
در دوران پادشاهی غازان خان، ایلخان مغول ایران، در سال ششصد و نود و هفت هجری قمری، در ایالت فارس شورشی بزرگ به رهبری مردی به نام ارسلان از نوادگان جوجی قسار برادر چنگیزخان روی داد که تهدیدی جدی برای حکومت تازه مسلمان غازان خان به شمار میرفت. این مرد که با نام ارسلان یا ارسلان خان شناخته میشد، در خاندان بورجیگین و از تبار جوجی قسار، برادر تنی چنگیزخان، زاده شده بود اما در گمنامی و تهیدستی در میان قبایل کوچنشین دشت مرودشت و کوههای اطراف ویرانههای پارسه و اصطخر زندگی میکرد. او در جوانی به شتربانی و خدمت به سران ترکمان و کرد منطقه روزگار میگذراند و مردی بلندبالا با چهرهای استخوانی، موهای بلند ژولیده و چشمانی نافذ بود که از همان آغاز در میان همقطارانش به تندخویی و جسارت شهره بود.
غازان خان در سال ششصد و نود و چهار هجری اسلام آورده بود و بسیاری از آیینهای مغولی و یاسای چنگیزی را کنار نهاده بود. این دگرگونی در میان دستهای از لشکریان و بزرگان مغول که به آیین نیاکان خود سخت پایبند بودند، ناخرسندی عمیقی پدید آورد. در همین زمان ارسلان که از تبار جوجی قسار بود و نیاکانش از چشمه قدرت دور مانده بودند، ناگهان مدعی شد که جدّش جوجی قسار برادر بزرگ چنگیزخان بوده و بر اساس یاسا، نوادگان او بر تاج و تخت ایلخانی از غازان شایستهترند. او این ادعا را با رؤیاهایی که تعریف میکرد همراه ساخت؛ میگفت که شبی در خواب، شیری عظیم یا به روایت برخی امام علی ابن ابیطالب بر وی ظاهر شده و او را به احیای عدالت و بازگرداندن شکوه خاندان قسار و پاسداری از راه مغولان راستین فرا خوانده است. پس از آن، برخی از پیروان او شایعه کردند که او مهدی موعود و نجاتبخش است و برکت از چهرهاش میبارد.
ارسلان نخست گروهی اندک از شتربانان و گلهداران و راهزنان محلی را گرد خود آورد. دیری نگذشت که خبر ادعای او در میان قبیلههای منطقه مانند ترکمانان قشقایی، کردهای شول و لرهای کوهگیلویه پیچید. کسانی که از فشار مالیاتهای ایلخانی و سختگیری مأموران مغولی به ستوه آمده بودند، دستهدسته به وی پیوستند. اما نقطه عطف هنگامی بود که گروهی از سربازان مغول مستقر در پادگانهای فارس که هنوز بر آیین شمنی و بودایی بودند و از دستورهای غازان خان درباره ترک سنتهای کهن و گرویدن به اسلام دل پری داشتند، مخفیانه به ارسلان پیوستند. اینان جنگاورانی آزموده بودند و انضباط نظامی و شمشیرهای مغولی را به اردوی شورشیان آوردند. بدین گونه، ظرف چند ماه ارتش کوچک ارسلان به چندهزار تن رسید که همگی سواره و غارتگر بودند و در کوهستانهای صعبالعبور فارس پناه داشتند.
نخستین حرکت جدی ارسلان یورش به کاروانهایی بود که از مسیر شیراز به اصفهان و یزد رفتوآمد میکردند. او سپس روستاهای پیرامون تخت جمشید را چاپید و انبارهای غله را تصاحب کرد. با افزایش قدرت، تصمیم گرفت دژی مستحکم را پایگاه خود سازد. او قلعهٔ باستانی اصطخر را برگزید. اصطخر بر فراز کوهی سنگی در شمال مرودشت و در نزدیکی رود پلوار قرار داشت و از روزگار هخامنشیان و ساسانیان بارها بازسازی شده بود. دیوارهای قطور و برجهای نیمهویران آن هنوز پابرجا بود و تنها یک راه باریک و پرپیچوخم از میان پرتگاهها به دروازهٔ سنگی آن میرسید. درون قلعه آبانبارهای کهن و زمینهایی برای کشت محدود وجود داشت، اما گنجایش چندین هزار سرباز و اسب را نداشت. با این حال، ارسلان شبانه با غافلگیری نگهبانان محلی که شمارشان اندک بود، به قلعه تاخت، دروازه را گشود و مدافعان را قتلعام کرد. سپس پرچمی از پوست گاو با نگارهٔ گرگ خاکستری، نماد چنگیزخان، بر بلندای برج اصلی برافراشت و خود را «خان بزرگ و احیاگر یاسا» خواند.
امیرنشین فارس در آن هنگام از سوی غازان خان زیر نظر سید عمادالدین ابوالقاسم، حاکم غیرنظامی شیراز، و یک شحنهٔ مغولی به نام امیر قتلغ بیک اداره میشد. همین که خبر تصرف اصطخر و سرکشی ارسلان به شیراز رسید، امیر قتلغ بیک بیدرنگ با سپاهی دستچین از سربازان مستقر در شهر و گروهی از سواران ترکمان وفادار، که شمارشان به حدود سه هزار تن میرسید، عازم سرکوب شورشیان شد. لشکر شحنه در بامدادی زمستانی به پای کوه اصطخر رسید. راه باریک منتهی به دروازه به شدت زیر دید کمانداران و سنگاندازان شورشی بود. امیر قتلغ بیک که عجله داشت و شاید شورش را خوار میشمرد، بی آنکه راه را به خوبی شناسایی کند، فرمان یورش مستقیم داد. سربازان مغول پیاده و سواره وارد گردنه شدند. در این هنگام، ارسلان به مردانش دستور داد تختهسنگهای عظیمی را که از پیش در بالای صخرهها آماده کرده بودند، رها کنند. غرش سنگها در دره پیچید و دهها تن از سپاهیان مهاجم همراه با اسبهایشان خرد شدند. سپس کمانداران شورشی از شکاف صخرهها تیرباران را آغاز کردند. سپاه قتلغ بیک که روحیه باخته بود، رو به گریز نهاد. ارسلان که این لحظه را غنیمت میشمرد، با سوارانش از دروازه بیرون تاخت و به تعقیب گریختگان پرداخت و آنان را تا نزدیکیهای شیراز پس راند. امیر قتلغ بیک خود زخمی شد و بسیاری از سران لشکرش کشته شدند. این پیروزی ناگهانی نام ارسلان را در سراسر فارس و حتی عراق عجم طنینانداز کرد و طوایف بیشتری به او گرویدند.
چون خبر این شکست به دربار غازان خان که در آن هنگام در بغداد یا شاید در قشلاق اران به سر میبرد رسید، ایلخان جوان سخت برآشفت. او که تازه شورش نایبالدوله نوروز را در خراسان فرونشانده بود و میخواست هر چه زودتر ثبات را به قلمرو بازگرداند، تصمیم به واکنش قاطع گرفت. غازان خان، امیر تیمور بوقا، یکی از سرداران کارآزموده و مورد اعتماد خود را فرا خواند و فرمان داد که با لشکری گران از مغولان و ترکمانان وفادار از تبریز و اصفهان راهی فارس شود و هیچ شورشی را زنده نگذارد. سپاه تیمور بوقا شامل ده هزار سوار زرهپوش مغول، تیراندازان چابک ترکمان و گروهی مهندسان منجنیقانداز بود که ادوات محاصره را بر گردونهها حمل میکردند.
امیر تیمور بوقا در میانهٔ راه در اصفهان توقف کوتاهی کرد تا آذوقه و نیروی کمکی از پادگانهای محلی بگیرد. سپس در واپسین روزهای زمستان به مرودشت رسید و دشت مقابل کوه اصطخر را اردوگاه زد. او نخست راههای پنهانی خروج از قلعه را بست و گشتهایی برای جلوگیری از رسیدن آذوقه و نیروی تازهنفس به شورشیان گسیل داشت. دژ اصطخر از سه سو با پرتگاههای هولانگیز احاطه شده بود و تنها جبههٔ شرقی آن، که دروازه بر آن قرار داشت، شیبی نسبتاً ملایمتر داشت که با بارو و برجهای سنگچین محافظت میشد. ارسلان برای مقابله با محاصرهٔ درازمدت، پیشاپیش آبانبارها را پر از آب و انبارها را از گندم و جو انباشته بود، اما شمار زیاد افراد و اسبها باعث شد ذخایر به سرعت کاهش یابد.
تیمور بوقا بی آنکه شتاب کند، چندین روز مواضع خود را استحکام بخشید. سپس فرمان داد منجنیقها را در دامنهٔ کوه مستقر کنند. هر روز از سپیدهدم تا شامگاه، تختهسنگهای بزرگ و گلولههای نفتآلود به درون قلعه پرتاب میشد و دیوارهای فرسوده را فرو میریخت. شورشیان نیز با سنگ و تیر پاسخ میدادند و شبانه برای ترمیم شکافها جان میکندند. ارسلان برای تقویت روحیهٔ پیروانش، هر بامداد با جامهٔ سفید و کمربند زرینی که از غارت کاروانها به دست آورده بود، بر بلندی میایستاد و نوید میداد که فرشتگان به یاریشان خواهند آمد و لشکر تیمور بوقا همچون لشکر ابرهه نابود خواهد شد. بسیاری از یاران نزدیک او باور داشتند که تیرها در تنش کارگر نیست و برکت جوجی قسار با اوست.
با گذشت چهل روز، گرسنگی و بیماری در قلعه شیوع یافت. اسبها را سلاخی میکردند و از گوشتشان میخوردند، سپس نوبت به موشها و گیاهان خودروی شکاف سنگها رسید. گروهی از کردهای شول شبانه با طناب از دیوارهٔ پشتی که نگهبانان تیمور بوقا کمتر آن را میپاییدند، فرار کردند و در اسارت، اوضاع داخلی قلعه را فاش ساختند: مدافعان در آستانهٔ فروپاشی بودند و ارسلان با تهدید و وعدههای آسمانی همچنان آنان را نگه داشته بود. تیمور بوقا بیدرنگ نقشهٔ یورش نهایی را کشید. او گروهی از کمانداران زبده را مأمور کرد شبانه از شکافی که گریختگان نشان داده بودند، به بالای صخرهها بخزند و سپیدهدم با علامت آتش، هجوم سراسری را آغاز کنند.
شب موعود، مه غلیظی کوه را فرا گرفت و خزندگان بیصدا از پرتگاه گذشتند و درست بالای دروازهٔ اصلی مستقر شدند. همزمان، تیمور بوقا با سپاه اصلی در پای شیب شرقی آمادهباش بود. با نخستین روشنایی، آتشی بر صخره افروخته شد و ناگهان از بالا تیرها چون باران بر نگهبانان دروازه فروریخت. سپس مهاجمان با شمشیرهای آخته خود را به پایین انداختند و دروازه را از درون گشودند. تیمور بوقا با فریاد «غازان! غازان!» سواران زرهپوش را به درون قلعه راند. نبرد تنبهتن هولناکی در صحن داخلی و درون برجها درگرفت. شورشیان که از گرسنگی ناتوان شده بودند، با این حال تا پای جان جنگیدند، اما یورش مغولان وفادار به ایلخان آنان را در هم کوبید. ارسلان، در حالی که شمشیرش شکسته بود و جامهٔ سفیدش به خون آغشته، در برج اصلی به محاصره افتاد. تیمور بوقا شخصاً وارد برج شد و او را سرنگون و دستبسته از قلعه بیرون کشید. پسران ارسلان و نزدیکترین سردارانش نیز دستگیر شدند و مابقی قتلعام گشتند. شمار کشتهشدهگان شورشی را بیش از چهار هزار تن نوشتهاند. قلعهٔ اصطخر نیز به فرمان تیمور بوقا ویران شد تا بار دیگر پناهگاه یاغیان نگردد.
ارسلان را با غل و زنجیر به اردوی غازان خان که در آن زمان به حدود همدان یا شاید قزوین رسیده بود، بردند. ایلخان دستور داد محاکمهای آشکار برگزار کنند. نسبشناسان دربار که از تاریخ خاندان چنگیزی آگاه بودند، تأیید کردند که نیاکان ارسلان بهراستی به جوجی قسار میرسند، اما این پیوند خونی به شاخهای دور و فراموششده تعلق داشت و طبق یاسا حق فرمانروایی تنها از نسل چنگیزخان منتقل میشد، نه برادرش. آنگاه غازان خان فرمان صادر کرد که این مرد که با ادعای دروغین خود خون بسیاری ریخته و شیرازهٔ ولایت فارس را گسسته، باید به اشد مجازات برسد. او را در میدانگاهی بزرگ در برابر لشکریان و بزرگان مغول و ایرانی حاضر کردند. چند فیل جنگی تنومند را پیش آوردند. ارسلان را به روی زمین افکندند و فیلبانان فرمان دادند فیلها یکیک پای بر او نهند. استخوانهایش زیر گامهای سنگین در هم شکست و جان داد. سپس پیکر نیمهجان یا بیجان او را بر دار کشیدند تا عبرت همگان شود. پسران و یاران اصلیاش نیز گردن زده شدند و بسیاری از هوادارانشان به بردگی فروخته یا به اردوهای دوردست تبعید شدند. بدینسان، شورش نوادهٔ جوجی قسار که با تکیه بر ناخرسندیهای قبیلهای و دینی شعله کشیده بود، در خون فرو نشست و اقتدار غازان خان بر فارس تثبیت گردید.