
نبرد استراوا که در منابع لهستانی با عنوان نبرد سگدینیتسا نیز شناخته میشود، در ۲۴ اوت ۱۱۰۹ میلادی در جریان لشکرکشی امپراتور مقدس روم، Henry V, Holy Roman Emperor، علیه دوک لهستان، Bolesław III Wrymouth، رخ داد و نقطه اوج تقابل سیاسی و نظامی میان امپراتوری و حاکمیت در حال تثبیت لهستان بود. زمینه این نبرد را باید در ساختار فئودالی اروپای مرکزی و بحرانهای جانشینی درون لهستان جستوجو کرد. پس از کشمکشهای طولانی میان بولسواف و برادر ناتنیاش زبیگنیف، که به دربار امپراتوری پناه برده بود، هنری پنجم مداخله در لهستان را هم فرصتی برای اعمال اقتدار امپراتوری و هم ابزاری برای بازگرداندن نظم مطلوب خود دید. در منطق سیاسی آن عصر، شاهزادگان پیرامونی میبایست با حضور در دربار و پرداخت خراج وفاداری خود را نشان دهند، اما بولسواف این رابطه تابعیت را نپذیرفت و همین سرپیچی به تهاجم ۱۱۰۹ انجامید.
سپاه امپراتوری از لوزاتیا و میسن حرکت کرد و از مسیر سیلزی وارد خاک لهستان شد. هرچند منابع قرون وسطایی شمار نیروها را بزرگنمایی میکنند، اما با توجه به ظرفیت بسیج فئودالی، ارتش هنری پنجم احتمالاً شامل چند هزار شوالیه زرهپوش، پیادهنظام ایالتی، تیراندازان و نیروهای کمکی از شاهزادگان تابع، از جمله واحدهایی از بوهم، بوده است. ستون فقرات این نیرو را سوارهنظام سنگین تشکیل میداد؛ جنگجویانی با زره زنجیری، سپرهای بادامی و نیزههای بلند که برای یورش مستقیم در زمین باز طراحی شده بودند. در مقابل، بولسواف ارتشی چابکتر و سازگار با محیط داشت که علاوه بر اشراف سواره، متکی به نیروهای بومی، پیادهنظام سبک و شبکهای از استحکامات چوبی-خاکی موسوم به گرود بود. این دژهای محلی نهتنها مراکز دفاعی، بلکه گرههای لجستیکی و پناهگاههای مردمی محسوب میشدند.
لشکرکشی با محاصره گلوگوو آغاز شد؛ شهری که مقاومت سرسختانهاش به نمادی از ایستادگی لهستان بدل شد. طبق روایات، گروگانهای لهستانی بر دیوارها بسته شدند تا مدافعان وادار به تسلیم شوند، اما شهر سقوط نکرد. این ناکامی اولیه نشانهای از دشواری عملیات در سرزمینی بود که عمداً به سیاست زمینسوخته روی آورده بود. بولسواف دستور تخلیه روستاها، انتقال یا نابودی آذوقه و پراکندن احشام را صادر کرد تا ارتش امپراتوری نتواند از منابع محلی تغذیه کند. در جهانی که زنجیره تأمین به معنای امروز وجود نداشت و ارتشها وابسته به منابع پیرامون خود بودند، این اقدام ضربهای راهبردی به مهاجمان وارد کرد.
در اواخر اوت، نیروهای دو طرف در حوالی رود استراوا با یکدیگر درگیر شدند. جغرافیای منطقه ترکیبی از جنگلهای انبوه، باتلاقهای پراکنده و گذرگاههای باریک بود؛ محیطی که مزیت شوالیههای سنگین را کاهش میداد و تحرکپذیری نیروهای محلی را تقویت میکرد. نبرد به شکل صفآرایی کلاسیک و رویارویی مستقیم گسترده رخ نداد، بلکه مجموعهای از برخوردهای شدید اما کوتاه، کمینها، حملات به جناح و عقبه و ضربه به ستونهای تدارکاتی بود. نیروهای لهستانی با شناخت دقیق از زمین، مسیر حرکت دشمن را مختل کردند و با عقبنشینیهای حسابشده از درگیری فرسایشی اجتناب نمودند. حملات شبانه و فشار مداوم بر خطوط ارتباطی، روحیه سپاه امپراتوری را تضعیف کرد. کمبود غذا، خستگی، بیماری و دشواری هماهنگی در محیطی نامساعد، ارتش هنری پنجم را در وضعیت فرسایشی قرار داد.
درباره نتیجه نبرد، منابع لهستانی از پیروزی یاد میکنند و منابع آلمانی از عقبنشینی منظم سخن میگویند، اما واقعیت راهبردی روشن است: هنری پنجم نتوانست بولسواف را وادار به اطاعت یا پرداخت خراج کند و بدون دستیابی به هدف سیاسی اصلی خود خاک لهستان را ترک کرد. در منطق سیاست قرون وسطی، ناتوانی در تحمیل اراده به معنای شکست عملی بود، حتی اگر ارتش بهطور کامل منهدم نشده باشد. استراوا بنابراین موفقیتی راهبردی برای بولسواف به شمار میرفت و استقلال عملی لهستان را تثبیت کرد.
پیامدهای این لشکرکشی فراتر از میدان نبرد بود. اقتدار بولسواف در داخل تقویت شد و مخالفان داخلی تضعیف شدند. او در سالهای پایانی عمرش سندی صادر کرد که بعدها به وصیتنامه بولسواف معروف شد و بر اساس آن، سرزمین میان پسرانش تقسیم و اصل ارشدیت برای جلوگیری از جنگ داخلی مقرر شد. این تدبیر در کوتاهمدت ثبات ایجاد کرد، اما در بلندمدت به دورهای از تجزیه سیاسی لهستان انجامید؛ تناقضی تاریخی که نشان میدهد پیروزی در برابر دشمن خارجی لزوماً به یکپارچگی پایدار داخلی نمیانجامد.