ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ روز پیش

اردوگاه مرگ باملاگ

در سال‌های نخست دهه ۱۹۳۰، هم‌زمان با تثبیت قدرت جوزف استالین و اجرای بی‌رحمانه برنامه‌های صنعتی‌سازی اجباری، کانون توجه رهبری شوروی به سوی مناطق دوردست شرقی معطوف شد. نیاز مبرم به مواد خام، گسترش کنترل بر سرزمین‌های سیبری، و همچنین بیم از تهدید ژاپن در خاور دور که پس از اشغال منچوری در سال ۱۹۳۱ جنبه‌ای کاملاً واقعی یافته بود، ایده‌ای دیرینه را دوباره بر سر زبان‌ها انداخت: احداث دومین خط آهن اصلی در شرق دریاچه بایکال، مسیری که به موازات راه‌آهن ترانس‌سیبری اما در نواحی شمالی‌تر و دور از دسترس حملات احتمالی پیش برود. این مسیر بعدها به راه‌آهن بایکال–آمور یا بام مشهور شد. اجرای پروژه‌ای به این عظمت در سرزمین‌های تقریباً بکر، با زمستان‌هایی که دما در آن تا چهل درجه زیر صفر و حتی کمتر سقوط می‌کرد، باتلاق‌های گسترده، رشته کوه‌های صعب‌العبور و یخبندان همیشگی زمین، به منابع عظیم نیروی کار و هزینه‌ای هنگفت نیاز داشت. حکومت استالینیستی برای چنین مأموریتی ابزاری از پیش آزموده در اختیار داشت: نظام اردوگاه‌های کار اجباری گولاگ که تحت نظارت کمیساریای خلق در امور داخلی، یعنی ان‌کا‌وِدِ، اداره می‌شد. بدین ترتیب، در دل سیاست‌های سرکوبگرانه دهه ۱۹۳۰ که با موج دستگیری‌های گسترده، پاک‌سازی‌های حزبی و محاکمات نمایشی همراه بود، تصمیم به ایجاد اردوگاه ویژه‌ای برای ساخت این مسیر ریلی گرفته شد که بعدها بام‌لاگ نام گرفت.

بام‌لاگ که به‌طور رسمی در سال ۱۹۳۸ سازماندهی شد، همچون دیگر اردوگاه‌های اصلاحی-کاری، زیرمجموعه اداره کل اردوگاه‌ها یعنی گولاگ در چارچوب ان‌کا‌وِدِ بود و وظیفه داشت غربی‌ترین بخش این خط آهن عظیم را از ایستگاه تایشت به سوی شرق احداث کند. زندانیان این اردوگاه را از سراسر قلمرو پهناور شوروی، از مناطق شهری اروپایی تا روستاهای دوردست قفقاز و آسیای میانه، گرد می‌آوردند. آنان «دشمنان خلق» نامیده می‌شدند، برچسبی که می‌توانست شامل اعضای سابق احزاب مخالف، روشنفکرانی که کوچک‌ترین نشانه‌ای از تردید در ارتدوکسی استالینی نشان داده بودند، نظامیان ارتش سرخ که در موج تصفیه افسران به دام افتاده بودند، کشاورزانی که در برابر جمعی‌سازی مقاومت کرده بودند، و اعضای اقلیت‌های قومی نظیر کره‌ای‌ها، لهستانی‌ها، آلمانی‌های ولگا، یا اهالی بالتیک شود که به اتهام مبهم «جاسوسی برای بیگانگان» یا «فعالیت ضد انقلابی» محکومیت‌های طولانی مدت دریافت کرده بودند. اینان به حکم ترویکاهای ویژه ان‌کا‌وِدِ یا دادگاه‌های فرمایشی، بی‌آنکه فرصت دفاعی واقعی داشته باشند، به هشت، ده، پانزده یا بیست و پنج سال کار اجباری محکوم می‌شدند و بعضاً بدون ثبت حکم مشخص، صرفاً به عنوان «عنصر اجتماعی زیان‌بار» به اردوگاه فرستاده می‌شدند.

انتقال این انسان‌ها به محل بام‌لاگ خود نخستین مرحله از رنجی بی‌پایان بود. آنان را در قطارهای باری ویژه‌ای که به واگن‌های استولیپین معروف بودند، حمل می‌کردند؛ واگن‌هایی پنجره‌هایشان با میله‌های آهنی مسدود بود، هوای درونشان به سرعت از بوی عرق، ادرار، مدفوع و ترس انباشته می‌شد و در هر کوپه کوچک که برای شش نفر طراحی شده بود، گاه تا بیست یا سی زندانی چپانده می‌شدند. در این فضای خفه‌کننده، زندانیان ناچار بودند به نوبت بنشینند یا بایستند، و امکان دراز کشیدن برای هیچ‌کس وجود نداشت. جیره غذایی در طول سفر که گاه هفته‌ها به طول می‌انجامید، به چند تکه نان خشک و نمناک، گاه یک مشت غله فاسد و به ندرت کمی سوپ آبکی از ضایعات ماهی شور محدود می‌شد. گرسنگی مزمن از همان آغاز کار ضعف را در اندام‌ها می‌نشاند. آب آشامیدنی به قدری ناکافی بود که زندانیان برای جرعه‌ای آب با یکدیگر درگیر می‌شدند. در این شرایط، بیماری‌هایی مانند تیفوس و اسهال خونی به سرعت شیوع می‌یافتند. نگهبانان به ندرت درهای واگن‌ها را باز می‌کردند؛ آنان خود نیز از ابتلا به بیماری در هراس بودند، و به محض توقف‌های کوتاه در ایستگاه‌های متروکه، جنازه‌های کسانی را که در راه جان باخته بودند، از قطار بیرون می‌کشیدند، در گودال‌های کم‌عمق کنار ریل دفن می‌کردند، و بی‌آنکه حتی نامشان ثبت شود، قطار به حرکت خود ادامه می‌داد.

هنگامی‌که قطار سرانجام به مقصد می‌رسید، زندانیان خسته و بیمار با دنیایی روبه‌رو می‌شدند که گویی از دل عصر یخبندان بیرون آمده بود. منطقه‌ای در شمال دریاچه بایکال، پوشیده از جنگل‌های انبوه کاج و توس، که زمینش حتی در تابستان نیز در عمق چند سانتی‌متری یخ‌زده باقی می‌ماند. دمای هوا در زمستان به چهل یا پنجاه درجه زیر صفر می‌رسید و بادهای سیبری لباس‌های مندرس و ناکافی زندانیان را همچون کاغذ می‌درید. در بدو ورود، هیچ زیرساختی وجود نداشت؛ نه پادگان‌، نه آشپزخانه، نه حتی حصارکشی منظم. نخستین گروه‌های زندانیان ناچار بودند با دستان خود و با استفاده از تبر و بیل‌هایی که شمارشان کفاف جمعیت را نمی‌داد، محوطه اردوگاه را از درختان پاک‌سازی کنند و با الوارهای خام و شاخ و برگ درختان، آلونک‌هایی بنا نهند که در برابر سرمای طاقت‌فرسا هیچ حفاظی نبودند. این سرپناه‌های موقتی مملو از شکاف‌هایی بودند که باد سوزناک را به درون می‌کشاندند و زندانیان شب‌ها تن به تن هم می‌خوابیدند تا گرمای جمعی آن‌ها را از یخ زدگی حفظ کند.

نظام کار در بام‌لاگ بر پایه استثمار بی‌حد و حصر نیروی انسانی و طبقه‌بندی زندانیان بر اساس میزان بهره‌وری طراحی شده بود. هر صبح، هنوز هوا تاریک بود که آژیر یا صدای نگهبانان، زندانیان را از خواب آشفته بیرون می‌کشید. آن‌ها در دسته‌های کاری موسوم به «بریگاد» سازماندهی می‌شدند و وظایفی کاملاً طاقت‌فرسا به آن‌ها محول می‌گردید: قطع درختان تنومند با تبر واره‌های کند، پاک‌سازی مسیری به عرض ده‌ها متر از میان جنگل‌های بکر، حفاری زمین یخ‌زده‌ای که بیل‌ها در آن فرو نمی‌رفت و مجبور بودند ابتدا با آتش‌های سطحی، خاک را اندکی گرم کنند، حمل تنه‌های سنگین درختان و کیسه‌های شن و سنگ برای تثبیت بستر ریل، و در نهایت نصب ریل‌های فولادین در مسیری که طبیعت با تمام قوای خود در برابر پیشروی آن مقاومت می‌کرد. سهمیه‌های غذایی بر مبنای درصد انجام کار تعیین می‌شد: کسانی که هنجار تعیین‌شده را کامل انجام می‌دادند، جیره کامل شامل ۸۰۰ گرم نان، یک وعده سوپ رقیق و گاه کمی ماهی نمک‌سود دریافت می‌کردند؛ آن‌ها که از عهده سهمیه برنمی‌آمدند، جیره‌شان به ۵۰۰ گرم نان و بعد به ۳۰۰ گرم و حتی کمتر کاهش می‌یافت. این نظام غذایی که مستقیماً به عملکرد جسمی وابسته بود، یک دور باطل مرگبار ایجاد می‌کرد: ضعف ناشی از گرسنگی، بازدهی کار را پایین می‌آورد، بازدهی پایین به کاهش جیره می‌انجامید، و کاهش جیره ضعف را بیشتر می‌کرد تا آن‌که بدن تحلیل‌رفته دیگر قادر به انجام هیچ کاری نبود. این افراد «دخودیاگا» نامیده می‌شدند، اسکلت‌های زنده‌ای که پوست بر استخوان‌هایشان کشیده شده بود و به زودی طعمه بیماری یا سرمای کشنده می‌گشتند.

بیماری‌ها همچون سایه همراه دائمی زندانیان بام‌لاگ بودند. اسکوربوت به دلیل فقدان مطلق ویتامین‌ها چنان شایع بود که لثه‌های متورم و خون‌ریزی‌دهنده و افتادن دندان‌ها به منظری عادی بدل شده بود. تیفوس اگزانتماتیک که توسط شپش‌ها منتقل می‌شد، موج‌های مرگباری را در آسایشگاه‌های ابتدایی اردوگاه به راه می‌انداخت؛ آسایشگاه‌هایی که نه دارو داشتند، نه پزشک متخصص، و نه حتی تخت کافی. ذات‌الریه نیز در هوای منجمد و بدن‌های نیمه‌گرسنه قربانیان بی‌شماری می‌گرفت. در زمستان، سرما چنان شدید بود که زندانیانی که دستکش یا کلاه مناسب نداشتند، انگشتان و گوش‌هایشان دچار یخ‌زدگی می‌شد و بافت‌های سیاه‌شده بدون هیچ بیهوشی‌ای توسط بهیاران زندانی قطع می‌گردید. مرگ چنان عادی شده بود که آمار تلفات روزانه به بخشی از گزارش‌های اداری بدل گشته بود، بی‌آنکه تأثیری بر روند کار بگذارد. اجساد را معمولاً در گورهای دسته‌جمعی بیرون از محوطه اردوگاه دفن می‌کردند، اما در بسیاری موارد، به دلیل یخ‌زدگی عمیق زمین که حفر گور را تقریباً ناممکن می‌ساخت، جنازه‌ها را روی هم انباشته و منتظر فصل بهار می‌ماندند تا خاک اندکی نرم شود. وحشتناک‌تر آنکه، طبق شهادت‌های بازماندگان، گاهی در فشار جنون‌آمیز پیشبرد پروژه، اجساد زندانیان به همراه خاک‌ریزها در بستر راه‌آهن دفن می‌شدند، تا استخوان‌هایشان تا ابد زیر ریل‌هایی قرار گیرد که برای ساختنشان جان باخته بودند.

ساختار قدرت درون بام‌لاگ بازتابی دقیق از نظام اجتماعی تحریف‌شده اردوگاه‌های گولاگ بود. در رأس، فرمانده اردوگاه و افسران ان‌کا‌وِدِ قرار داشتند که به ندرت در میان زندانیان دیده می‌شدند و عمدتاً در ساختمان‌های اداری نسبتاً گرم به کارهای دیوانسالارانه مشغول بودند. نظم روزمره اردوگاه به نگهبانان مسلح و گروهی از زندانیان موسوم به «پریبلاتنیه» یا مجرمان عادی سپرده شده بود که با هم‌دستی یکدیگر شبکه‌ای از وحشت و کنترل را می‌بافتند. مجرمان عادی که به جرم دزدی، قتل و راهزنی محکوم شده بودند، در نظام اردوگاهی از موقعیت ممتازی برخوردار بودند: آن‌ها بهترین کارها را در آشپزخانه، انبارها و دفاتر تصاحب می‌کردند، جیره غذایی بیشتری می‌گرفتند، و با خشونت بی‌رحمی بر زندانیان سیاسی و «دشمنان خلق» حکم می‌راندند. این گروه‌ها برای سرقت نان، لباس گرم و کفش‌های زندانیان ضعیف‌تر از هیچ جنایتی رویگردان نبودند؛ آنان شب‌ها به آلونک‌ها حمله می‌کردند، با چاقوهای دست‌ساز زندانیان را زخمی می‌کردند و حتی بر سر یک پتوی کهنه مرتکب قتل می‌شدند. نگهبانان این خشونت‌ها را نادیده می‌گرفتند، زیرا مجرمان به مثابه بازوی غیررسمی کنترل اجتماعی عمل می‌کردند و با ایجاد رعب، از شورش‌های احتمالی جلوگیری می‌نمودند.

تنبیه‌ها در بام‌لاگ طیفی از شکنجه‌های روانی تا اعدام‌های فوری را در بر می‌گرفت. کوچک‌ترین تخلف، مانند کندی در انجام کار، سخن‌گفتن نامناسب با یک نگهبان، یا حتی نگاه‌کردن به شیوه‌ای که «نافرمانی» تلقی می‌شد، می‌توانست به مجازات‌هایی از قبیل محرومیت از جیره غذایی، حبس در سلول‌های انفرادی سرد و نمناک معروف به «کارتسر» که گاه تا کمر در آب یخ‌زده فرو می‌رفتند، یا انتقال به واحدهای جزایی با شرایط مرگبارتر منجر شود. در مواردی که زندانی به «تحریک»، «فرار» یا «خرابکاری» متهم می‌شد، دادگاه‌های صحرایی به سرعت رأی به اعدام می‌دادند و حکم در برابر چشمان دیگر زندانیان اجرا می‌شد تا درس عبرتی برای همه باشد. با این حال، تلاش‌های پراکنده‌ای برای فرار نیز صورت می‌گرفت. برخی زندانیان که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند، با نقشه‌هایی ناپخته و اغلب بدون آذوقه کافی، به سوی جنگل‌های بی‌انتها می‌گریختند. بیشتر آن‌ها پس از چند روز سرگردانی، یا از گرسنگی و سرما جان می‌باختند، یا توسط سگ‌های ردیاب ان‌کا‌وِدِ دستگیر می‌شدند و در ملأ عام تیرباران می‌گردیدند. انگشت‌شمار کسانی که موفق می‌شدند به روستاهای دورافتاده برسند نیز عموماً توسط اهالی محلی که از ترس هم‌دستی با «دشمنان خلق» می‌لرزیدند، تحویل مقامات داده می‌شدند. گریز از بام‌لاگ عملاً ناممکن بود، نه تنها به دلیل جغرافیای خشن و مسافت‌های بی‌کران، بلکه از آن رو که در بیرون از سیم‌های خاردار نیز هیچ پناهگاهی برای یک محکوم سیاسی وجود نداشت.

پیشبرد پروژه راه‌آهن با وجود این همه رنج انسانی، از ناکارآمدی‌های عظیمی رنج می‌برد. فرمان‌های مسکو برای سرعت‌بخشی به کار، غالباً بدون توجه به واقعیت‌های جغرافیایی صادر می‌شد. کمبود مزمن تجهیزات فنی، از بیل و کلنگ گرفته تا ماشین‌آلات سنگین، سبب می‌شد حجم عظیمی از کار با دست انجام شود. طرح‌های مهندسی بارها تغییر می‌کردند، مسیرهای از پیش ساخته‌شده به دلیل اشتباهات نقشه‌برداری یا ناپایداری خاک رها می‌شدند و مدیران پروژه یکی پس از دیگری به اتهام «خرابکاری» دستگیر و خود به زندانیان اردوگاه مجاور ملحق می‌گشتند. این چرخه پوچ، حجم کار انجام‌نشده را تصاعدی افزایش می‌داد. در اواخر دهه ۱۹۳۰ و با آغاز جنگ جهانی دوم، توجه مسکو از این پروژه عظیم شرقی منحرف شد. با حمله آلمان به شوروی در ۱۹۴۱، بسیاری از ریل‌های تازه نصب‌شده بام‌لاگ برای استفاده در خطوط مقدم جبهه باز و به غرب منتقل شدند و بخش‌های عظیمی از مسیر ساخته‌شده به حال خود رها گشت. بدین ترتیب، پروژه بام در دوره استالینیستی هرگز به بهره‌برداری کامل نرسید و تنها قطعات پراکنده‌ای از آن در کنار خطوط موقت برای دسترسی به معادن و پایگاه‌های نظامی باقی ماند. این شکست مقدماتی اما نه از بی‌رحمی نظام، بلکه از حجم جنون‌آمیز جاه‌طلبی‌های آن حکایت داشت. چند دهه بعد، در دهه ۱۹۷۰، پروژه بام به عنوان یک طرح عظیم کومسومولی احیا شد و این بار با تبلیغات گسترده و داوطلبان جوان ادامه یافت، اما بقایای بام‌لاگ، از ریل‌های زنگ‌زده در میان جنگل‌ها تا گورهای دسته‌جمعی بی‌نام و نشان، همچون شاهدانی خاموش بر نخستین فصلی از تاریخ این مسیر گواهی می‌دادند که با خون و استخوان انسان‌ها گشوده شده بود.

زندگی در بام‌لاگ تنها جسم را نابود نمی‌کرد، بلکه روان انسان‌ها را نیز به شکلی سیستماتیک فرو می‌پاشید. فضایی که در آن کوچک‌ترین هم‌بستگی انسانی می‌توانست به اتهام «ایجاد گروه ضدانقلابی» منجر شود، اعتماد میان زندانیان را به حد صفر رسانده بود. روشنفکری که روزگاری شعر می‌سرود، در اینجا برای یک تکه نان اضافی آماده بود به رفیق خود خیانت کند. فروپاشی هویت فردی با لباس‌های یکسان، شماره‌های زندانی، تراشیدن موها و یک‌نواختی طاقت‌سوز کار اجباری تسریع می‌شد. مردان و زنانی که در بام‌لاگ گرفتار می‌آمدند، به تدریج به موجوداتی بدل می‌گشتند که تنها غریزه بقا در آن‌ها فعالیت داشت. این بقاگرایی خشن، که گاه با تقلید از رفتار مجرمان عادی و پذیرش بی‌چون‌و‌چرای سلسله‌مراتب اردوگاه همراه بود، تنها راه زنده ماندن به شمار می‌رفت. با این حال، در همین جهنم نیز جرقه‌های پراکنده‌ای از انسانیت باقی می‌ماند: زندانیانی که پنهانی نانی را با بیماران تقسیم می‌کردند، یا چهره‌های فرهنگی‌ای که شب‌ها در تاریکی آلونک‌ها زمزمه‌وار اشعاری ممنوعه می‌خواندند و بدین سان رشته پیوند با زندگی پیشین را پاره نمی‌کردند. این مقاومت خاموش، گرچه به ندرت در اسناد رسمی جایی داشت، در خاطرات بازماندگان به‌روشنی ثبت شده و گواه آن است که حتی در ساخت‌وپاش کامل کرامت انسانی، بارقه‌ای از آن می‌توانست دود کند و خاموش نشود.

اسناد تاریخی و خاطرات اندکی که از بام‌لاگ باقی مانده‌اند، جزئیات این فاجعه انسانی را با دقتی دردناک روایت می‌کنند. پس از مرگ استالین و در جریان استالین‌زدایی نسبی دوره خروشچف، برخی از بازماندگان فرصت یافتند تا شهادت‌های خود را ثبت کنند، هرچند تا فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱، موضوع بام‌لاگ همچون بسیاری دیگر از اردوگاه‌های گولاگ عمدتاً در محاق سانسور و فراموشی اجباری باقی ماند. در آرشیوهای ان‌کا‌وِدِ که پس از فروپاشی نظام تا حدودی گشوده شدند، می‌توان آمارهای خشک و وحشتناکی یافت: گزارش‌هایی که با بی‌تفاوتی از درصد انجام هنجار، تعداد تلفات ماهانه و لزوم «بهبود کار فرهنگی-تربیتی» سخن می‌گویند، گویی زندانیان نه انسان‌های گوشت‌و‌خون‌دار، بلکه واحدهای آماری در یک معادله صنعتی بوده‌اند. بام‌لاگ در تاریخ نظام گولاگ جایگاه ویژه‌ای دارد، چرا که به روشنی پیوند میان ترور سیاسی، آرمان‌های صنعتی‌سازی بلشویکی و استعمار داخلی سرزمین‌های سیبری را آشکار می‌کند. بر خلاف اردوگاه‌های شمالی‌تر نظیر کولیما که استخراج طلا هدف اصلی بود، بام‌لاگ نماد جنون پروژه‌های زیربنایی عظیمی بود که حکومت به هر قیمت انسانی می‌خواست آن‌ها را تحقق بخشد. میراث این اردوگاه، خطی آهنین نیست که قطارها بر آن سفر کنند، بلکه انبوهی از خاطرات تکه‌تکه، استخوان‌های پوسیده در خاک یخ‌زده، و پرسشی ابدی درباره بهایی است که یک رژیم توتالیتر برای رؤیای تسلط بر طبیعت و تاریخ از ملت خود طلب کرد.

شورویتاریخاستالین
۰
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید