میشد، هدف نخست بود. سحرگاه هفتم آوریل، گارد ریاست جمهوری خانه محافظت شده او را محاصره کرد. ده سرباز بلژیکی حافظ صلح سازمان ملل که از او محافظت میکردند، سلاحهای شان را تسلیم کردند و به داخل پادگان نظامی کیکوندو منتقل شدند. سربازان گارد ریاست جمهوری وارد خانه نخست وزیر شدند. آگات و همسر بلژیکی تبارش، جوزف، را با شلیک گلوله به قتل رساندند. لحظاتی بعد، در پادگان، ده سرباز بلژیکی تحت شکنجههای هولناک قطعه قطعه شدند؛ با قمه به شکم ها ضربه میزدند، روده ها را بیرون میکشیدند و پاها را از زانو قطع میکردند. پیام این قساوت آشکار بود: سازمان ملل باید پا به فرار بگذارد.
در همان ساعات نخست، جاده های کیگالی با بشکه، الوار و سنگ بسته شد و صدها راه بند برپا گشت. شبه نظامیان اینتراهاموه که قبلاً لیست هایشان آماده بود، خانه به خانه به سراغ توتسی ها و مخالفان هوتو میرفتند، شناسنامه ها را چک میکردند؛ «قومیت: توتسی» یعنی حکم اعدام صادر شده است. اگر شناسنامه نبود، از شکل بینی و قد فرد تشخیص میدادند. بسیاری از توتسی ها که در همسایگی با هوتوها سال ها زندگی کرده بودند، توسط همسایگان خودشان لو رفتند. معلم ها دانش آموزان توتسی را به مأموران نشان میدادند، کشیش ها پناهندگان را به جلادان تحویل میدادند. در بیمارستان ها، پزشکان و پرستاران هوتو بیماران توتسی را در تخت هایشان کشتند.
در روزهای بعد، کشتار از کیگالی مانند آتشی که به جنگل خشک میافتد، به استان ها و شهرستان ها سرایت کرد. در مرکز و شمال غرب، یعنی استان های گیسِنی و روهِن گِری، که خاستگاه آکازو بودند و تبلیغات رادیو بیشترین نفوذ را داشت، خشونت بدون معطلی آغاز شد. مردان، زنان، کودکان و نوزادان توتسی به صورت وحشیانه ای با قمه خرد شدند. بسیاری از توتسی ها که به دنبال پناه به کلیساها و مدارس گریختند، به دام افتادند. در کلیسای نیاماتا، هزاران پناهنده در درون سالن عبادت جمع شدند. شبه نظامیان ابتدا با نارنجک به میان جمعیت حمله کردند و سپس با قمه و چوب های میخکوب شده بازماندگان را سلاخی کردند. سقف و دیوارهای کلیسا هنوز با سوراخ های نارنجک و لکه های خون حکایت از آن روز دارد. در کلیسای نتاراما، نزدیک کیگالی، داستان مشابهی تکرار شد؛ دیوارها را شکستند، سقف را سوراخ کردند و نوزادان را به دیوار کوبیدند. اجساد آنقدر زیاد بود که تا هفته ها در همان حال رها شدند و امروز به صورت مومیایی شده و پوشیده از آهک به نمایش گذاشته شدهاند.
در استان جنوبی بوتاره، که توتسی ها و هوتوها همزیستی عمیق تری داشتند و فرماندار آن یک هوتو معتدل به نام ژان-باپتیست هابیاریمانا (همنام رئیس جمهور) بود، کشتار بلافاصله آغاز نشد. دو هفته مقاومت شد، اما دولت موقت افراطی که به سرعت در کیگالی شکل گرفته بود، در روز ۱۸ آوریل فرماندار را برکنار کرد و رئیس جمهور جدید، تئودور سیندیکوبوابو، خود به بوتاره رفت و در یک سخنرانی عمومی دستور آغاز کشتار را صادر کرد. در ظرف چند ساعت، نخبگان توتسی بوتاره قتل عام شدند. ملکه مادر سابق رواندا، روزالی گیکاندا، که زنی سالخورده و محترم بود، از خانه اش بیرون کشیده شد و در برابر چشم همگان با قمه تکه تکه شد، زیرا او نماد گذشته توتسی بود. در مرکز رواندا، در شهر کیبویه، در استادیوم گاتوارو و کلیسای سن-ژان، یکی از وحشتناک ترین قتل عام ها رخ داد. هزاران پناهنده را از تپه های مجاور به استادیوم سرازیر کردند و بعد با نارنجک و قمه قتل عام کردند. مردان کشته شدند، زنان پیش از مرگ مورد تجاوزهای گروهی سیستماتیک قرار گرفتند و سپس با قمه شکم شان دریده شد. برآورد شد که در یک روز ۲۰ هزار نفر در کیبویه کشته شدند. در استان گیکونگورو، نزدیک مرز بوروندی، مقامات محلی به جای کشتن مستقیم، با حیله اعلام کردند که توتسی ها برای محافظت به تپه های مشخصی بروند. وقتی هزاران نفر جمع شدند، بولدوزرها برای کندن گورهای جمعی به کار افتادند و سپس شبه نظامیان با مسلسل و قمه همگان را به داخل گودال ها ریختند.
کشتن تنها به عمل فیزیکی قتل محدود نبود. در تمام این صد روز، تجاوز جنسی ابزاری راهبردی برای نابودی کامل گروه قومی بود. بر اساس گزارش های سازمان ملل، بین ۲۵۰ تا ۵۰۰ هزار زن توتسی مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند. شیوه های قساوت آمیز و تحقیرآمیز به کار گرفته میشد: تجاوز عمومی در برابر خانواده، تجاوز با اشیاء خارجی، و انتقال عمدی ویروس HIV توسط مردان آلوده هوتو که به آنها گفته میشد «از راه زنان توتسی را بمیرانید». بسیاری از زنانی که از تجاوز جان به در بردند، به عمد مثله میشدند تا تولید مثل نکنند. شوهران توتسی مجبور میشدند تجاوز به همسر و دخترانشان را تماشا کنند و سپس خودشان کشته میشدند.
در این میان، سازمان ملل مرتکب بزرگترین ننگ تاریخ خود شد. با کشته شدن ده سرباز بلژیکی، بلژیک بلافاصله اعلام خروج از یونامیر کرد و سایر کشورهای غربی نیز به سرعت اتباع خود را بیرون کشیدند. فرانسه با عملیات آمرلیس، اتباع خارجی و سگ های خانگی آنها را نجات داد، اما رواندایی هایی که در لابی هتل دیپلمات ها به فرانسوی ها کمک کرده بودند، پشت درهای بسته رها شدند تا کشته شوند. شورای امنیت سازمان ملل تحت فشار ایالات متحده (که از شکست سومالی زخم خورده بود) و بریتانیا، نه تنها نیروی تقویتی نفرستاد، بلکه در ۲۱ آوریل رأی به کاهش نیروهای یونامیر از ۲۵۰۰ به ۲۷۰ نفر داد. ژنرال دالر که با ۴۵۰ سرباز غنایی، تونسی و بنگلادشی عملاً در محاصره بود، هر روز با بیسیم درخواست مجوز اقدام میکرد و پاسخ منفی میشنید. او روزها و شب ها شاهد بود که چگونه پناهندگان تحت حفاظت او، با ترفندهای هزارساله سازمان ملل خلع سلاح میشوند و سپس سلاخی میگردند. در مدرسه رسمی فنی (ETO) که تحت حفاظت بلژیکی ها بود، پس از خروج سربازان بلژیکی، اینتراهاموه وارد شد و صدها پناهنده توتسی را که امید به محافظت داشتند، قطعه قطعه کرد.
در سراسر جهان، واژه «نسل کشی» به دقت از بیانیههای رسمی حذف میشد. واشنگتن به دیپلمات هایش دستور داد از عبارت «اقدامات نسل کشانه» اجتناب کنند و صرفاً به «هرج ومرج» اشاره نمایند. دولت فرانسه تا آخر از دولت موقت نسل کش حمایت تسلیحاتی و دیپلماتیک کرد. رادیو آر.تی.ال.ام که شعله های نفرت را دامن میزد، همچنان به پخش خود ادامه میداد. تنها درخواست شورای امنیت این بود که آن رادیو را «مختل کنید»، اما آمریکا به بهانه آزادی بیان و مسائل فنی از این کار سرباز زد.
در این وانفسا، جبهه میهنی رواندا (آر.پی.اف) به رهبری پل کاگامه پیشروی خود را از شمال و شرق شدت بخشید. آنها از همان ۸ آوریل تلاش کردند خطوط مقدم را بشکنند و به کیگالی برسند. آر.پی.اف با انضباطی آهنین پیش می آمد. نبردهای سنگینی در اطراف کیگالی و روهنگری و بیومبا درگرفت. در اواخر آوریل، آر.پی.اف کنترل حومه شرقی کیگالی را به دست گرفت. با پیشروی آر.پی.اف، موج عظیمی از آوارگان هوتو راهی غرب و جنوب غربی شدند؛ دولتیان هوتو به آنها میگفتند که سربازان توتسی همه را خواهند کشت. این موج انسانی یکی از بزرگترین بحران های پناهندگی تاریخ را رقم زد.
در ژوئن ۱۹۹۴، فرانسه که نگران فروپاشی کامل متحد خود و پیشروی انگلیسی-آمریکایی ها در منطقه بود، عملیات «فیروزه» را به راه انداخت. این عملیات تحت مجوز سازمان ملل، یک منطقه امن در جنوب غربی رواندا ایجاد کرد. ورود نظامی فرانسه، موج خروج مسببان نسل کشی را تسهیل کرد. ارتش شکست خورده رواندا، شبه نظامیان اینتراهاموه و اعضای دولت موقت، با تانک ها و سلاح های سنگین و همراه با میلیون ها پناهجوی هوتو، در مسیرهای سازمان یافته به سوی زئیر گریختند. فرانسوی ها هیچگاه عاملان نسل کشی را خلع سلاح نکردند. آنها به سلامت به اردوگاه های پناهندگی زئیر رسیدند و در آنجا بلافاصله کنترل اردوگاه ها را به دست گرفتند و از کمک های بین المللی برای بازسازی نظامی خود استفاده کردند، که بعداً به جنگ های دو کنگو انجامید.
در چهارم ژوئیه ۱۹۹۴، کیگالی به دست آر.پی.اف سقوط کرد. سربازان وارد پایتختی شدند که خیابان هایش از اجساد پوشیده بود، سگ ها از گوشت انسان تغذیه میکردند و بوی تعفن سراسر شهر را فرا گرفته بود. تا هجدهم ژوئیه، آخرین نقاط مقاومت دولت هوتو در شمال غرب فروپاشید و آر.پی.اف پیروزی خود را اعلام کرد. نسل کشی پایان یافت. در حدود صد روز، میانگین ۸۰۰ هزار تا یک میلیون انسان سلاخی شده بودند؛ یعنی روزانه ۸ تا ۱۰ هزار نفر، بیش از هر نسل کشی در تاریخ از نظر سرعت. تخمین زده می شود که در نهایت، حداقل ۸۰۰ هزار توتسی و هوتوی میانهروجان باختند. سرزمینی که روزگاری فشرده ترین کشور آفریقا از نظر تراکم جمعیت بود، اکنون نیمی از جمعیت توتسیاش نابود شده بود و میلیونها تن دیگر آواره بودند.
پس از پیروزی آر.پی.اف، بیش از دو میلیون هوتو از ترس انتقام به کشورهای همسایه، عمدتاً زئیر (کنگوی امروزی) گریختند. در اردوگاه گوما، یک فاجعه انسانی دیگر رخ داد: وبا شیوع یافت و در عرض چند هفته ۵۰ هزار نفر را کشت. منظره تلویزیونی این فاجعه، جهان را شوکه کرد و کمک ها سرازیر شد، اما در این میان، ارتش و اینتراهاموه در اردوگاه ها دوباره سازماندهی شدند. این فروپاشی کامل یک ملت، دادگاه کیفری بین المللی رواندا (ICTR) را در آروشا به وجود آورد و در خود رواندا، دادگاه های سنتی گاچاچا برای رسیدگی به بیش از یک میلیون پرونده تشکیل شد. اما زخم ها التیام ناپذیر ماندند: بازماندگان زن که با HIVو آسیب های روانی مادام العمر تنها مانده بودند، کودکانی که شاهد قتل عام خانواده خود با دست همسایگان بودند و نسل کاملی که با این ترومای ناگفتنی بزرگ شد. رواندا امروز به ظاهر آرام و منظم است، اما بهای این نظم، سرکوب هرگونه بحث درباره قومیت و حافظه ای است که در موزه های آغشته به خون اجساد مومیایی، برای همیشه بیدار مانده است.