ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۱ دقیقه·۱۵ ساعت پیش

نبرد رود سند

پس از آنکه مغولان به فرمان چنگیز خان در پاییز سال ۱۲۱۹ میلادی به قلمرو خوارزمشاهیان تاختند و شهرهای بزرگ آن یکی پس از دیگری سقوط کردند، سلطان محمد خوارزمشاه که امپراتوری پهناور خود را از دست رفته می‌دید، به جزیره‌ای در دریای خزر گریخت و در همانجا در اواخر سال ۱۲۲۰ میلادی در حالی که ردای ژنده‌ای بر تن داشت و از بیماری و ناامیدی رنج می‌برد، جان سپرد. جلال‌الدین منکبرنی، پسر ارشد و ولیعهد او، که از همان آغاز جوانی شجاع و سرکش بود و پیش از مرگ پدر توانسته بود از محاصره گرگانج بگریزد، خود را به ناحیه نسا و سپس به دیار افغانستان امروزی رساند. او در آنجا برادران خود، از جمله اوزلاغ‌شاه و آق‌شاه را در منطقه‌ای به نام نوشتکین یافت و توانست سپاهی از بازماندگان لشکریان پدرش فراهم آورد. در مسیر حرکت به سوی غزنه، جلال‌الدین با گروهی از سربازان وفادار به فرماندهی تیمور ملک، قهرمان دفاع از خجند، دیدار کرد و این پیوستن نیروها جان تازه‌ای به اردوی کوچک او بخشید. تیمور ملک که خود به تنهایی و با شجاعت شگفت‌انگیزی در برابر مغولان ایستادگی کرده بود، از وفادارترین یاران جلال‌الدین شد.

جلال‌الدین در غزنه اعلام موجودیت کرد و اندک‌اندک سپاهیان محلی، از جمله ترکمانان، غوریان و قبایل افغان خَلَجی به او پیوستند. امیر امین‌ملک، حاکم هرات، نیز با لشکری از سواران و پیادگان خود به او ملحق شد و سیف‌الدین بُراق حاجب که در کرمان نیرویی فراهم کرده بود، به این اتحاد پیوست. شمار سپاه جلال‌الدین به روایت برخی منابع به شصت یا هفتاد هزار تن رسید، هرچند ارقام دقیق آن در تاریخ مورد اختلاف است. این نیروی تازه‌نفس که از کینه‌ای عمیق نسبت به مهاجمان مغول لبریز بود، نخستین پیروزی مهم خود را در نزدیکی پروان، در شمال کابل امروزی، به دست آورد. در آن نبرد، جلال‌الدین شخصاً فرماندهی میدان را بر عهده گرفت و با آرایش نظامی استادانه، سپاه مغول به فرماندهی شیگی‌قوتوقو، داماد چنگیز خان و از سرداران بزرگ او، را در هم شکست. مغولان که به پیروزی‌های پیاپی عادت داشتند، در تنگه‌ای به دام افتادند و سواران سبک‌اسلحه جلال‌الدین با تکاوری بی‌نظیر، تیربارانشان کردند و سپس با شمشیرهای برهنه از اسب پیاده شدند تا نبرد تن‌به‌تن را ادامه دهند. در این کارزار خونین، هزاران مغول کشته شدند و بازماندگان به سختی جان به در بردند. شیگی‌قوتوقو با شرمساری نزد چنگیز خان بازگشت و شکست را گزارش داد. این نخستین و آخرین شکست بزرگ میدانی مغولان در آن لشکرکشی عظیم بود و خبر آن به سرعت در سراسر ایران و ماوراءالنهر پیچید و جان تازه‌ای به امید مقاومت بخشید.

اما این پیروزی بزرگ دیری نپایید. بر سر تقسیم غنائم جنگی، به ویژه یک اسب نر ترکمنی بسیار زیبا و تندرو که در میدان به چنگ آمده بود، میان امین‌ملک و یکی از سران قبایل افغان خَلَجی اختلاف افتاد. این مشاجره به نزاعی فیزیکی انجامید و امین‌ملک در لحظه‌ای از خشم، با تازیانه بر سر آن رئیس قبیله کوبید. این توهین برای مردمانی که سخت به ناموس و غرور قبیله‌ای پایبند بودند، قابل تحمل نبود. همان شب، بخش بزرگی از افغانان خَلَجی و گروهی دیگر از نیروهای محلی، با دلی پر از خشم و احساس بی‌حرمتی، اردوی جلال‌الدین را ترک کردند و به سوی کوهستان‌های خود بازگشتند. جلال‌الدین که قدرت خود را مدیون این اتحاد شکننده بود، هرچه تلاش کرد نتوانست آنان را بازگرداند و بدین ترتیب سپاه او که تا دیروز مایه امید بود، از هم پاشید. فقط سپاه وفادار ترکان خوارزمی، تیمور ملک و گروه کوچکی از دیگر نیروهای باقی‌مانده در کنارش ایستادند. شمار آنان به حدود سی هزار تن کاهش یافت.

در همین هنگام، چنگیز خان که با خشم از خبر شکست سردار خود آگاه شده بود، تمامی لشکرکشی‌های جاری را متوقف کرد. او که تا آن زمان در سمرقند یا نواحی دیگر به سر می‌برد، با شتابی بی‌سابقه و با گزیده‌ترین نیروهای خود که همه از کهنه‌سربازان زبده و بی‌رحم بودند، به سوی غزنه حرکت کرد. این راهپیمایی چنان سریع انجام شد که جاسوسان و پیش‌آهنگان جلال‌الدین غافلگیر شدند. چنگیز خان از گذرگاه‌های صعب‌العبور هندوکش عبور کرد، بی‌آنکه توقفی کند، و تنها با آذوقه‌ای اندک و با همان شیوه‌ی کوچ‌نشینی خود، سپاهیانش شبانه‌روز پیش می‌راندند. وقتی به نزدیکی غزنه رسید، دریافت که جلال‌الدین از آنجا گریخته و به سوی رود سند عقب‌نشینی کرده است. چنگیز خان بدون درنگ به تعقیب او پرداخت و سرانجام در محلی که امروز در نزدیکی کلات یا حوالی دهکده‌ای به نام نیلاب در پاکستان امروزی است، به اردوی جلال‌الدین رسید. این نقطه دقیقاً در کنار رود سند بود، جایی که امواج خروشان و عریض رودخانه همچون مانعی طبیعی در پشت سر خوارزمشاهیان قرار داشت.

چنگیز خان که خود هدایت این مرحله را بر عهده گرفته بود، به سپاه خود فرمان داد تا در طول شب، دایره‌ای انسانی و نظامی به دور نیروهای جلال‌الدین تشکیل دهند. مغولان با نظمی خیره‌کننده و در سکوت کامل، تپه‌ها و بلندی‌های اطراف دشت کنار رودخانه را اشغال کردند و راه هرگونه گریز را از چپ و راست بستند. جلال‌الدین که در سپیده‌دم آن روز متوجه شد در محاصره‌ای کامل گرفتار آمده، فرمان داد تا خیمه‌ها را برچینند و سپاه خود را در آرایش نبرد منظم کنند. او جناح راست سپاه خود را به تیمور ملک سپرد، جناح چپ را به یکی دیگر از سرداران وفادارش واگذار کرد و خود در قلب سپاه، سوار بر اسبی قوی‌هیکل، با شمشیری که گفته می‌شد از بهترین فولاد دمشق ساخته شده، ایستاد. چنگیز خان نیز سپاه خویش را به سه بخش اصلی تقسیم کرد: جناح راست، جناح چپ و قلبگاه که خود شخصاً در مرکز قرار داشت، اما بر خلاف معمول، در این نبرد چنگیز از ترفندی دیگر بهره برد. او به یکی از تومان‌های ورزیده خود، یعنی ده هزار سوار نخبه، فرمان داد تا از مسیری کوهستانی و پنهان، پشت سر جلال‌الدین حرکت کنند و ساحل رود سند را در دست گیرند. این گروه در دل تاریکی شب و در سکوت کامل از میان صخره‌ها گذشتند و تا پیش از طلوع خورشید، درست در نقطه‌ای که عقب‌نشینی به سوی رود امکان‌پذیر بود، مستقر شدند. بدین ترتیب جلال‌الدین در میان دو آتش گرفتار آمد: رودخانه‌ای توفنده در پشت و سپاهی از سه طرف در حال پیشروی.

با اولین پرتوهای آفتاب صبح روز بیست و چهارم نوامبر سال ۱۲۲۱ میلادی، نبرد با حمله‌ی برق‌آسای جناح راست مغول به جناح چپ لشکریان خوارزمی آغاز شد. سواران کماندار مغول با همان الگوی آشنای خود، بارانی از تیر بر سر دشمن فرو ریختند و سپس به سرعت عقب نشستند تا جا برای موج دوم باز شود. سربازان تیمور ملک در جناح راست جلال‌الدین با شجاعت پاسخ دادند و چندین بار حملات مغولان را با شمشیر و نیزه دفع کردند. خود تیمور ملک که سابقه‌ی پایداری افسانه‌ای در خجند داشت، در میان سربازانش می‌جنگید و کلاه‌خودش بر اثر ضربات پیاپی شکسته بود. جلال‌الدین که قلب نبرد را می‌دید، شخصاً دست به یک ضدحمله زد. او با فریاد بلند، سواران زبده‌اش را به پیش راند و از شکافی که میان دو تومان مغول ایجاد شده بود، به قلب سپاه دشمن نفوذ کرد. درخشش شمشیر جلال‌الدین در آفتاب چنان بود که سربازان مغول را از نزدیک شدن به او بازمی‌داشت. او چندین سرباز دشمن را از پای درآورد و برای لحظاتی تعادل سپاه چنگیز خان را بر هم زد.

چنگیز خان که از بلندای تپه‌ای بر نبرد نظارت می‌کرد، با خونسردی تمام حرکات جلال‌الدین را زیر نظر داشت. دیده می‌شد که هر از گاهی با اشاره‌ی دست، فرمان جابه‌جایی گروه‌هایی از سواران را صادر می‌کند. او به محض دیدن ضدحمله جلال‌الدین، فرمان داد تومان ذخیره‌اش که در پشت تپه پنهان بود، از جناح راست به نبرد وارد شود. این ده هزار سوار تازه‌نفس که از بهترین جنگجویان بودند، با سرعت و غرشی مهیب به قلب سپاه خوارزم هجوم بردند و سربازان جلال‌الدین را که از پیش خسته از نبردی نابرابر بودند، در هم کوبیدند. در همین حال، دسته‌ای که پشت به رود مستقر شده بود، از عقب به صفوف خوارزمیان یورش برد و آنان را در میان تنگنایی از شمشیر و نیزه به دام انداخت. فریادهای مغولان که به رسم خود پیش از حمله فریاد مرگ‌بار می‌کشیدند، با ناله‌ی زخمی‌ها و صدای برخورد شمشیرها در هم آمیخت. گرد و غبار غلیظی برخاست و خورشید را پنهان کرد. زمین از خون سربازانی که از دو سوی در حال قتل‌عام بودند، گل‌آلود و لغزنده شد.

جلال‌الدین که می‌دید جناح‌هایش یکی پس از دیگری فرو می‌پاشد و تنها قلب کوچکی از سربازان گرداگردش باقی مانده، دست به اقدامی مأیوسانه زد. او که می‌دانست اسارت به دست چنگیز خان به مرگی فجیع و شکنجه‌بار ختم می‌شود، فرمان داد تا مادر، همسر و دیگر زنان حرمسرایش را به درون رود خروشان سند بیندازند تا به دست مغولان نیفتند. منابع تاریخی به نقل از شاهدان نوشته‌اند که جلال‌الدین با چشمانی اشک‌آلود اما با لحنی قاطع، به خدمتکاران گفت: «شما را به آب می‌سپارم، که مرگ در آب برای شما از اسارت در دست این کافران بهتر است.» زنان و کودکان را یکی‌یکی به میان امواج خروشان انداختند و جلال‌الدین نگاه خود را از آنان برنگرداند. آخرین نفری که باقی ماند، پسر هفت‌ساله‌اش بود که او را نیز با دستان خود به آب سپرد. سپس جلال‌الدین خود را آماده‌ی آخرین تاخت کرد. او سوار بر اسبی زخمی اما هنوز تیزپا، شمشیر، نیزه و تیردان خود را محکم بست و نگاهی به حلقه‌ی تنگ‌شونده مغولان انداخت. چنگیز خان که از شجاعت این مرد شگفت‌زده شده بود، به سربازانش فرمان داد که جلال‌الدین را زنده دستگیر کنند و گفت: «هیچ‌کس تیری به سوی او پرتاب نکند، می‌خواهم او را ببینم.»

اما جلال‌الدین تسلیم نشد. او با فریادی که از اعماق جانش برمی‌آمد، به سوی خط مقدم مغولان تاخت. در آن لحظه تنها هفتصد تن از سواران زبده‌اش برایش باقی مانده بودند که با او همراه شدند. جلال‌الدین چندین سرباز مغول را از پای درآورد و خود را به صخره‌ای در کناره‌ی رود رساند که ارتفاع آن از سطح آب دست‌کم ده متر بود. مغولان که از تعقیب او منع شده بودند، حلقه را تنگ‌تر کردند. در آن دم، جلال‌الدین که می‌دید دیگر راهی جز مرگ یا گریز ندارد، به ناگاه افسار اسب خود را به سوی پرتگاه چرخاند. اسب که از نعره‌های جنگ و بوی خون رمیده بود، لحظه‌ای تردید کرد، اما ضربه‌ی مهیب مهمیز جلال‌الدین، او را به جلو راند. جلال‌الدین در حالی که شمشیرش را در دست راست می‌فشرد و با دست چپ افسار را گرفته بود، خود و اسبش را از فراز آن صخره‌ی بلند به درون رود سند پرتاب کرد. این صحنه چنان حیرت‌انگیز بود که تمامی نبرد برای لحظاتی متوقف شد و چشم‌ها به پیکر او که در هوا معلق ماند و سپس با صدایی مهیب به آب‌های خروشان فرود آمد، خیره گشت. آب در آن نقطه عمیق و جریان تند بود، اما جلال‌الدین که سوارکاری بی‌همتا بود، توانست خود را بر روی اسب نگاه دارد و در میان امواج، دست و پا زنان خود را به کرانه‌ی دیگر رود برساند.

چنگیز خان با دهانی بازمانده از حیرت، از تپه به زیر آمد و به لبه پرتگاه رفت. او و پسرانش، جغتای، اوگتای و تولوی، همگی شاهد این گریز افسانه‌ای بودند. چنگیز خان در حالی که با دست به جلال‌الدین که اکنون در ساحل دیگر از اسب پیاده می‌شد و شمشیر خود را به نشان پیروزی به آسمان می‌برد اشاره کرد و رو به پسران خود گفت: «پدر باید چنین پسری داشته باشد! این است آن مردی که از آتش و آب نمی‌هراسد. بنگرید و بیاموزید.» سربازان مغول خواستند با قایق‌های کوچکی که از پوست درخت ساخته بودند از رود عبور کنند، اما چنگیز خان آنان را بازداشت و گفت: «بگذارید برود، چنین دلاوری سزاوار زندگی است.» با این حال، تمامی سربازانی که در آن سوی رود باقی مانده بودند و توفیق گریز نیافتند، از جمله گروهی که به اشتباه خود را به آب زدند و غرق شدند، به طرز فجیعی قتل‌عام شدند. مغولان حتی از شکم زنان باردار هم نگذشتند و جنین‌ها را با نوک نیزه بیرون کشیدند، مبادا بازمانده‌ای از نسل دشمن بر جای بماند.

پس از گریز جلال‌الدین، چنگیز خان چندین روز را در کنار رود سند ماند. او گروهی را به فرماندهی «دوربی نویان» برای تعقیب جلال‌الدین به آن سوی رود فرستاد، اما جلال‌الدین که اکنون تنها و با لباس‌های خیس و شمشیری که هنوز بر کمر داشت، به سوی دهلی و سپس به نواحی پنجاب گریخت. او در راه با راهزنان و دشمنان محلی روبرو شد، اما از همه جان به در برد. مغولان که تا آن زمان به عمق هندوستان نرفته بودند، پس از چندی به دلیل گرمای طاقت‌فرسا و بیماری‌های ناشناخته، دست از تعقیب کشیدند و بازگشتند. چنگیز خان که از دلاوری جلال‌الدین سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، دستور داد تمامی اسیران خوارزمی را که از میدان نبرد زنده مانده بودند، گردن بزنند و در کنار همان رود سند دفن کنند. اسب‌ها و غنائم نیز میان سپاه تقسیم شد. سپس چنگیز خان از مسیر کوهستانی دیگری به سوی غزنه بازگشت و در راه، مناطقی را که پیشتر تسلیم نشده بودند، یکسره ویران کرد.

این نبرد نقطه‌ی عطفی در تاریخ مقاومت خوارزمشاهیان بود. هرچند جلال‌الدین توانست چند سال دیگر در هند، ایران و قفقاز به مبارزه ادامه دهد، اما شکست در کنار رود سند پایان هرگونه امید برای بازپس‌گیری امپراتوری از دست‌رفته بود. شجاعت وصف‌ناپذیر جلال‌الدین در این نبرد، بعدها در افسانه‌های مردم آن منطقه چنان درآمیخت که حتی دشمنانش نیز او را «مردی از پولاد» نامیدند. چنگیز خان که خود از هیچ‌کدام از پادشاهان شکست‌خورده جهان تقدیر نکرده بود، تا پایان عمر از جلال‌الدین با احترام یاد می‌کرد و داستان پریدن او از صخره به رود سند را برای نوه‌هایش بازگو می‌نمود. این واقعه چنان در ذهن مغولان ثبت شد که راویان تاریخ مغول، مانند عطاملک جوینی و رشیدالدین فضل‌الله همدانی، شرح آن را با آب و تاب فراوان در آثار خود آوردند. آنان از قول شاهدان نقل کرده‌اند که در لحظه‌ای که جلال‌الدین خود را به آب زد، حتی باد نیز از وزیدن ایستاد و سکوتی اسرارآمیز بر میدان حاکم شد، گویی طبیعت نیز در برابر این صحنه‌ی شگفت به تماشا ایستاده بود.

چنگیزخاننبردتاریخايران
۰
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید