ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۹ دقیقه·۴ روز پیش

سلسله زنگیان

پیش‌زمینه ظهور خاندان زنگی به دوران اوج قدرت سلجوقیان باز می‌گردد. تبار این خاندان به آق‌سنقر بن عبدالله ملقب به قسیم‌الدوله و معروف به حاجب می‌رسد که یکی از غلامان ترک دربار سلجوقی بود. آق‌سنقر خدمت خود را نزد سلطان آلپ ارسلان آغاز کرد و درخشش او موجب شد تا به حلقه نزدیکان پسرش، سلطان ملکشاه یکم، راه یابد. ملکشاه در سال ۴۷۹ هجری قمری پس از لشکرکشی به شام و تسخیر شهر حلب، امارت این منطقه را به آق‌سنقر سپرد. اما ثبات حکومت او دیری نپایید. با مرگ ملکشاه در سال ۴۸۵ هجری قمری، شعله‌های جنگ داخلی بر سر جانشینی میان پسرانش زبانه کشید. آق‌سنقر جانب برکیارق را گرفت و در مقابل تاج‌الدوله تتش، دیگر مدعی سلطنت، ایستاد. در نبردی که در نزدیکی حلب روی داد، آق‌سنقر شکست خورد و جان خود را از دست داد. تتش نیز پس از فتح حلب، پسر نه ساله آق‌سنقر، عمادالدین زنگی، را به همراه مادرش به اسارت گرفت، اما با وساطت سران سپاه، جان پسر را بخشید و او را نزد خود نگه داشت. تتش نیز چندی بعد در نبرد با برکیارق کشته شد و بار دیگر اوضاع سیاسی دگرگون گشت. سلطان برکیارق به پاس وفاداری آق‌سنقر، سرپرستی عمادالدین زنگی ده ساله را بر عهده گرفت و او را در دربار خود پرورش داد.

عمادالدین زنگی در دل همین آشوب‌ها بالید و به سرعت در نبردها، به‌ویژه علیه صلیبیون، شجاعت و لیاقت خود را به اثبات رساند. نقطه عطف زندگی او در سال ۵۲۱ هجری قمری رقم خورد، زمانی که سلطان محمود دوم سلجوقی پس از مرگ حاکم موصل، این شهر را به عمادالدین واگذار کرد و تربیت دو پسر خود، الب ارسلان و فرخ‌شاه، را نیز به او سپرد. از همین رو، عمادالدین و جانشینانش لقب «اتابک» به معنای پدرخوانده یا لله یافتند. عمادالدین پس از استقرار در موصل، نگاه خود را به سوی غرب دوخت و در سال ۵۲۲ هجری قمری شهر بسیار مهم و استراتژیک حلب را نیز به تصرف خود درآورد. بدین ترتیب، هسته اصلی قلمرو زنگیان از پیوند موصل و حلب بنیان نهاده شد. او سپس شروع به گسترش قلمرو خود به سوی شرق و جنوب کرد و مناطقی چون سنجار، جزیره ابن عمر، نصیبین و حَرّان را یکی پس از دیگری فتح نمود.

اوج شکوه نظامی عمادالدین و نقطه عطفی که نام او را در سراسر جهان اسلام جاودانه کرد، فتح شهر ادسا (الرها) در سال ۵۳۹ هجری قمری بود. فرصت زمانی فراهم شد که ژوسلین دوم، کنت ادسا، با بخش اصلی سپاه خود برای نزاع بر سر انطاکیه از شهر خارج شده بود. عمادالدین با سپاهی عظیم، شهر را به محاصره‌ای سخت و طولانی درآورد. او با حفر نقب‌ها، پرتاب سنگ با منجنیق‌های بزرگ و حملات پیاپی، دیوارهای شهر را در هم شکست. این پیروزی بزرگ، نخستین فروپاشی یک کنت‌نشین صلیبی بود و ضربه‌ای مهلک بر پیکره صلیبیون وارد کرد. فتح ادسا عمادالدین را به قهرمان جهان تسنن و «مدافع ایمان» تبدیل ساخت و شوکی چنان بزرگ در اروپا ایجاد کرد که به فراخوان و سازمان‌دهی دومین جنگ صلیبی انجامید. شخصیت‌های بزرگی چون کنراد سوم، پادشاه آلمان، و لوئی هفتم، پادشاه فرانسه، رهسپار شرق شدند تا این شکست را جبران کنند. در طول دوران حکومتش، عمادالدین به طور همزمان در چندین جبهه مشغول نبرد بود؛ او نه تنها با صلیبیون فرانک، که با بیزانسی‌ها، امیران محلی مسلمان و حتی در مواقعی با خلیفه عباسی و شخص سلطان سلجوقی نیز وارد درگیری می‌شد. یکی از رقبای سرسخت او، امیر دمشق، معین‌الدین اُنُر بود که با انعقاد پیمان‌هایی با دولت‌های صلیبی علیه قدرت‌یابی زنگیان تلاش می‌کرد. این دوران پرتلاطم با قتل ناگهانی عمادالدین زنگی در سال ۵۴۱ هجری قمری در قلعه جعبر به پایان رسید. بنا بر روایات معتبر، شب هنگام یکی از غلامان خاصه او به نام یارنقش یا فرنکش که از تهدیدهای مرگبار عمادالدین به وحشت افتاده بود، در بستر خفتگان، سراغ او رفت و با ضربات کارد، او را به قتل رساند و سپس گریخت. صبح هنگام، بزرگان سپاه با پیکر بی‌جان اتابک مواجه شدند. با مرگ او، قلمرو پهناور زنگیان یکپارچگی خود را از دست داد و میان دو پسرش تقسیم شد. سیف‌الدین غازی اول، پسر بزرگتر، حکومت موصل، سنجار، اربیل و جزیره را به ارث برد و نورالدین محمود زنگی، حکومت حلب و فتوحات سوریه را در اختیار گرفت.

نورالدین محمود زنگی که نامش در تاریخ به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و عادل‌ترین فرمانروایان مسلمان ثبت شده، در سال ۵۱۱ هجری قمری متولد شد. برخلاف پدرش که هیبت و خشونت نظامی وجه بارز شخصیتش بود، نورالدین به زهد، تقوا و عدالت بی‌نظیر شهرت یافت. زندگی شخصی او به شدت ساده و به دور از تجملات بود و بخش عمده غنایم جنگی را نه برای خزانه شخصی، که برای ساخت مساجد، مدارس، بیمارستان‌ها (مارستان‌ها) و کاروانسراها هزینه می‌کرد. ساخت دارالحدیث و بیمارستان بزرگ نورالدین در دمشق که هنوز هم بقایای آن پابرجاست، نمونه‌ای از این اقدامات است. نورالدین با درکی عمیق از خطر وجودی صلیبیون، تمام همت خود را معطوف به اتحاد مسلمانان کرد. او در سال ۵۴۹ هجری قمری موفق شد دمشق را بدون خونریزی و با سیاست‌مداری فتح کند. مدتی بعد، هنگامی که حکومت فاطمیان در مصر در آستانه فروپاشی نهایی قرار داشت و رقابت میان شاوَر (وزیر مصر) و رقیبش ضرغام بالا گرفته بود، نورالدین با دوراندیشی، سپاهی را به فرماندهی اسدالدین شیرکوه (عموی صلاح‌الدین) به مصر روانه کرد تا هم از سقوط آن به دست صلیبیونِ پادشاهی اورشلیم (به رهبری امالریک یکم) جلوگیری کند و هم نفوذ خود را گسترش دهد. شیرکوه پس از چندین لشکرکشی و درگیری پیچیده با صلیبیون و نیروهای شاوَر (که متحد امالریک شده بود)، سرانجام در سال ۵۶۴ هجری قمری موفق شد بر مصر مسلط شود و شاوَر را به قتل برساند. شیرکوه دو ماه بعد درگذشت و قدرت به برادرزاده‌اش، صلاح‌الدین یوسف ایوبی، رسید. نورالدین که به قدرت‌یابی صلاح‌الدین بدبین شده بود، در تدارک لشکرکشی به مصر برای کنترل مستقیم اوضاع بود که در سال ۵۶۹ هجری قمری در دمشق درگذشت. مرگ او پایان عصر طلایی زنگیان در سوریه بود.

پس از درگذشت نورالدین، حکومت او در سوریه و مصر، که با اعزام سپاه به رهبری صلاح‌الدین ایوبی به مصر گسترش یافته بود، به سرعت در کام جانشینان ناتوان و کودک او فرو رفت. در دمشق، پسر یازده ساله‌اش، ملک صالح اسماعیل، بر تخت نشست. در حلب، امیران محلی و خواجگان قدرت را قبضه کردند و در موصل نیز شاخه اصلی زنگیان به رهبری سیف‌الدین غازی دوم نظاره‌گر این آشوب بود. صلاح‌الدین ایوبی که ابتدا به عنوان وزیر و فرمانده از سوی نورالدین به مصر فرستاده شده بود و عملاً قدرت را در آنجا قبضه کرده بود، با درایت و سرعتی شگفت‌انگیز از این خلأ قدرت استفاده کرد. او خود را حامی و نایب‌السلطنه ملک صالح اسماعیل خواند، به دمشق وارد شد و حکومت را در دست گرفت و سپس به تدریج تمامی قلمرو زنگیان در سوریه را یکی پس از دیگری ضمیمه قلمرو خود کرد و سلسله ایوبیان را جایگزین شاخه سوری زنگیان نمود. شاخه‌های دیگر خاندان زنگی در جزیره و موصل به حیات ضعیف خود ادامه دادند، اما دیگر هیچ‌گاه قدرت گذشته را بازنیافتند.

در موصل، پس از یک دوره طولانی از زوال و درگیری‌های داخلی، قدرت واقعی به دست اتابکان و نایب‌السلطنه‌ها افتاد. آخرین فرمانروای زنگی در موصل، ناصرالدین محمود، عملاً یک فرمانروای صوری بود و قدرت اصلی در دست اتابک او، بدرالدین لؤلؤ، قرار داشت. بدرالدین لؤلؤ، غلامی ارمنی‌تبار بود که از پایین‌ترین سطوح به مقام نایب‌السلطنگی رسید. او که مردی عمل‌گرا، سیاست‌مدار و دوراندیش بود، سرانجام آخرین بازمانده زنگیان، یعنی ناصرالدین محمود (که کودکی خردسال بود) را از میان برداشت و خود به عنوان اتابک در موصل به قدرت رسید. بدرالدین لؤلؤ از همان ابتدا دریافت که رویارویی با طوفان مغول به رهبری هولاکوخان نابودی محض را در پی خواهد داشت. از این رو، سیاستی مبتنی بر تسلیم و اتحاد با خان مغول را در پیش گرفت. در جریان لشکرکشی عظیم هولاکو به ایران و عراق، بدرالدین لؤلؤ این اتحاد را به شکلی عملی اثبات کرد. در سال ۶۵۶ هجری قمری، هم‌زمان با محاصره بغداد، او سپاهیان مغول را در گذشتن از رود دجله یاری رساند و عملاً راه را برای سقوط پایتخت خلافت عباسی هموار کرد. پس از فتح بغداد و قتل عام وحشتناک آن، بدرالدین لؤلؤ شخصاً برای تبریک این پیروزی به حضور هلاکو شتافت. هلاکو نیز که از این همکاری راضی بود، موقعیت او را به عنوان حاکم دست‌نشانده موصل تثبیت کرد. به عنوان ژستی از حسن نیت و اتحاد، بدرالدین پسر خود، ملک صالح اسماعیل بن لؤلؤ، را همراه با سپاهی از نیروهای موصل، برای کمک به مغولان در فتح شام و مصر روانه کرد.

بدرالدین لؤلؤ در سال ۱۲۵۹ میلادی درگذشت و پسرش ملک صالح اسماعیل که جوانی ماجراجو و استقلال‌طلب بود، جانشین او شد. اسماعیل که شاهد قدرت‌نمایی مغولان و تحقیر شدن مسلمانان بود، برخلاف سیاست پدرش، آتش استقلال‌طلبی در سر داشت. فرصت او زمانی رسید که خبر شکست سنگین مغولان در نبرد تاریخی عین جالوت در سال ۱۲۶۰ میلادی به دست ممالیک مصر به رهبری سیف‌الدین قطز و ظاهر بیبرس پیچید. این شکست افسانه شکست‌ناپذیری مغولان را در هم شکست و جسارت را به بسیاری از حاکمان محلی بازگرداند. ملک صالح اسماعیل با تصور اینکه بساط قدرت مغولان برچیده شده است، دست به شورشی علنی زد. او اتحاد خود را به سمت ممالیک مصر چرخاند، علیه حاکمیت هلاکو اعلام طغیان کرد و نیروهای او حتی با سپاهیان مغول درگیر شدند و یک فرمانده مغول به نام ایلکا نوین را در نزدیکی نصیبین به قتل رساندند. این اقدام، خشم هولاکوخان را برانگیخت و او که در آن زمان درگیر تثبیت قدرت خود بود، تصمیم به سرکوب بی‌رحمانه این شورش گرفت.

هلاکو برای تنبیه موصل، سپاهی بزرگ را به فرماندهی یکی از سرداران مورد اعتماد خود به نام سامداغو (سانداغو نوین) روانه کرد. ارتش مغول در اواخر سال ۱۲۶۱ میلادی به زیر دیوارهای موصل رسید و شهر را به طور کامل در محاصره گرفت. مغولان که در فن محاصره استاد بودند، تاکتیک‌های وحشیانه‌ای را به کار بستند. آن‌ها دیواری چوبی به دور شهر کشیدند تا راه هرگونه کمک یا فرار را قطع کنند. منجنیق‌ها و ادوات پرتابی آن‌ها به طور مداوم شهر را زیر آتش سنگین قرار می‌دادند و گلوله‌های آتشین و کوزه‌های نفت به درون شهر پرتاب می‌کردند. در یکی از این حملات، مسجد بزرگی در شهر هدف قرار گرفت و ویران شد. با وجود این، مدافعان شهر به فرماندهی ملک صالح اسماعیل مقاومت جانانه‌ای کردند. محاصره شش ماه به طول انجامید. درون شهر، اوضاع به شدت بحرانی شد؛ آذوقه تمام شد، حیوانات و حتی اجساد مردگان را خوردند، بیماری طاعون شیوع یافت و مردم در آستانه نابودی کامل قرار گرفتند. با این حال، آنها با امید به رسیدن نیروهای کمکی از سوی ممالیک مصر به مقاومت ادامه دادند. اما بیبرس، سلطان جدید ممالیک، کمکی نفرستاد. سرانجام، در تابستان سال ۱۲۶۲ میلادی، پس از شش ماه جهنمِ مقاومت در برابر بمباران‌های بی‌امان و حملات پیاپی و بدون هیچ امیدی به نیروی کمکی، مقاومت شهر در هم شکست. ملک صالح اسماعیل که دیگر راهی جز تسلیم نمی‌دید، در برابر سردار مغول، سامداغو، اعلام تسلیم کرد. به محض تسلیم، او را دستگیر و نزد هلاکو فرستادند. هلاکو دستور داد ملک صالح اسماعیل را به طرز فجیعی اعدام کنند. روایت است که او را زنده زنده قطعه قطعه کردند یا پوستش را کَندند. سپس سپاهیان مغول برای انتقام خون ایلکا نوین و سرکوب کامل شورش، وارد شهر شدند و قتل‌عامی گسترده به راه انداختند که از نظر خشونت، تداعی‌گر فاجعه بغداد بود. بدین ترتیب، داستان زنگیان که با فتح و کشورگشایی آغاز شده بود، با سیاست‌بازی، خیانت، یک محاصره فرسایشی و قتل‌عامی هولناک به نقطه پایان خود رسید و برای همیشه از صفحه روزگار محو شد.

تاريخ
۵
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید