
جنگ دهقانان آلمانی در سال ۱۵۲۵ میلادی، گستردهترین و خونینترین شورش مردمی در اروپای غربی پیش از انقلاب فرانسه بود که سراسر اراضی امپراتوری مقدس روم را درنوردید و از آلزاس در غرب تا زالتسبورگ در شرق و از تیرول در جنوب تا سواحل بالتیک در شمال امتداد یافت. این خیزش عظیم، که در آن دهقانان، کارگران معدن، پیشهوران شهری و حتی برخی شوالیههای فرودست شرکت داشتند، نه یکباره، بلکه از دل چندین دهه تنشهای اقتصادی، اجتماعی، حقوقی و دینی سربرآورد. ریشههای این شورش را باید در تحولات ساختاریِ سدهی پانزدهم جستوجو کرد؛ در این دوره، اربابان فئودال، شاهزادگان کلیسا و حاکمان محلی تلاش میکردند با افزایش فشار بر دهقانان، درآمدهای خود را در برابر کاهش ارزش پول و رشد هزینههای نظامی و تجملی حفظ کنند. نظام کهن حقوق عرفی که در آن دهقانان از حقوق سنتیِ چرای دام در مراتع اربابی، قطع درختان جنگلهای مشاع، شکار و ماهیگیری برخوردار بودند، پیوسته به نفع اربابان تغییر مییافت. زمینهای مشاع که قرنها میان دهقانان تقسیم میشد، با حصارکشیهای غیرقانونی به تصرف اربابان درمیآمد. مالیاتهای جدیدی مانند عُشر کوچک بر محصولات باغی و دامی که پیشتر از آن معاف بودند، وضع میشد. بیگاری یا کار اجباری که در سدههای گذشته محدود به چند روز در سال بود، در بسیاری از مناطق به چند روز در هفته افزایش یافته بود. در مناطقی مانند شوابن علیا، دهقانانِ تیولدار مجبور بودند که هنگام مرگ، بهترین رأس دام یا بهترین جامهی خود را به عنوان «حق مردهوار» به ارباب بدهند، که این رسم تحقیرآمیز خانوادهی داغدیده را بیش از پیش به فقر میکشاند. در کنار این فشارهای اقتصادی، تضعیف نهادهای قضایی سنتیِ دهقانی نیز بر خشم عمومی میافزود. دادگاههای محلی که روزگاری دهقانان میتوانستند در آن با استناد به «حقوق کهن» از خود دفاع کنند، جای خود را به دادگاههای اربابی داده بودند که قضات آنها از میان کارگزاران فئودال برگزیده میشدند و احکامی به نفع اربابان صادر میکردند.
موج اصلاحات دینی که مارتین لوتر در ۱۵۱۷ با انتشار نود و پنج پایاننامه بر ضد فروش آمرزشنامهها آغاز کرد، به طور غیرمنتظرهای بر این بشکهی باروت جرقه زد. اگرچه خود لوتر هرگز خواستار انقلاب اجتماعی نبود، اما تعالیم او دربارهی «آزادی یک مسیحی»، «کهانت عمومی مؤمنان» و ردّ اقتدار مطلق پاپ و سلسلهمراتب کلیسا، در ذهن دهقانان تفسیری رادیکال یافت. آنان از نوشتههای لوتر چنین برداشت میکردند که اگر هر مسیحی میتواند بدون وساطت کشیش با خدا رابطه داشته باشد و کتاب مقدس را خود تفسیر کند، پس ساختارهای ستمگرانهی اجتماعی نیز که در تضاد با «کلام خدا» هستند، باید فرو بریزند. کشیشان و مبلّغان دورهگرد که با اندیشههای لوتری یا حتی رادیکالتر از آن آمیخته بودند، در روستاها و شهرهای کوچک میگشتند و علیه عُشرهای کلیسایی، فساد اسقفها و صومعههای ثروتمند موعظه میکردند. از میان این مبلّغان، شخصیتهایی مانند توماس مونتسر ظهور کردند که مستقیماً خواهان برپایی حکومت «برگزیدگان خدا» بر روی زمین و نابودی «بیدینانِ» ستمگر بودند. مونتسر، که مدتی در شهر تسویکاو به عنوان کشیش فعالیت میکرد، تحت تأثیر عرفان آخرالزمانی یواخیم فیورهای و نیز تجربهی مستقیم ستم بر کارگران معدن، به این باور رسید که خداوند به زودی حکومت این جهان را به دست «فقیران روح» که همان دهقانان و زحمتکشان هستند، خواهد سپرد. او در موعظههای آتشین خود در آلشتت و مولهاوزن، شاهزادگان و اربابان را «کلاغان لاشهخوار» و «گرگهای درنده» میخواند و از دهقانان میخواست که برای اجرای عدالت الهی، شمشیر را به دست گیرند. در همین حال، رهبران صنفی در شهرها نیز نارضایتیهای خاص خود را داشتند؛ آنها خواستار مشارکت در شوراهای شهری بودند که در انحصار خاندانهای ثروتمند بازرگان و اشراف شهری قرار داشت.
آغاز سازمانیافتهی شورش را میتوان به تابستان ۱۵۲۴ در منطقهی شوابن علیا نسبت داد. در ۲۳ ژوئن ۱۵۲۴، دهقانان دهکدهی لوپفن در نزدیکی مرز سوئیس، به رهبری هانس مولر از بولگنباخ، در اعتراض به دستور کنتس زیگموندین فون لوپفن که آنها را مجبور به جمعآوری صدفهای حلزون و توتفرنگی برای مراسم جشن اربابی کرده بود، از اطاعت سر باز زدند و پرچم شورش را برافراشتند. این اقدام به ظاهر کوچک، به سرعت به روستاهای همسایه سرایت کرد و تنها ظرف چند هفته، هزاران دهقان مسلح با داسهای راستشده، نیزههای چوبی، تبر و تعداد اندکی تفنگ فتیلهای در اردوگاههای شورشی گرد آمدند. آنها فرماندهانی از میان خود برگزیدند که اغلب سربازان پیشین جنگهای ایتالیا یا شکارچیان مجرب بودند. یکی از این فرماندهان، اولریش اشمیت، آهنگری کاریزماتیک از زولتسبورگ بود که گروههای شورشی را متحد کرد. در سپتامبر ۱۵۲۴، دهقانان در اردوگاهی در نزدیکی هایترسهایم، بیانیهای در ۱۲ ماده تهیه کردند، اما معروفترین و تأثیرگذارترین سند شورش، «دوازده ماده» بود که در مارس ۱۵۲۵ در شهر ممینگن توسط سباستیان لوتسر، پوستیندوز و واعظ غیرروحانی، و کریستف شاپلر، کشیش شهر، بر اساس شکایات دهقانان شوابن تدوین شد. این دوازده ماده با چاپ در تیراژ بیسابقهای حدود ۲۵۰۰۰ نسخه در سراسر آلمان پخش شد و به برنامهی مشترک تمام گروههای شورشی بدل گشت. مادهی اول خواهان حق انتخاب کشیش توسط جماعت کلیسا بود، زیرا کشیش باید «کلام ناب خدا» را بدون افزودههای بشری موعظه کند. مادهی دوم به عُشر بزرگ که بر غلات تحمیل میشد میپرداخت و قبول آن را مشروط به تأمین هزینههای کشیش و کمک به فقرا از محل آن میکرد، اما عُشر کوچک بر دام و محصولات باغی را کاملاً رد مینمود. مادهی سوم الغای بندگی شخصی یا «مالکیت بر انسان» را طلب میکرد، با این استدلال که مسیح با خون خود همه را آزاد خریده است. مادهی چهارم حق شکار و ماهیگیری را که اربابان انحصاری کرده بودند، به دهقانان بازمیگرداند. مادهی پنجم خواهان بازگرداندن جنگلهای مشاعی بود که اربابان تصرف کرده بودند، تا دهقانان بتوانند چوب مورد نیاز برای ساختمان و سوخت را تأمین کنند. مادهی ششم خواستار کاهش بیگاری به میزان معمول در روزگار پدران و نیاکان بود، با استناد به اسناد قدیمی. مادهی هفتم افزایش خودسرانهی خدمات اجباری را محکوم و بر اجرای قراردادهای اولیه تأکید میکرد. مادهی هشتم خواهان تعیین اجارهبهای منصفانهی زمین بر اساس ارزش واقعی محصول توسط «مردان صالح» بود. مادهی نهم خواستار مجازاتهای عادلانه بر اساس قوانین کهن، نه قوانین جدید خودساختهی اربابان. مادهی دهم بازپسگیری چمنزارها و مزارعی را که اربابان از مشاع تصاحب کرده بودند، طلب میکرد. مادهی یازدهم لغو کامل حق مردهوار را میخواست، زیرا این رسم میراث خانوادهی درگذشته را غارت میکرد و سبب بیوهزنی و یتیمآزاری میشد. مادهی دوازدهم تأکید میکرد که اگر هر یک از این مواد بر اساس کتاب مقدس نادرست تشخیص داده شود، دهقانان آن را پس خواهند گرفت، و بدینترتیب تمام شورش خود را بر محور «انجیل محض» قرار میدادند.
در فاصلهی کوتاهی، شورش مانند آتش در نیزار از شوابن به فرانکن، تورینگن، هسن، آلزاس، لورن، تیرول و حتی زالتسبورگ گسترش یافت. در فرانکن، شوالیهی بدنام و ماجراجو، فلوریان گایر، به دهقانان پیوست و گروه نخبهای از سواران زرهپوش به نام «گروه سیاه» تشکیل داد. او املاک اسقفنشینها و صومعهها را غارت میکرد و قلعههای مستحکم را یکی پس از دیگری به تصرف درمیآورد. یکی از فاجعهبارترین رویدادهای این مرحله، محاصرهی قلعهی واینزبرگ در ۱۶ آوریل ۱۵۲۵ بود. گروهی از دهقانان شورشی به فرماندهی یاکلاین رورباخ، صاحب میخانهای خشن و بیرحم، قلعهی کنت لودویگ فون هلفنشتاین، داماد امپراتور فقید ماکسیمیلیان یکم، را تسخیر کردند. کنت به همراه حدود ۷۰ تن از سربازان و نجبا تسلیم شد، اما رورباخ آنها را وادار کرد از میان دو صف از دهقانان که نیزههای خود را به سویشان گرفته بودند عبور کنند، مراسم تحقیرآمیزی که «دویدن میان نیزهها» نام داشت. در پایان این مسیر خونین، کنت و یارانش با ضربات متعدد نیزه و شمشیر به طرز فجیعی کشته شدند. این کشتار، که حتی کنتس جوان و کودک خردسالش شاهد آن بودند، موجی از وحشت در میان اشراف آلمان ایجاد کرد و بهانهای برای سرکوب بیرحمانهی شورش فراهم آورد. اندکی بعد، رورباخ خود توسط نیروهای اتحادیهی شوابن دستگیر و در گردنهی نکا به آتش کشیده شد.
در تورینگن، مرکز فعالیت توماس مونتسر بود. او در فوریه ۱۵۲۵ به شهر آزاد مولهاوزن بازگشت و با حمایت کارگران و دهقانان، شورای شهر را سرنگون کرد و «حکومت ابدی خدا» را اعلام نمود. اموال کلیساها و صومعهها مصادره شد، ناقوسها برای ساخت توپ ذوب گردیدند و هر کس که به این نظم جدید تن نمیداد، با شمشیر تهدید میشد. مونتسر نامههای آتشین به دهقانان مناطق مجاور مینوشت و آنها را به «جنگ مقدس» فرا میخواند: «به پیش! به پیش! در حالی که آهن داغ است، خون خود را بر شمشیرهای خود بگذارید... خداوند پیشاپیش شما میرود، پیروی کنید!» او خود را رهبر برگزیدگان آخرالزمان میدانست و وعده میداد که در نبرد نهایی، گلولههای دشمن را در آستین جامهاش خواهد گرفت. در همین حال، فیلیپ هسن، لندگراف جوان و جاهطلب، و دوک گئورگ زاکسن، نیروهای خود را برای سرکوب شورش تورینگن تجهیز میکردند. شاهزادگان که ابتدا غافلگیر شده بودند، به تدریج نیروهای حرفهای خود را که از سربازان کارکشتهی لندسکنشت تشکیل میشد، متمرکز کردند. این لندسکنشتها، پیادهنظامان مزدوری بودند که با نیزههای بلند، هالبرد، شمشیرهای دو دستی و آرکبوز مسلح بودند و در آرایشهای مربعی فشرده موسوم به «گِویرهائوفِن» میجنگیدند و به راحتی میتوانستند صفوف بینظم دهقانان را در هم بشکنند.
نقطهی عطف نظامی شورش، نبرد فرانکِنهاوزِن در ۱۵ مه ۱۵۲۵ بود. ارتش دهقانان تورینگن به فرماندهی توماس مونتسر، حدود ۸۰۰۰ نفر، در تپهای در شمال شهر فرانکنهاوزن سنگر گرفته بود. آنها با استفاده از چند عراده توپ دستساز و یک دژ واگن، خود را برای دفاع آماده کردند. در دامنهی تپه، اردوی متحد شاهزادگان به فرماندهی فیلیپ هسن و دوک گئورگ زاکسن با حدود ۶۰۰۰ سرباز مجهز شامل ۲۸۰۰ سوارهنظام سنگین، ۳۰۰۰ لندسکنشت و چندین توپ صحرایی مستقر بود. شاهزادگان ابتدا پیشنهاد دادند که اگر دهقانان مونتسر و رهبرانشان را تسلیم کنند، بقیه آزاد گذاشته شوند. مونتسر در پاسخ، واعظان شاهزادگان را به مناظره فراخواند و هنگامی که مذاکرات به شکست انجامید، خورشید گرفتگیای که در آن روز روی داد را نشانهی الهی پیروزی خواند. اما این نشانهی آسمانی نتوانست در برابر آتش توپخانهی شاهزادگان دوام بیاورد. توپهای صحرایی اتحادیه، رگبارهای مرگبار بر صفوف متراکم دهقانان گشودند و سپس لندسکنشتها با نیزههای بلند خود به پیشروی پرداختند. دهقانان که فاقد انضباط نظامی و زره بودند، به سرعت در هم شکستند و در حین فرار به سوی شهر قتلعام شدند. حدود ۶۰۰۰ دهقان در میدان نبرد و کوچههای فرانکنهاوزن کشته شدند، در حالی که تلفات شاهزادگان از انگشتان یک دست فراتر نمیرفت. توماس مونتسر در زیر شیروانی خانهای مخفی شده بود، اما اوراق و نامههایش او را لو دادند. او را دستگیر کرده، تحت شکنجهی شدید در قلعهی هلدرونگن وادار به اعتراف کردند و سپس در ۲۷ مه در اردوگاه شاهزادگان گردن زدند. سرش را بر نیزه زدند تا عبرتی برای سایر شورشیان باشد.
درست چند روز پیش از فرانکنهاوزن، در ۱۲ مه، نبرد بوبلینگن در شوابن به وقوع پیوست. سپاه دهقانان وورتمبرگ به رهبری ماترن فویرباخر، که حدود ۱۲۰۰۰ نفر بودند، در نزدیکی بوبلینگن با ارتش ۶۰۰۰ نفری اتحادیهی شوابن به فرماندهی تروکسس فون والدبورگ-تسایل روبرو شدند. تروکسس، که سرداری کارکشته و بیرحم بود، با بهرهگیری از خیانت برخی رهبران میانهروی دهقانان، آتشبسی فریبکارانه برقرار کرد و سپس در حین مذاکره، به اردوگاه دهقانان یورش برد. توپخانهی سنگین او واگنهای دژ را در هم کوبید و سوارهنظام شکاف عمیقی در صفوف آشفتهی دهقانان ایجاد کرد. قتلعامی که پس از فروپاشی صفوف دهقانان صورت گرفت، کمتر از فرانکنهاوزن هولناک نبود. هزاران دهقان در باتلاقهای اطراف غرق شدند یا در جنگلها شکار و از پای درآمدند. در ۲۳ مه، تروکسس شورش آلزاس را در نبرد تسابرن سرکوب کرد. در آنجا نیز دهقانان به رهبری اراسموس گربر، پس از یک محاصرهی کوتاه و با وعدهی امان، تسلیم شدند، اما تروکسس وعدهی خود را زیر پا گذاشت و بیش از ۱۸۰۰۰ دهقان را قتلعام نمود. زنان و کودکانی که در اردوگاه دهقانان بودند نیز از دم تیغ گذشتند. در فرانکن، نبرد کونیگسهوفن در ۲ ژوئن ۱۵۲۵ روی داد. گروه سیاه فلوریان گایر و نیروهای دهقانی به فرماندهی گوتس فون برلیشینگن (شوالیهی آهنین دست که ابتدا به زور به شورشیان پیوسته بود و سپس در لحظهی حساس به آنها خیانت کرد و به اردوی اشراف گریخت) در نزدیکی کونیگسهوفن با سپاه تروکسس روبرو شدند. تروکسس که اکنون در اوج قدرت بود، با ترکیب آتش توپخانه و حملات غافلگیرانهی سوارهنظام، بار دیگر دهقانان را تار و مار کرد. فلوریان گایر در این نبرد کشته نشد، اما در حین فرار، در ۹ ژوئن در نزدیکی ریمپار توسط خدمتکار شوهر خواهر خودش که به اشراف پیوسته بود، غافلگیرانه به قتل رسید. سر بریدهی او را به عنوان غنیمت نزد تروکسس بردند.
همزمان با این نبردهای بزرگ، دهها درگیری کوچکتر در سراسر آلمان جریان داشت که همگی به سرکوب دهقانان انجامید. در بامبرگ، اسقف وایگاند با وعدههای دروغین صلح، شورشیان را آرام کرد و سپس ۳۵ تن از رهبران آنها را در ملأ عام گردن زد. در وورتسبورگ، شورای شهر ابتدا با شورشیان مماشات کرد، اما پس از شکست اصلی، دروازهها را بر روی دهقانانِ در حال فرار بست و ۱۵۰۰ نفر از آنها را تحویل اعدامکنندگان داد. در زالتسبورگ، شورش معدنچیان و دهقانان به رهبری میشائیل گایزمایر تا ۱۵۲۶ ادامه یافت، اما او نیز سرانجام در تیرول شکست خورد و به ونیز گریخت و در آنجا توسط آدمکشان اجیرشدهی فردیناند هابسبورگ ترور شد. مارتین لوتر، که شورش در ابتدا تا حد زیادی از تعالیم او الهام گرفته بود، با دیدن خشونتها و به ویژه کشتار واینزبرگ، موضعی به شدت خصمانه علیه دهقانان اتخاذ کرد. او در ماه مه ۱۵۲۵ رسالهی کوتاه و وحشتناکی با عنوان «بر ضد دستههای غارتگر و قاتل دهقانان» منتشر ساخت. در این رساله، لوتر خطاب به شاهزادگان مینویسد: «هر که میتواند، باید آنان را خرد کند، خفه کند و زخمی سازد، پنهانی و آشکارا، همانگونه که باید سگی هار را کشت... شورشیان در پی خون بیگناهان هستند، پس خونشان بر گردن خودشان است... پس اعلیحضرت، هر که میتواند، بزند، بکشد، و اگر در این راه بمیرد، سعادتمند است، زیرا مرگی مطیعانه و شکوهمند در راه کلام خدا خواهد داشت.» این کلمات، که حتی برخی از دوستان لوتر آن را بیش از حد بیرحمانه یافتند، عملاً به شاهزادگان پروتستان و کاتولیک به یکسان مجوز الهی برای سرکوب خونین شورش داد. پس از سرکوب، امواج اعدامها، شکنجهها و جریمههای سنگین دهقانان را در هم کوبید. تروکسس فون والدبورگ به تنهایی مسئول اعدام بیش از ۱۰۰۰۰۰ دهقان شناخته میشود، هرچند این رقم احتمالاً اغراقآمیز است، اما پژوهشهای جدیدتر شمار کشتهشدگان شورش را بین ۷۰۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰۰ نفر تخمین میزنند. روستاهای کامل به آتش کشیده شدند، مزارع ویران گشتند و شرایط دهقانان بازمانده در بسیاری از مناطق، سختتر از پیش شد. حقوق سنتی برای همیشه از میان رفت، بیگاری افزایش یافت و هر گونه تلاش برای سازماندهی سیاسی دهقانان به شدت سرکوب میشد. با این حال، در برخی مناطق مانند تیرول و بادن، اربابان برای جلوگیری از شورشهای آتی، اصلاحات محدودی اعمال کردند و عُشرهای کوچک را لغو نمودند. جنگ دهقانان آلمانی اگرچه در ظاهر با شکست کامل نظامی و انسانی پایان یافت، اما به نمادی ماندگار از مقاومت فرودستان در برابر ستم فئودالی بدل شد و بعدها در انقلاب ۱۸۴۸ آلمان، لیبرالها و سوسیالیستها از آن به عنوان نخستین فریاد رهاییبخش تودههای آلمان یاد کردند.