ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

نبرد پروان

هنوز خاک میدان سین از خون مغولان تر بود و بوی تعفن لاشه‌های برجای‌مانده در بیرون اصفهان در هوا پیچیده بود که پیک دیگری از شرق رسید و خبر آورد که چنگیزخان، خشمگین از نابودی دایر نویان، سپاهی گران‌تر به سرکردگی داماد و یکی از بزرگ‌ترین سردارانش، شیکی قوتوقو نویان، را از قلب خراسان روانه کرده است. شیکی قوتوقو مردی میانه‌سال با چشمان ریز و نافذ و پیشانی بلند بود که از کودکی در پردهٔ زرین چنگیز پرورش یافته و در فنون جنگ و شگردهای کهن بیابان‌گردی چیره‌دست شده بود. او این بار سی هزار سوار تمام‌عیار مغول همراه داشت که بسیاری از آنان از طایفه‌های جلایر و تاتار و قنقرات بودند و زره‌هایی از چرم جوشانده و کلاه‌خودهای آهنین با پوشش خز بر تن می‌کردند و هر سوار سه اسب یدکی با خود می‌کشید تا در راه از پای نیفتند. فرمان چنگیز صریح بود: جلال‌الدین را زنده یا مرده به بند کشند و هر شهری که به او پناه داد، با خاک یکسان کنند.

سلطان جلال‌الدین که تازه از لشکرکشی به سند و پنجاب بازگشته بود و در غزنین اردو زده بود، با شنیدن این خبر، سردارانش را به انجمن فراخواند. در آن انجمن، امیر تیمور ملک، پهلوان افسانه‌ای خوارزم که نامش لرزه بر اندام دشمنان می‌انداخت و در دفاع از خجند با تیری بر پیشانی هنوز زخم‌گاهش نمایان بود، برخاست و گفت: «این بار نباید به مغولان مهلت داد تا در دشتی باز صف‌آرایی کنند. باید راه را بر ایشان در گردنه‌ها بست و به کمین نشاند.» امیر اورخان سلطان دایی سلطان نیز رأی به نبرد در همواری داد، اما جلال‌الدین که روحی سرکش و بی‌پروا داشت، سرانجام تصمیم گرفت سپاه را به سوی درهٔ پروان در شمال کابل امروزی، جایی که کوه‌های بلند هندوکش با دشت‌های سنگلاخی درمی‌آمیزد و جویبارهای خروشان از برف‌چال‌ها سرازیر می‌شود، پیش براند. آنجا را به این دلیل برگزید که سنگلاخ‌ها و بریدگی‌های کوه، تحرک سواران سبک‌اسلحهٔ مغول را محدود می‌کرد و سپاه سنگین‌اسلحهٔ خوارزمی می‌توانست با پیاده‌نظام کوهستانی و تیراندازان گرجی که همراه سلطان بودند، دشمن را زمین‌گیر کند.

سپاه سلطان جلال‌الدین در آن روزگار آمیزه‌ای از اقوام گوناگون بود: ترکان خوارزمی و قنقلی، غوریان کوهستانی، ترکمانان بیابان‌گرد، خلج‌های تیزتک، گروهی از گرجیان مسیحی که پس از فتح تفلیس به خدمت سلطان درآمده بودند و نیز سربازانی از مردم محلی پروان و کابل که داوطلبانه تفنگ و شمشیر برگرفته بودند. شمار این سپاه را منابع گوناگون میان سی تا چهل هزار تن نوشته‌اند، اما شمار واقعی رزمندگان ورزیده شاید از بیست و پنج هزار تن فراتر نمی‌رفت. سلطان شخصاً به آرایش سپاه پرداخت: قلب را خود با سه هزار سوار زره‌پوش و خاص‌بکیان بر عهده گرفت؛ میمنه را به امیر تیمور ملک سپرد که چهار هزار سوار غوری و گرجی زیر فرمان داشت؛ میسره را به امیر اورخان سلطان داد با پنج هزار سوار ترکمان و قنقلی. در پشت قلب نیز هفت هزار پیادهٔ کمان‌دار و نیزه‌دار در شیب تپه‌ای کمین کردند و فرماندهی آنان را سنجر خان، از امیران پُرآوازهٔ خوارزم، به عهده گرفت. به تمامی سپاه دستور داده شد که پیش از طلوع آفتاب در مواضع خود مستقر شوند و تا فرمان حمله صادر نشده، هیچ‌کس از جای نجنبد.

شیکی قوتوقو نویان در آن سوی دره، سپاه خود را در دشتی کوچک به نام «دشت پروان» آراست. وی نیز سپاه را به سه بخش تقسیم کرد: قلب را خود با ده هزار سوار زبدهٔ جلایر در میان گرفت و بر فراز تپه‌ای کم‌ارتفاع ایستاد تا دید کاملی بر میدان داشته باشد. در پیشانی قلب، ردیف‌های پیوستهٔ کمان‌داران سواره را چید که وظیفه داشتند با باران تیر، صفوف دشمن را پیش از برخورد اصلی از هم بگسلند. میمنه را به نویانی به نام ملک قورچی سپرد و میسره را به بهادر تایچو، هر دو از کهنه‌کاران نبردهای چین و قراختایی. مغولان طبل‌های بزرگ خود را که از پوست گاومیش ساخته شده بود، در چند نقطه بر پشت استران نهادند و شیپورچیان با سازهای استخوانی آمادهٔ نواختن بودند. اسبان مغول که کوتاه‌قامت و پرمو بودند، با زره‌های چرمی نمداندود پوشیده شده و دم‌هایشان گره زده شده بود. پیش از آغاز جنگ، شیکی قوتوقو سوار بر اسب سفید خود از برابر صفوف گذشت و با صدایی که به بلندی در تمام دره پیچید، فریاد زد: «امروز سر جلال‌الدین را برای قاآن می‌فرستم و زنان شما را به رسم غنیمت تقسیم می‌کنم!» مغولان با کوبیدن شمشیر بر سپرهای چوبی، غرشی برآوردند که کوه‌های پروان را به لرزه درآورد.

نخستین پرتو آفتاب که بر قله‌های برف‌پوش هندوکش تابید، نبرد با هجوم کمان‌داران مغول آغاز شد. سواران مغول طبق شیوهٔ همیشگی به پیش تاختند و در فاصلهٔ پنجاه قدمی صفوف خوارزمیان، تیرهایی با پیکان پهن و سمج رها کردند و سپس به چپ و راست چرخیدند تا راه را برای موج دوم باز کنند. تیرها چون ریگ بیابان بر سپاهیان سلطان بارید. بسیاری از مردان میسره و قلب زخمی شدند و اسب‌ها شیهه‌کنان بر زمین غلتیدند. اما سلطان پیش‌بینی این تاکتیک را کرده بود و فرمان داد سپرهای بزرگ چوبی که با پوست خام پوشیده شده بود، در خط مقدم بالا رود. تیرهای مغول بر این سپرها فرو می‌نشست و از کار می‌افتاد. در همین اثنا، تیمور ملک با اشارهٔ سلطان، سواران گرجی میمنه را که به زره‌های بلند و نیزه‌های دراز مجهز بودند، به یکباره به حرکت درآورد. گرجیان که سوار بر اسبان تنومند قفقازی بودند، با فریاد «هو هو» و با نیزه‌های افراشته، به قلب کمان‌داران مغول زدند. شدت این برخورد چنان بود که گویی سیل از کوه فرومی‌غلتد. کمان‌داران مغول که سبک‌اسلحه بودند و زره سنگین نداشتند، تاب نیزه‌های بلند گرجیان را نیاوردند و صفوفشان شکافت. ده‌ها مغول با سینه‌های دریده بر خاک افتادند و اسبان بی‌سوارشان در میدان پرسه می‌زدند.

شیکی قوتوقو که از بالای تپه شکست خط مقدم خود را دید، بی‌درنگ قلب سپاه را با ده هزار سوار زره‌پوش به یاری فرستاد. مغولان سنگین‌اسلحه که شمشیرهای خمیده و گرزهای کوچک داشتند، با نظم و انضباطی حیرت‌انگیز به پیش راندند و گرجیان خسته از نبرد نخست را عقب زدند. تیمور ملک که خود درگیر نبردی تن‌به‌تن با یکی از نویان‌های مغول بود، با شمشیر ضربه‌ای به گردن حریف زد و او را از زین به زیر کشید، سپس فریاد برآورد و از گرجیان خواست عقب‌نشینی کنند و خود با سواران غوری ذخیره وارد کارزار شد. غوریان که شمشیرهای دو لبه و زره‌های فلسی داشتند، در میانهٔ میدان با مغولان گلاویز شدند. صدای برخورد فولاد و نعره‌های مردان، درهٔ پروان را پر کرده بود و خون بر سنگ‌ها جاری شده بود.

در این گیرودار، سلطان جلال‌الدین که تا آن لحظه در قلب صفوف ایستاده و نبرد را هدایت می‌کرد، به اورخان سلطان در میسره پیام فرستاد که با تمام قوا بر میمنهٔ مغولان بتازد تا فشار از روی تیمور ملک کاسته شود. اورخان سلطان با پنج هزار سوار ترکمان و قنقلی، که به تیراندازی از روی زین و شبیخون‌های برق‌آسا شهره بودند، از جناح چپ به حرکت درآمد. سواران ترکمان با تیرهای سوت‌دار خود، صفوف میمنهٔ مغول را زیر آتش گرفتند و سپس شمشیرها را از نیام کشیده، به قلب آنان زدند. ملک قورچی، سردار میمنهٔ مغول، که مردی تنومند و یک‌چشم بود، در برابر این هجوم سرسختی نشان داد و خود با ده تن از بهادرانش به پیشواز ترکمانان آمد. نبردی سهمگین میان آنان درگرفت. ملک قورچی با نیزه‌ای که از جنس چوب غان بود، سه تن از ترکمانان را به خاک افکند، اما اورخان سلطان از پشت سر، ضربه‌ای با گرز بر کلاه‌خود او زد و او را گیج و زخمی از اسب سرنگون ساخت. با افتادن ملک قورچی، میمنهٔ مغولان از هم پاشید و سوارانش رو به گریز نهادند.

شیکی قوتوقو که اکنون قلب و میمنه‌اش هر دو در حال فروپاشی بود، آخرین برگ خود را رو کرد. او فرمان عقب‌نشینی تاکتیکی به سوی تنگه‌ای باریک در انتهای دشت داد. این حربهٔ کهن مغولان بود: تظاهر به گریز تا دشمن سرمست از پیروزی، صفوف خود را رها کند و به تعقیب بشتابد و سپس در تنگه، با کمین از پیش تعیین‌شده غافلگیر شود. مغولان ناگهان پشت کردند و رو به سوی تنگه نهادند. بسیاری از سپاهیان خوارزمی و غوری که چنین دیدند، بی‌آنکه منتظر فرمان باشند، از جای جستند و به تعقیب پرداختند. غنایم و سرهای بریدهٔ مغولان که بر زمین افتاده بود، بیش‌تر آنان را وسوسه کرد. تیمور ملک اسب را مهمیز زد و فریاد کشید: «بازایستید! این نیرنگ است!» اما غریو پیروزی و هیاهوی میدان، صدای او را در خود بلعید. تنها سواران ورزیدهٔ گرجی و خاص‌بکیان سلطان بودند که بر جای ماندند.

سلطان جلال‌الدین که از بالای اسب خاکستری‌اش میدان را می‌نگریست، در یک آن دریافت که چه فاجعه‌ای در حال وقوع است. او بی‌درنگ با خاص‌بکیان و سواران گرجی که هنوز صفوف خود را حفظ کرده بودند، به سرعت به سوی تنگه تاخت تا پیش از آنکه فاجعه کامل شود، سپاه از هم گسیخته را بازگرداند. در همین حال، به فرمان شیکی قوتوقو، سه هزار مغول تازه‌نفس که در پشت صخره‌های تنگه کمین کرده بودند، از دو سوی بر سر تعقیب‌کنندگان ریختند. سپاهیان خوارزمی که نظم خود را از دست داده بودند، غافلگیر شدند و بسیاری از آنان در دم تیغ مغولان جان باختند. تیمور ملک که همراه نخستین گروه‌های تعقیب‌کننده بود، زخمی سخت برداشت اما با گردآوردن شماری از سواران غوری، حلقه‌ای دفاعی تشکیل داد و فریاد می‌زد: «فرزندان غور! بایستید که مرگ بهتر از ننگ گریز است!»

در آن لحظهٔ بغرنج، ناگاه از فراز تپهٔ مشرف بر تنگه، صدای کوس و کرنای خوارزمیان برخاست. سنجر خان، فرماندهٔ ذخیرهٔ پیاده، که در تمام این مدت در کمین تپه‌ای که سلطان تعیین کرده بود، بی‌حرکت نشسته و نبرد را تماشا می‌کرد، فرمان حمله داد. هفت هزار پیادهٔ کمان‌دار و نیزه‌دار خوارزمی و خلج از پشت سر بر مغولانی که اینک مشغول قتل‌عام تعقیب‌کنندگان بودند، یورش بردند. بارانی از تیر از بالای تپه بر سر مغولان فرو ریخت و سپس نیزه‌داران با نیزه‌های بلند خود به صفوف مغول زدند. مغولان که گمان می‌بردند تمام سپاه دشمن در دام افتاده است، با دیدن این کمین تازه، روحیه‌شان را باختند و رشتهٔ انسجامشان از هم گسست. سنجر خان خود با شمشیری برهنه به قلب دشمن زد و چند تن از سرداران مغول را از پای درآورد.

سلطان جلال‌الدین که اینک با خاص‌بکیان به نزدیکی تنگه رسیده بود، با دیدن حملهٔ سنجر خان، فرصت را غنیمت شمرد و شخصاً به قلب بازماندگان مغول تاخت. اسب خاکستری‌اش که از نژاد اصیل بود و در نبرد اصفهان نیز همراهی‌اش کرده بود، با سم‌های پولادین خود سینهٔ سواران مغول را می‌شکافت. سلطان شمشیر پدری را در هوا چرخاند و بر گردن هر مغولی که پیش می‌آمد، فرود می‌آورد. در این میان، چشمش به شیکی قوتوقو افتاد که با گروهی از محافظانش در تلاش بود از معرکه بگریزد. جلال‌الدین اسب را مهمیز زد و راه را بر او بست. شیکی قوتوقو که در فن شمشیرزنی چیره‌دست بود، با شمشیر خمیدهٔ خود ضربه‌ای به سوی سلطان پرتاب کرد که بر زره دوپوش سلطان نشست و خراشی سطحی بر بازویش افکند. سلطان بی‌آنکه درد را احساس کند، با چرخشی سریع، شمشیر را به مچ دست شیکی قوتوقو زد. دست قطع‌شده با شمشیر در هوا چرخید و بر زمین افتاد و شیکی با فریادی دلخراش از اسب فرو غلتید. محافظانش او را در میان گرفتند و در حالی که خون از بازویش فواره می‌زد، بر اسبی نشاندند و از معرکه بیرون بردند و به سوی بیابان‌های غزنه گریختند.

با گریز شیکی قوتوقو، بازماندگان سپاه مغول به کلی فروپاشیدند. دیگر هیچ مقاومت سازمان‌یافته‌ای در میدان نمانده بود. سربازان خوارزمی، غوری، ترکمان و گرجی، مغولان را تا کیلومترها دنبال کردند و هر که را یافتند، از دم تیغ گذراندند. درهٔ پروان و دشت پیش از آن، یکسره پوشیده از اجساد مغولان و اسبانشان گشت. جویبارهای کوچکی که از کوه‌های هندوکش سرچشمه می‌گرفتند، از خون سرخ شدند و تا ساعت‌ها روان بودند. خیمه‌ها و اردوی مغولان به غنیمت درآمد و گنجینه‌ای از سیم و زر و سلاح و پرچم‌های نه‌قبایلۀ مغول به چنگ سپاه سلطان افتاد. تیمور ملک با همان تن زخم‌دیده، شخصاً به اسارت گرفتن بازماندگان مغول پرداخت و شماری از نویان‌های بلندپایه را با طناب به اردوی سلطان آورد. سلطان دستور داد تا از آن میان، چند تن از بلندپایگان را برای خبرگیری زنده نگاه دارند و بقیه را در همان میدان گردن زنند و سرهایشان را بر فراز نیزه‌ها کنند تا علامت پیروزی باشد.

چون شب بر درهٔ پروان سایه گسترد، سلطان جلال‌الدین بر فراز تپه‌ای مشرف بر میدان ایستاد و به انبوه اجساد نگریست. فانوس‌ها و مشعل‌ها در دست سربازان روشن بود و هنوز صدای نالهٔ زخمیان از دو سوی به گوش می‌رسید. او فرمان داد زخمیان خودی را به چادرهای طبیب‌ها منتقل کنند و اسیران مغول را با خوراکی اندک برای بازجویی آماده سازند. خود سلطان نیز زخم بازویش را که از ضربهٔ شیکی قوتوقو برداشته بود، با پارچه‌ای آغشته به عرق طبی بست و از درمان بیشتر سر باز زد. آن شب در چادر فرماندهی، میان سرداران شادی و سرور موج می‌زد؛ اما در دل این شادی، بذر نفاقی تلخ نیز کاشته شد. ماجرا از این قرار بود که در حین تقسیم غنایم، بر سر اسبی سفید و بسیار زیبا که از آنِ شیکی قوتوقو بود و اکنون به چنگ سربازان اورخان سلطان افتاده بود، میان اورخان و یکی از امیران خلج به نام امیر سیف‌الدین بغرا، نزاعی درگرفت. امیر سیف‌الدین مدعی بود که اسب را سربازان او در حین تعقیب به چنگ آورده‌اند، اما اورخان سلطان که دایی و از نزدیک‌ترین کسان به سلطان بود، اسب را برای خود می‌خواست. نزاع بالا گرفت و کار به فحاشی و تهدید کشید. سلطان جلال‌الدین که از این اختلاف آگاه شد، خشمگین به میانجی‌گری پرداخت، اما به دلیل خستگی و زخم، نتوانست آن را چنان که باید فیصله دهد. امیر سیف‌الدین بغرا و گروهی از خلج‌ها که احساس بی‌حرمتی می‌کردند، شب‌هنگام به همراه چهار هزار تن از مردان خود، اردوی سلطان را ترک کردند و رو به سوی کوه‌های غور نهادند. این جدایی، سپاه سلطان را به شدت تضعیف کرد.

بامداد روز بعد، خبر پیروزی در پروان با پیک‌های تندرو به غزنین، کابل، و تا دوردست‌های خراسان فرستاده شد. مردم شهرها که از شنیدن شکست مغولان به وجد آمده بودند، به خیابان‌ها ریختند و نقل و شیرینی پخش کردند. در غزنین، خطیبان در منابر نام جلال‌الدین را به بزرگی یاد کردند و او را «شیر شرق» خواندند. سلطان نیز پس از بازگشت به غزنین، نماز شکر در مسجد جامع به جای آورد و خلعت‌های فاخر به تیمور ملک، سنجر خان و اورخان سلطان بخشید. با این حال، خبر فرار شیکی قوتوقو و به‌ویژه گزارش دست‌بریدهٔ او که به دست سلطان افتاده بود، به سرعت به اردوی چنگیزخان در سمرقند رسید. چنگیزخان که تا آن زمان کمتر شکستی از این دست را تجربه کرده بود، خشمگین و در عین حال متعجب از دلیری جلال‌الدین، سوگند یاد کرد که شخصاً با تمام قوای امپراتوری به سوی غزنه حرکت کند و کار را یکسره سازد. به این ترتیب، پیروزی شکوهمند پروان که می‌توانست نقطهٔ عطفی در برابر یورش مغولان باشد، به دلیل تفرقهٔ داخلی و نزدیک شدن توفان عظیم خشم چنگیز، سرانجام مقدمه‌ای شد برای نبرد سرنوشت‌ساز سند و کوچ اجباری سلطان به هندوستان؛ نبردی که اندکی بعد در کرانهٔ رود سند رقم خورد و حماسهٔ پروان را به تراژدی پیوند زد.

مغولتاریخایراننبرد
۰
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید