ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۲ دقیقه·۳ روز پیش

ویزیگوت ها

ویزیگوت‌ها یکی از دو شاخه بزرگ قوم گوت بودند که در کنار استروگوت‌ها از دل جامعه بزرگ‌تر ژرمن‌های شرقی بیرون آمدند و در سده‌های سوم و چهارم میلادی در سرزمین‌های شمال دانوب، در ناحیه‌ای که امروز رومانی و مولداوی خوانده می‌شود، یعنی همان داکیای پیشین، سکونت داشتند. نام کهن‌تر آن‌ها ترْوینگی بود که بعدها در منابع لاتین به ویزیگوتی یعنی «گوت‌های غربی» تبدیل شد، هرچند این تقسیم‌بندی شرقی و غربی بیشتر ساخته تاریخ‌نگاران بعدی است تا خودِ گوت‌ها که هویتی قبیله‌ای و کنفدرالی داشتند نه سرزمینی ثابت. آن‌ها جامعه‌ای کوچروی‌محور با ساختار قبیله‌ای و رهبری موقتی جنگ‌سالاران داشتند و در سراسر سده سوم میلادی بارها به قلمرو امپراتوری روم در بالکان و آسیای صغیر یورش بردند؛ در سال ۲۵۱ میلادی در نبرد آبریتوس امپراتور روم دکیوس را شکست دادند و کشتند که این نخستین بار در تاریخ روم بود که یک امپراتور در میدان جنگ به دست دشمنی بربر کشته می‌شد. یورش‌های آن‌ها به یونان و آسیای صغیر ادامه یافت تا آنکه امپراتور کلودیوس دوم در سال ۲۶۹ در نبرد نایسوس ضربه‌ای سنگین بر آنان وارد کرد که لقب گوتیکوس را برایش به ارمغان آورد، و سرانجام امپراتور اورلیان در سال ۲۷۱ با تخلیه رسمی داکیا از سربازان و اداره روم عملاً این سرزمین را به گوت‌ها واگذار کرد تا مرزهای امپراتوری را تثبیت کند.

در همین دوران، از میانه سده چهارم، مسیحیت آریوسی در میان ویزیگوت‌ها رواج یافت، رویدادی که سرنوشت فرهنگی و سیاسی آنان را برای دو سده بعد رقم زد. اولفیلاس یا وولفیلا، اسقفی که خود گوت‌تبار بود و در دربار قسطنطنیه تربیت یافته بود، انجیل را به زبان گوتی ترجمه کرد و برای این کار الفبای گوتی را ابداع کرد؛ او آموزه آریوس را که پسر را کهتر از پدر می‌دانست میان قومش تبلیغ کرد، و از آنجا که این تبلیغ پیش از شورای قسطنطنیه در ۳۸۱ و رسمیت یافتن کیش نیقیه‌ای صورت گرفت، ویزیگوت‌ها برای مدت‌ها خود را مسیحیانی معتقد اما نه بدعت‌گذار می‌پنداشتند، در حالی که از دید کلیسای روم و امپراتوری بعدها به عنوان بدعت‌گذاران آریوسی شناخته می‌شدند؛ این شکاف مذهبی میان فاتحان ژرمن و مردم بومی رومی‌تبار و کاتولیک تا پایان سده ششم یکی از منابع اصلی تنش در پادشاهی ویزیگوتی باقی ماند.

نقطه عطف بزرگ در سرنوشت ویزیگوت‌ها با ظهور هون‌ها رقم خورد. در سال ۳۷۵ میلادی امپراتوری هون که از آسیای مرکزی به سوی غرب می‌تاخت، نخست پادشاهی استروگوت‌ها به رهبری ارمانریک را در هم شکست و سپس به سوی سرزمین ویزیگوت‌ها که به رهبری آتاناریک اداره می‌شد پیش رفت. آتاناریک تلاش کرد در برابر هون‌ها مقاومت کند اما شکست خورد و به کوهستان‌های ترانسیلوانیا عقب نشست، در حالی که بخش بزرگی از ویزیگوت‌ها به رهبری دو تن از سران‌شان، فریتیگرن و آلاویووس، تصمیم گرفتند به جای مقاومت، از امپراتوری روم شرقی اجازه عبور از رود دانوب و پناهندگی در خاک روم بخواهند. در سال ۳۷۶ میلادی امپراتور والنس که سرگرم جنگ با ایران ساسانی در شرق بود، از فرصت استفاده کرد و به ویزیگوت‌ها اجازه داد به عنوان فویدراتی یعنی متحدان نظامی تحت پیمان، وارد خاک تراکیا شوند، به این امید که از آنان به عنوان سربازگیری تازه برای ارتش روم بهره ببرد. اما فرماندهان محلی روم، به‌ویژه لوپیکینوس و ماکسیموس، از آشفتگی و گرسنگی گوت‌های آواره سوءاستفاده کردند، غذا را به آنان به بهایی کمرشکن و حتی با فروش گوشت سگ در ازای بردگی فرزندانشان دادند، و همین بدرفتاری کینه‌ای عمیق برانگیخت که به شورش گسترده گوت‌ها انجامید.

این شورش به یکی از سرنوشت‌سازترین نبردهای تاریخ روم ختم شد: نبرد آدریانوپل در ۹ اوت ۳۷۸ میلادی. امپراتور والنس بدون آنکه منتظر نیروهای کمکی از سوی برادرزاده‌اش گراتیانوس، امپراتور روم غربی، بماند، با شتاب و غرور به جنگ فریتیگرن رفت. سواره‌نظام گوتی که در بیرون میدان نبرد در کمین نشسته بود، ناگهان بازگشت و به پهلوی ارتش روم حمله کرد؛ نتیجه کشتاری فاجعه‌بار بود، حدود دوسوم ارتش روم شرقی از میان رفت و خودِ والنس نیز در میدان جنگ کشته شد، به گونه‌ای که حتی جسدش هرگز به‌درستی شناسایی نشد. مورخ رومی آمیانوس مارسلینوس این شکست را با شکست کانائه در برابر هانیبال مقایسه کرد. این رویداد را بسیاری از تاریخ‌نگاران آغاز فروپاشی تدریجی امپراتوری روم غربی می‌دانند، زیرا برای نخستین بار یک قوم بربر توانست ارتش اصلی روم را در میدان باز نابود کند و از آن پس دیگر هرگز اعتماد کامل به توان نظامی روم در برابر اقوام ژرمن بازنگشت.

جانشین والنس، امپراتور تئودوسیوس یکم، سیاستی واقع‌بینانه‌تر در پیش گرفت. او پس از چند سال زد و خورد، در سال ۳۸۲ میلادی پیمانی با ویزیگوت‌ها بست که به موجب آن آنان به عنوان فویدراتی در داخل قلمرو تراکیا سکونت گزیدند، در ازای دریافت مواجب سالانه موظف به تأمین سرباز برای ارتش روم شدند، اما اجازه یافتند تحت رهبری سران خودشان و با قوانین خودشان زندگی کنند، وضعیتی بی‌سابقه که عملاً نخستین هسته یک واحد سیاسی نیمه‌مستقل ژرمنی درون خاک روم را پدید آورد.

پس از مرگ تئودوسیوس در ۳۹۵ و تقسیم امپراتوری میان دو پسرش آرکادیوس در شرق و هونوریوس در غرب، ویزیگوت‌ها زیر رهبری جنگاور جوانی به نام آلاریک یکم گرد آمدند. آلاریک که پیش‌تر در ارتش روم خدمت کرده بود و از کوتاهی در ترفیع و بی‌اعتنایی دربار به خواسته‌های قومش خشمگین بود، ابتدا به یونان تاخت و آتن و کورینت و اسپارت را غارت کرد، و آنگاه توجه خود را به سوی ایتالیا معطوف کرد. در برابر او فرمانده بزرگ نیمه‌وندالی ارتش روم غربی، استیلیخو، ایستاد و در نبردهای پولنتیا در ۴۰۲ و ورونا در ۴۰۳ آلاریک را عقب راند، اما هرگز نتوانست او را به کلی نابود کند. با قتل استیلیخو به دستور هونوریوس در سال ۴۰۸ به اتهام خیانت، آخرین سد دفاعی واقعی ایتالیا در برابر آلاریک از میان رفت. آلاریک سه بار روم را محاصره کرد و سرانجام در ۲۴ اوت سال ۴۱۰ میلادی، احتمالاً با کمک بردگانی که دروازه‌ها را گشودند، وارد شهر شد و آن را غارت کرد. این نخستین‌بار در نزدیک به هشتصد سال بود که پایتخت کهن امپراتوری به دست دشمنی بیگانه سقوط می‌کرد، رویدادی که چنان تکان‌دهنده بود که در آفریقای شمالی، آگوستین قدیس را واداشت کتاب معروف «شهر خدا» را در واکنش به آن بنویسد. با این حال آلاریک دستور داد به کلیساها و پناهندگانی که در آن‌ها بودند آسیبی نرسد، زیرا خود مسیحی آریوسی بود. تنها چند ماه بعد، در همان سال ۴۱۰، آلاریک در حالی که قصد داشت به سوی آفریقا برود تا انبارهای غله روم را در دست گیرد، در نزدیکی کوزنتسا در جنوب ایتالیا بر اثر بیماری درگذشت؛ به روایت افسانه‌آمیز ژوردانس مورخ گوتی، پیکرش را همراه با گنجینه‌ای عظیم در بستر رودخانه بوزنتو دفن کردند و سپس رودخانه را به مسیر اصلی بازگرداندند تا آرامگاهش هرگز یافته نشود.

جانشین او آتاولف، برادرزن آلاریک، رهبری ویزیگوت‌ها را از ایتالیا به سوی گل جنوبی برد. او در سال ۴۱۴ با گالا پلاکیدیا، خواهر ناتنی امپراتور هونوریوس که پیش‌تر در غارت روم به اسارت ویزیگوت‌ها درآمده بود، در ناربون ازدواج کرد، پیوندی نمادین که نشان می‌داد رهبران گوتی دیگر تنها در پی غارت روم نیستند بلکه می‌خواهند در ساختار سیاسی و شرافتی امپراتوری جای بگیرند. آتاولف در سخنی که ازوسیوس مورخ نقل کرده، گفته بود که در آغاز آرزو داشت نام گوتیا را جایگزین نام رومانیا کند و خود قیصر گوت‌ها شود، اما با دیدن ناتوانی قومش در پذیرش نظم و قانون، به این نتیجه رسید که بهتر است شکوه نام روم را حفظ کند و با نیروی گوتی آن را احیا کند. او پس از مدتی در بارسلونا به دست یکی از افراد خودش ترور شد.

جانشین بعدی، والیا، در سال ۴۱۸ پیمانی سرنوشت‌ساز با دربار روم امضا کرد: ویزیگوت‌ها در ازای بازگرداندن گالا پلاکیدیا به رومیان و جنگیدن به نمایندگی روم علیه وندال‌ها و آلان‌ها در اسپانیا، اجازه یافتند در ناحیه آکیتانیای دوم در جنوب غربی گل، با مرکزیت شهر تولوز، به طور رسمی سکونت گزینند. این آغاز رسمی نخستین پادشاهی ویزیگوتی، معروف به پادشاهی تولوز، بود که تا سال ۵۰۷ میلادی دوام آورد.

در دوران پادشاهی تئودوریک یکم، ویزیگوت‌ها به تدریج قدرت خود را در جنوب گل گسترش دادند. زمانی که در سال ۴۵۱ آتیلای هون با ارتشی عظیم به گل یورش برد، فرمانده روم آئتیوس با اتحادی نامتعارف از رومیان، ویزیگوت‌ها، فرانک‌ها و دیگر اقوام، در دشت‌های کاتالونیایی نزدیک شهر تروا با آتیلا رویاروی شد؛ در این نبرد بزرگ، تئودوریک یکم کشته شد اما اتحاد رومی-گوتی توانست آتیلا را متوقف کند، شاید آخرین باری که روم و متحدان بربرش با هم توانستند تهدیدی در این ابعاد را دفع کنند. پسرش تئودوریک دوم پس از کشتن برادر بزرگ‌ترش تورسموند به قدرت رسید و نفوذ ویزیگوت‌ها را به بخش‌هایی از اسپانیا گسترش داد، پیش از آنکه خود به دست برادر دیگرش اوریک به قتل برسد.

اوریک که از سال ۴۶۶ تا ۴۸۴ سلطنت کرد، بزرگ‌ترین پادشاه دوران تولوز به شمار می‌رود. او عملاً هرگونه وابستگی صوری به امپراتوری روم غربی را که خود در سال ۴۷۶ با خلع رومولوس آگوستولوس به دست اودوآکر فروپاشید، کنار گذاشت و قلمرو خود را تا رود لوار در شمال و بخش بزرگی از شبه‌جزیره ایبری در جنوب گسترش داد. اوریک نخستین مجموعه قوانین مکتوب ویزیگوتی را که به کد اوریک معروف است تدوین کرد، مجموعه‌ای که آمیزه‌ای از عرف قبیله‌ای گوتی و تأثیرات حقوق رومی بود. پسرش آلاریک دوم این سنت را ادامه داد و در سال ۵۰۶ مجموعه قانونی دیگری به نام برویاریوم آلاریکی یا لکس رومانا ویزیگوتوروم را ویژه اتباع رومی‌تبار قلمروش منتشر کرد، نشانه‌ای از سیاست دوگانه حقوقی که گوت‌ها و رومیان را طبق قوانین جداگانه اداره می‌کرد. اما آلاریک دوم در سال ۵۰۷ میلادی در نبرد وویه با کلوویس یکم، پادشاه فرانک‌های تازه کاتولیک‌شده، روبرو شد و در همان میدان کشته شد. این شکست پادشاهی ویزیگوتی را تقریباً از تمامی گل، جز نواری باریک در سپتیمانی در سواحل مدیترانه، بیرون راند و مرکز قدرت ویزیگوت‌ها را برای همیشه به سوی شبه‌جزیره ایبری کوچاند.

پس از این فاجعه، برای مدتی تئودوریک بزرگ، پادشاه استروگوت‌های ایتالیا و پدربزرگ نوه خردسالِ آلاریک دوم به نام آمالاریک، به عنوان نایب‌السلطنه بر ویزیگوت‌ها حکومت کرد و برای چندی دو قوم گوتی زیر یک اقتدار واحد قرار گرفتند، هرچند این وحدت پس از مرگ تئودوریک در ۵۲۶ از هم پاشید. آمالاریک خود در ۵۳۱ کشته شد و پس از دورانی از بی‌ثباتی و رقابت میان اشراف نظامی گوتی، پایتخت پادشاهی به تدریج به شهر تولدو در مرکز اسپانیا منتقل شد و آنچه تاریخ‌نگاران پادشاهی تولدو می‌نامند شکل گرفت.

از میان پادشاهان تولدو، لئوویگیلد که از ۵۶۸ تا ۵۸۶ سلطنت کرد یکی از مقتدرترین‌ها بود؛ او سوئبی‌های شمال غرب اسپانیا را مطیع کرد، بخش‌هایی از سواحل جنوبی را که بیزانس تحت ژوستینیان اشغال کرده بود پس گرفت، پایتخت را در تولدو استوار کرد و حتی تاجی مخصوص و آیین‌های دربار شبیه دربار بیزانس را برای تحکیم اقتدار سلطنتی معرفی کرد. اما دوران او با فاجعه‌ای خانوادگی نیز همراه بود: پسرش هرمنگیلد که با شاهدختی فرانک ازدواج کرده و به کاتولیک‌گرایی نیقیه‌ای گرویده بود، علیه پدر آریوسی‌اش شورید، شورشی که سرکوب شد و هرمنگیلد سرانجام اعدام گردید، رویدادی که بعدها کلیسا او را به عنوان شهید ستود.

فرزند دیگر لئوویگیلد، رکارد یکم، در سال ۵۸۹ در سومین شورای تولدو تصمیمی تاریخی گرفت: او رسماً از آریوسیسم دست کشید و کیش کاتولیک نیقیه‌ای را پذیرفت و اسقفان آریوسی و نجبای گوتی را نیز با خود همراه کرد. این رویداد شکاف دیرینه مذهبی میان اقلیت حاکم گوتی و اکثریت رومی‌-اسپانیایی کاتولیک را برای همیشه از میان برد و زمینه ادغام تدریجی دو قوم را در یک هویت واحد اسپانیایی-گوتی فراهم آورد. از آن پس شوراهای تولدو، مجمعی از اسقفان و بزرگان دربار، به رکنی اساسی در حکمرانی، قانون‌گذاری دینی و حتی تعیین جانشینی سلطنتی تبدیل شدند، پدیده‌ای که پادشاهی ویزیگوتی را به یکی از نخستین نمونه‌های همکاری نزدیک کلیسا و دولت در اروپای پس از روم بدل کرد.

در سده هفتم، پادشاهانی چون سیسبوت که به سختی علیه یهودیان قلمروش سیاست‌های تبعیض‌آمیز و اجبار به تعمید در پیش گرفت، و چیندسوینت و پسرش رکسویند که در سال ۶۵۴ مجموعه قانونی بزرگ لیبر یودیکیوروم یا همان قانون ویزیگوتی را منتشر کردند، بر تخت نشستند؛ این قانون برخلاف کدهای پیشین، برای نخستین بار میان گوت و رومی تفاوتی قائل نشد و یک نظام حقوقی واحد برای همه اتباع پادشاهی برقرار کرد، دستاوردی که تا سده‌ها بعد در حقوق اسپانیایی و حتی در برخی نواحی جنوب فرانسه اثر گذاشت. در همین دوران، ایسیدور اسقف سویا، برادر لئاندر که پیش از او در مجاب کردن رکارد به کاتولیک‌گری نقش داشت، دانشمندترین چهره فرهنگی این پادشاهی بود؛ او دانشنامه بزرگ اتیمولوجیه را نوشت که برای سده‌ها یکی از مهم‌ترین منابع مرجع دانش کلاسیک در اروپای غربی به شمار می‌رفت و در شورای چهارم تولدو در ۶۳۳ نقشی محوری در تنظیم قوانین کلیسایی ایفا کرد.

از نظر فرهنگی و هنری، ویزیگوت‌ها میراثی چشمگیر در معماری کلیسایی برجای گذاشتند که ویژگی بارز آن قوس نعل‌اسبی بود، سبکی که بعدها معماران اسلامی اندلس آن را به کمال رساندند و در بناهایی چون مسجد قرطبه تداوم یافت. در زرگری نیز گنجینه گوارازار که در سده نوزدهم نزدیک تولدو کشف شد، شامل تاج‌های نذری زرین مرصع به یاقوت و مروارید از جمله تاج پادشاه رکسویند، نمونه‌ای درخشان از هنر فلزکاری ویزیگوتی به شمار می‌رود. با این حال، ساختار سیاسی پادشاهی هرگز اصلی پایدار برای جانشینی سلطنتی نیافت؛ تاج و تخت میان خاندان‌های اشرافی رقیب دست به دست می‌شد و همین ضعف ساختاری در آستانه فروپاشی نهایی نقشی تعیین‌کننده ایفا کرد.

آخرین پادشاه، رودریک، که جانشینی‌اش را گروهی از اشراف به رهبری خاندان رقیب، از جمله پسران پادشاه پیشین ویتیزا، به رسمیت نمی‌شناختند، در تابستان سال ۷۱۱ میلادی با نیرویی اسلامی به رهبری طارق بن زیاد، فرمانده اموی که از شمال آفریقا با اجازه موسی بن نصیر تنگه جبل‌الطارق را عبور کرده بود، در نبرد گوادالته در جنوب اسپانیا روبرو شد. به روایت منابع، بخشی از سپاه رودریک، به‌ویژه نیروهای وابسته به خاندان ویتیزا، در میانه نبرد میدان را ترک کردند یا به دشمن پیوستند، و رودریک خود در جریان نبرد کشته شد یا ناپدید گشت به گونه‌ای که هرگز جسدش به‌طور قطعی شناسایی نشد. این شکست، برخلاف انتظار، به فروپاشی کامل و کم‌سابقه سریع پادشاهی که بیش از دو سده دوام آورده بود انجامید؛ ظرف چند سال، شهرهای بزرگی چون تولدو، سویا و مریدا بدون مقاومت جدی تسلیم شدند و تقریباً تمامی شبه‌جزیره ایبری به زیر سلطه امویان درآمد و آنچه در تاریخ اسلامی اندلس نامیده می‌شود پدید آمد. تنها در دورافتاده‌ترین نواحی کوهستانی شمال، در آستوریاس، بازمانده‌ای از اشراف گوتی به نام پلایو در سال ۷۱۸ یا ۷۲۲ در نبرد کووادونگا بر نیروی کوچکی از فاتحان مسلمان پیروز شد و پادشاهی آستوریاس را بنیاد نهاد، رویدادی نمادین که بعدها به عنوان سرآغاز رسمی روند بازپس‌گیری اسپانیا، یعنی رکونکیستا، در تاریخ‌نگاری اسپانیایی جای گرفت و پیوندی نمادین میان میراث گمشده ویزیگوتی و پادشاهی‌های مسیحی متأخر اسپانیا برقرار کرد.

اروپاآلمانتاریخقرون وسطی
۰
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید