ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۰ دقیقه·۴ روز پیش

رویارویی غازان خان با امیر نوروز

در اواخر قرن هفتم هجری، قلمرو ایلخانان مغول در ایران صحنهٔ توطئه‌ها، شورش‌ها و دگرگونی‌های عظیم سیاسی بود. رویارویی غازان خان، هفتمین ایلخان و مقتدرترین فرمانروای این سلسله، با امیر نوروز، قدرتمندترین امرای نظامی و نایب‌السلطنهٔ پیشین، یکی از پیچیده‌ترین و تراژیک‌ترین فصل‌های این دوران را رقم زد. این ماجرا تنها یک سقوط سیاسی ساده نبود، بلکه داستانی است درهم‌تنیده از خدمت و خیانت، دین و دولت، و عشق و کینه.

برای درک ژرفای این رویارویی، باید نخست به عقب بازگردیم، به روزگاری که امیر نوروز نه یک دشمن، بلکه رکن اصلی قدرت غازان خان بود. نوروز فرزند ارغون آقا، از خاندان جغتایی و از نوادگان مستقیم چنگیز خان نبود، بلکه از تبار امرای مغول بود که پیش از هلاکوخان در ایران صاحب نفوذ شده بودند. پدرش، ارغون آقا، سال‌ها حاکم قدرتمند خراسان و گرجستان بود. نوروز جوان در دوران حکومت ارغون خان، پسر و جانشین آباقا خان، به جرم خیانت متهم شد. گفته می‌شد که او با شورشیان همدست بوده است. از خشم ایلخان گریخت و به ماوراءالنهر رفت و به خدمت قایدو، دشمن دیرینهٔ ایلخانان، درآمد و سال‌ها در آن دیار به سر برد. این دوران تبعید، روح او را پر از کینه از خاندان هلاکو کرد و او را به دشمنی سرسخت با حاکمان مرکزی تبدیل نمود.

پس از مرگ ارغون خان و در دوران پرآشوب حکومت گیخاتو خان و سپس بایدو خان، نوروز به خراسان بازگشت و آن ولایت را عرصهٔ قدرت‌نمایی خود ساخت. او در این زمان، تغییر مذهب داده و مسلمان شده بود و نام "نوروز" را به جای نام مغولی پیشین خود برگزیده بود. این تغییر مذهب، ابزاری سیاسی برای جلب حمایت مردم مسلمان خراسان و همچنین نزدیکی به شاهزاده‌ای بود که او نیز به اسلام گرایش داشت: غازان.

غازان در آن زمان، حاکم جوان خراسان از سوی مرکز بود. او که از کودکی تحت تعلیم و تربیت امیر نوروز قرار گرفته بود، در برابر شورش‌های مداوم و بی‌کفایتی حکومت مرکزی، خود را در موضعی ضعیف می‌دید. در این برهه بود که امیر نوروز، به مثابه یک سیاستمدار کهنه‌کار و یک فرماندهٔ قدرتمند، به نزد غازان آمد و پیشنهاد اتحادی را مطرح کرد که مسیر تاریخ را تغییر داد. نوروز به غازان گفت که تنها راه نجات ایران و مغولان از هرج‌ومرج، پذیرش اسلام و قیام علیه بایدو خان، ایلخان دست‌نشانده و ضعیف در تبریز است. غازان که خود متمایل به اسلام بود و از سوی دیگر، قدرت نظامی و تدبیر سیاسی نوروز را می‌شناخت، این پیشنهاد را پذیرفت. غازان در حضور نوروز و لشکریانش، در ماه شعبان سال ۶۹۴ هجری قمری، در دامنهٔ کوه‌های لار در خراسان، اسلام آورد و نام "محمود" را برای خود برگزید. غسل کرد، شهادتین گفت و عمامه بر سر نهاد. لشکریانش نیز به تبعیت از او مسلمان شدند. این واقعه، نقطهٔ اوج قدرت امیر نوروز بود. او نه تنها فرمانده سپاه، بلکه مرشد معنوی ایلخان جدید به شمار می‌رفت.

غازان و نوروز با سپاهی متحد به سوی تبریز حرکت کردند. بایدو خان که توان مقابله را نداشت، ابتدا سعی کرد با وعده‌های فریبنده، نوروز را از غازان جدا کند، اما موفق نشد. سرانجام، بایدو دستگیر و در حوالی مراغه به قتل رسید. غازان در اوایل سال ۶۹۴ هجری بر تخت ایلخانی نشست و پاداش بزرگ‌ترین حامی خود را چنین داد: امیر نوروز را به مقام "نایب‌السلطنه" کل ممالک ایلخانی منصوب کرد. قدرت نوروز در این زمان مطلق بود. تمام امور دیوانی و نظامی زیر نظر او قرار داشت. او برادران و بستگان خود را بر اریکه‌های قدرت نشاند: برادرش، حاجی نارین، به فرماندهی سپاه رسید و برادر دیگرش، لقمان، حاکم گرجستان شد. نوروز چنان قدرتی یافت که به گفته مورخان، غازان خان جز نام سلطنت، چیزی در دست نداشت و همه کارهٔ مملکت امیر نوروز بود.

اما قدرت مطلق، بذر سقوط را در خود می‌پروراند. رفتار امیر نوروز به تدریج تغییر کرد. او که خود را پادشاه‌ساز و احیاگر اسلام در دولت ایلخانی می‌دانست، شروع به تحقیر سایر امرای بزرگ مغول و ایرانی کرد. بسیاری از امرای بزرگ که از دوران آباقا و ارغون در دربار صاحب نفوذ بودند، اکنون خود را زیر سایهٔ سنگین خاندان نوروز می‌دیدند. این امرا، که هنوز رگه‌هایی از سنت‌های مغولی و شمنی را در وجود داشتند و از سخت‌گیری‌های مذهبی نوروز بیمناک بودند، آهسته آهسته در گوش غازان نجواها را آغاز کردند.

غازان خان نیز خود شاهزاده‌ای هوشمند، زیرک و بلندپرواز بود. او نمی‌توانست برای همیشه نقش یک شاه دست‌نشانده را بازی کند. او به تدریج شاهد گستاخی‌های نوروز و اطرافیانش بود. یکی از نخستین شکاف‌های جدی، بر سر اجرای احکام اسلام پیش آمد. نوروز با تعصب تمام، دستور تخریب کلیساها، معابد بودایی و کنیسه‌ها در سراسر قلمرو، به ویژه در تبریز و بغداد را صادر کرد. این اقدام، گرچه در ظاهر با سیاست اسلامی غازان همخوان بود، اما موجب نارضایتی مسیحیان، بوداییان و حتی برخی مسلمانان میانه‌رو شد که به همزیستی مسالمت‌آمیز عادت داشتند. غازان که خشونت‌های افراطی را به صلاح دولت نمی‌دید، از این اقدامات دلخور شد. نوروز حتی فراتر رفت و دستور داد بر بدن کشته‌شدگان بودایی و مسیحی، اهانت‌هایی روا دارند. مورخان نوشته‌اند که غازان از این تعصبات خشونت‌آمیز ناخرسند بود، اما در آن زمان قدرت مهار نوروز را نداشت.

نقطهٔ عطف دیگر، مسئلهٔ مالی و خزانه بود. پس از جنگ‌های داخلی، خزانه تهی بود. غازان که به آبادانی و اصلاحات عمیق می‌اندیشید، می‌خواست اموال مصادره‌شده از مسیحیان و بوداییان را به خزانهٔ دولت واریز کند تا صرف اصلاحات و پرداخت حقوق سپاهیان شود. اما گزارش‌ها حاکی از آن بود که امیر نوروز و برادرانش بخش اعظم این غنایم و اموال کلیساها و معابد را تصاحب کرده و به دارایی‌های کلان شخصی خود افزوده‌اند. این تضاد منافع، نخستین جرقه‌های خشم غازان را نسبت به طمع‌ورزی خاندان نوروز نمایان ساخت.

همزمان، دشمنان قسم‌خوردهٔ نوروز، که در رأس آن‌ها دو تن از قدرتمندترین امرای مغول، یعنی "قتلغ‌شاه" و "چوپان" (بنیان‌گذار سلسلهٔ چوپانیان) قرار داشتند، به طور سیستماتیک به تخریب وجههٔ نوروز نزد ایلخان پرداختند. قتلغ‌شاه، که از نوادگان جلال‌الدین خوارزمشاه نبود، بلکه یکی از امرای باوفا و رقیب دیرینهٔ نوروز بود، بارها به غازان گوشزد می‌کرد که تا زمانی که خاندان نوروز در قدرت هستند، جان ایلخان و حکومت او در خطر است. آن‌ها شایعاتی را پراکندند که امیر نوروز در خفا با سلطان مصر، یعنی ممالیک بحری، مکاتبه دارد و قصد دارد علیه غازان کودتا کند. اتهامی که در آن برهه، سمی مهلک بود.

شرایط برای نوروز زمانی به شدت بحرانی شد که شورشی در گرجستان به وقوع پیوست. این شورش توسط یکی از نزدیکان نوروز، یعنی امیر "سوتای" که داماد یا از خویشاوندان نزدیک نوروز بود، رهبری می‌شد. شورشیان موفق شدند سپاه اعزامی ایلخان را شکست دهند. گرچه نوروز مستقیماً در این شورش دست نداشت، اما دشمنانش این فرصت را غنیمت شمردند و به غازان گفتند که این شورش با چراغ سبز و حمایت پنهانی خود نوروز صورت گرفته تا قدرت ایلخان را تضعیف کند. آن‌ها استدلال کردند که نوروز در حال ایجاد یک شبکهٔ قدرت در سراسر قلمرو است تا در لحظهٔ مناسب، غازان را از تخت به زیر کشد.

در این میان، اتفاقی در بغداد روی داد که کاسهٔ صبر غازان را لبریز کرد. غازان خان که به فکر بازسازی عتبات عالیات و توسعهٔ شهرها بود، دستوراتی برای حاکم بغداد فرستاد. اما طرف حساب او در عمل، برادرزادهٔ نوروز بود که به نیابت از عمویش بر آن ولایت حکم می‌راند. گزارش‌ها حاکی از آن بود که عوامل نوروز، فرمان ایلخان را نادیده گرفته و آشکارا گفته‌اند که در این مملکت، فرمان امیر نوروز جاری است، نه فرمان غازان. این بی‌حرمتی آشکار به مقام ایلخانی، دیگر قابل چشم‌پوشی نبود. غازان خان، که به شدت باهوش بود، دریافت که برای نابودی نوروز، باید با ظرافت عمل کند. او نمی‌توانست فرمان دستگیری مستقیم را صادر کند، زیرا ممکن بود نوروز از این توطئه بو ببرد و با تکیه بر هواداران قدرتمندش در خراسان و عراق عجم، دست به شورش تمام‌عیار بزند.

غازان نقشه‌ای زیرکانه کشید. او نخست، وانمود کرد که همچنان به نوروز اعتماد کامل دارد. در یک مجلس شورا، غازان به نوروز پیشنهاد داد که برای سرکوب شورش گرجستان و نظم‌بخشی به امور خراسان، خود شخصاً به آن ولایت برود. این مأموریت، ظاهری فریبنده داشت: فرستادن نایب‌السلطنه برای حل بزرگ‌ترین مشکل نظامی کشور. نوروز که از عمق کینهٔ غازان بی‌خبر بود، این پیشنهاد را پذیرفت. او تصور می‌کرد که هنوز همان نفوذ قدیم را دارد. غازان او را با احترام بدرقه کرد و حتی هدایایی نیز به او داد. اما به محض اینکه امیر نوروز از اردوی مرکزی دور شد، غازان خان و مشاورانش، به ویژه قتلغ‌شاه و چوپان، وارد عمل شدند.

نخستین ضربه، دستگیری برادران و حامیان نوروز در تبریز و سایر مراکز قدرت بود. غازان با سرعت برق، دستور دستگیری "حاجی نارین"، برادر و بازوی نظامی نوروز، و تمام اطرافیانش را صادر کرد. حاجی نارین و بسیاری از بستگانش در یک شب غافلگیر و دستگیر شدند. اتهام آن‌ها "همدستی در خیانت به ایلخان" اعلام شد. محاکمه‌ای سریع برگزار شد و آنان را به قتل رساندند. سرهای بریدهٔ این امرا را به عنوان هشداری دهشتناک، برای سایر مخالفان به نمایش گذاشتند. غازان که خوب می‌دانست نابودی یک درخت، با قطع شاخه‌های اصلی‌اش کامل می‌شود، همزمان نامه‌هایی محرمانه به تمام امرای محلی خراسان و عراق فرستاد و آنان را از "خیانت" نوروز آگاه ساخت و از آنان خواست که جانب ایلخان را بگیرند. او به آنان وعدهٔ امان و مقام داد.

امیر نوروز که در مسیر خراسان بود، به تدریج از فاجعه‌ای که در غرب رخ داده بود، باخبر شد. ابتدا شایعات به او رسید، سپس خبر قطعی اعدام برادر و خویشاوندانش. او دریافت که بازی را باخته است. نوروز که اکنون در موضع ضعف قرار داشت، تلاش کرد نیروهایش را در خراسان جمع کند و مقاومت نماید. او به هرات، مرکز قدرت پیشین خود عقب‌نشینی کرد و در آنجا به آماده‌سازی دفاعی پرداخت. اما غازان خان، که دیگر پرده را دریده بود، سپاهی عظیم به فرماندهی قتلغ‌شاه را به دنبال او روانه کرد. این تعقیب و گریز، سراسر خراسان را فرا گرفت. بسیاری از هواداران سابق نوروز، با دیدن عزم جزم ایلخان و شنیدن خبرهای هولناک از تبریز، از اطراف او پراکنده شدند و به سپاه دولتی پیوستند. ثروت و قدرتی که زمانی حامیانش را گرد او جمع می‌کرد، اکنون به کارش نیامد.

نوروز مستأصل و تنها، از هرات گریخت و به سوی جام و باخرز رفت و تلاش کرد در آن نواحی نیرویی فراهم آورد، اما موفق نشد. او سپس به سوی مرو و ماوراءالنهر گریخت تا شاید از پادشاهان آن دیار کمک بگیرد. اینجا بود که پایان تراژیک او رقم خورد. امیر نوروز به نزد "ملک فخرالدین کرت"، حاکم هرات و تابع ایلخانان، رسید. فخرالدین کرت، که پیشتر از متحدان نوروز بود، اکنون در برابر انتخاب سرنوشت‌سازی قرار گرفته بود: وفاداری به نوروز شکست‌خورده یا اطاعت از غازان پیروز. فخرالدین کرت که نامه‌های تهدیدآمیز غازان را دریافت کرده بود و از سوی دیگر، حضور سپاه قتلغ‌شاه را در نزدیکی قلمروش احساس می‌کرد، راه دوم را برگزید.

در قلعهٔ هرات، ملک فخرالدین کرت، میزبان امیر نوروز شد. نوروز که از شدت خستگی و ناامیدی در هم شکسته بود، به امان و مهمان‌نوازی حاکم هرات اعتماد کرد. اما فخرالدین او را در قلعه تحت نظر گرفت و به غازان خان خبر داد که امیر نوروز در چنگ اوست. پاسخ غازان کوتاه و بی‌رحمانه بود: "سر او را فوراً به تبریز بفرست." در یکی از اتاق‌های قلعهٔ اختیارالدین هرات، سربازان ملک بر سر امیر نوروز ریختند. او را بر زمین زدند. برخی روایات می‌گویند که برای اجرای فرمان، او را خفه کردند تا خونش ریخته نشود، زیرا برخی از سنت‌های مغولی، ریختن خون شاهزادگان و امرای بلندمرتبه را بر زمین ناپسند می‌دانستند. برخی دیگر می‌گویند شمشیر بر گردنش نهادند و سر از بدنش جدا کردند. به هر روی، سر بریدهٔ امیر نوروز، همان مردی که روزی تاج بر سر غازان نهاد و اسلام را به او عرضه کرد، در میان مشکی پر از نمک یا عسل برای جلوگیری از فاسد شدن، با اسب تندرو به سمت تبریز فرستاده شد.

هنگامی که سر بریده به تبریز رسید، غازان خان بی‌آنکه کمترین تزلزلی نشان دهد، دستور داد آن را در معرض عموم قرار دهند تا همگان بدانند که قدرت مطلق تنها از آن ایلخان است و هر که سر از اطاعت او برتابد، چنین سرنوشتی خواهد داشت. بدین ترتیب، قدرتمندترین وزیر و نایب‌السلطنهٔ تاریخ ایلخانان، که در به قدرت رسیدن غازان نقشی بی‌بدیل داشت، به دست همان کسی که خود بر تخت نشانده بود، نابود شد. غازان پس از این واقعه، تمامی مناصب و املاک خاندان نوروز را میان دیگر امرا، به ویژه قتلغ‌شاه و چوپان، تقسیم کرد و خود با اقتداری بی‌رقیب، دورانی از اصلاحات درخشان را آغاز نمود. این پایان کار امیر نوروز بود.

ايرانتاریخ
۰
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید