
در پی توافقنامه مونیخ در سال ۱۹۳۸، مناطق مرزی چکسلواکی به آلمان نازی واگذار شد و در مارس ۱۹۳۹، نیروهای آلمانی عملاً باقیمانده خاک چک را اشغال و آن را به "تحتالحمایه بوهم و موراویا" تبدیل کردند. در رأس این دولت دستنشانده، یک "محافظ Reich" قرار داشت که در ابتدا کنستانتین فون نویرات بود، اما سیاستهای نسبتاً ملایمتر او خشم هیتلر را برانگیخت. از این رو، در سپتامبر 1941، راینهارت هایدریش، رئیس قدرتمند اداره اصلی امنیت رایش و معمار اصلی هولوکاست، به عنوان قائممقام محافظ بوهم و موراویا منصوب شد تا اوضاع را با مشت آهنین تحت کنترل درآورد.
هایدریش که به "قصاب پراگ" و "هیولای بلوند" شهرت داشت، به محض ورود، حکومت نظامی اعلام کرد و موجی از ترور و سرکوب را به راه انداخت. او با ایجاد دادگاههای ویژه، تنها در چند هفته اول، صدها نفر از جمله روشنفکران، اعضای مقاومت و حتی نخستوزیر دولت دستنشانده، آلویس الیاس را اعدام کرد. هدف هایدریش نه تنها درهم شکستن مقاومت، بلکه "چکسازی" این سرزمین از طریق ارعاب، آلمانیسازی و نابودی روشنفکران چک بود. همزمان با سیاست "هویج و چماق"، او با افزایش جیره غذایی کارگران صنایع جنگی، سعی در آرامسازی نسبی اوضاع و افزایش بهرهوری برای ماشین جنگی آلمان داشت. موفقیت او در سرکوب مقاومت و اداره منطقه، چنان چشمگیر بود که هیتلر او را "مردی با قلب آهنین" مینامید و ترفیع مقام او به درجات بالاتر در فرانسه و بلژیک برنامهریزی شده بود.
در چنین فضایی، دولت چکسلواکی در تبعید به رهبری ادوارد بنش که در لندن مستقر بود، در موقعیت سیاسی شکنندهای قرار داشت. آنها به شدت نیازمند اقدامی قهرمانانه و نمادین بودند تا مشروعیت خود را نزد متفقین به اثبات رسانده و روحیه مقاومت را در میان مردم تحت اشغال تقویت کنند. به این ترتیب، ایده ترور راینهارت هایدریش به عنوان بلامنازع ترین و خطرناکترین مقام نازی در منطقه شکل گرفت. این عملیات با همکاری کامل سرویس اطلاعاتی چکسلواکی در تبعید به رهبری سرهنگ فرانتیشک موراوتس و سازمان اجرایی عملیات ویژه بریتانیا طراحی و "عملیات انتروپوید" نامگذاری شد.
برای اجرای این مأموریت خطیر، دو سرباز داوطلب از تیپ پیادهنظام چکسلواکی در بریتانیا انتخاب شدند: یوزف گابچیک، یک درجهدار اسلواک، و یان کوبیش، یک افسر چک که هر دو پیش از اشغال کشورشان به خارج گریخته و به ارتش در تبعید پیوسته بودند. آنها در اکتبر 1941 برای گذراندن یک دوره آموزشی فشرده و تخصصی به مراکز آموزشی سازمان اجرایی عملیات ویژه در اسکاتلند فرستاده شدند. این آموزشها که توسط مربیان مجرب بریتانیایی ارائه میشد، شامل فنون پیشرفته جنگهای نامنظم، خرابکاری، جهش با چتر نجات، و بهطور ویژه مهارت در استفاده از سلاحهای کمری و مواد منفجره بود.
پس از اتمام موفقیتآمیز این دورهها، تیم انتروپوید همراه با هفت سرباز دیگر از ارتش چکسلواکی در تبعید و اعضای دو گروه پشتیبانی دیگر با اسامی عملیاتی "نقره A" و "نقره B"، در اواخر دسامبر 1941 آماده اعزام به بوهم شدند. در شب 28 دسامبر 1941، آنها سوار بر یک بمبافکن هندلی پیج هالیفاکس از اسکادران 138 نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شدند و در ساعت 2:24 بامداد روز 29 دسامبر، در نزدیکی روستای نهویزد در شرق پراگ با چتر نجات فرود آمدند. فرود آنها طبق برنامه پیش نرفت و به دلیل خطای ناوبری، به جای منطقه تعیین شده در نزدیکی پلزن، در حومه پراگ به زمین نشستند و تقریباً بلافاصله از یکدیگر جدا شدند.
گابچیک و کوبیش پس از فرود، خود را به پراگ رساندند و در طی ماههای بعد، با کمک شبکههای مقاومت داخلی از جمله خانوادههای فداکاری چون خانواده موراوِتس و خانواده سوادوس، در خانههای امن مختلفی مخفی شدند. آنها پنج ماه تمام (از دسامبر 1941 تا می 1942) را صرف شناسایی و برنامهریزی دقیق برای یافتن بهترین مکان و شیوه اجرای ترور کردند. از آنجایی که جانشان در خطر بود، آنها هویتهای جعلی داشتند: گابچیک با نام مستعار "زدنیک ویسکوجیل" و کوبیش با نام "اوتو اشترناد". آنها برای تهیه سلاح و مواد منفجرهای که همراهشان پرتاب نشده بود، با چتربازان عملیات "نقره A" که یک فرستنده رادیویی نیز برای ارتباط با لندن فراهم کرده بودند، هماهنگ شدند. یک بسته شامل تپانچههای کالیبر 7.65 میلیمتری مدل کلت 1908، مسلسلهای دستی استن (که به صورت قطعات مجزا حمل میشد)، و حیاتیترین بخش تجهیزات یعنی نارنجکهای ضدتانک اصلاحشده بریتانیایی مدل "مارک 73" بود که به طور ویژه برای این عملیات آماده شده بودند.
در طول این ماهها، اعضای تیم چندین گزینه را برای اجرای ترور بررسی کردند. در ابتدا، طرح حمله به قطار شخصی هایدریش مطرح شد، اما به دلیل عدم قطعیت در برنامه سفرش و تدابیر امنیتی بالا، این ایده کنار گذاشته شد. سپس گزینه کمین در مسیر حرکت خودروی او از محل اقامتش در پاننسکه برژانی به سمت دفتر کارش در قلعه پراگ مورد بررسی دقیق قرار گرفت. آنها به کمک اعضای مقاومت داخلی، بهویژه یک مأمور به نام فرانتیشک زلنکا، مسیر روزانه هایدریش را زیر نظر گرفتند و دریافتند که او هر روز مسیری مشخص را طی میکند و نکته مهم این بود که معمولاً بدون محافظ مسلح و تنها با یک راننده سفر میکند. این غرور و بیپروایی، نقطه ضعفی مرگبار بود.
پس از هفتهها دیدهبانی، نقطهای در یک پیچ تند جاده در منطقه لیبن در حومه پراگ، جایی که خودرو مجبور بود سرعت خود را به طور قابل توجهی کاهش دهد، به عنوان محل کمین انتخاب شد. این مکان در تقاطع خیابان "فولهشوویچکاخ" و خیابان "کیرشمایرووا" (امروزه خیابان زنکلووا) قرار داشت و یک پیچ 90 درجه بود که راننده چارهای جز کاهش سرعت تا حد پیادهروی نداشت. در همین حوالی، یک ایستگاه تراموا وجود داشت که میتوانست به عنوان نقطه دیدهبانی استفاده شود.
سرانجام، روز سرنوشتساز، چهارشنبه 27 مه 1942، فرا رسید. طبق یک برنامه از پیش تعیینشده، اعضای تیم پشتیبانی در موقعیتهای خود قرار گرفتند. یوزف والچیک، یکی از چتربازان عملیات "نقره A" که بعدها به آنها پیوسته بود، در فاصله 100 متری شمال محل کمین (در نزدیکی تقاطع خیابانها) موضع گرفت. قرار بود او با استفاده از یک آینه جیبی، با انعکاس نور خورشید، نزدیک شدن خودروی هایدریش را به گابچیک و کوبیش که در خود پیچ کمین کرده بودند، علامت دهد. گابچیک مسلسل دستی استن خود را که به صورت قطعات مجزا زیر بارانیاش مخفی کرده بود، سرهم کرد و آماده شلیک شد. کوبیش نیز در سمت دیگر پیچ، دو نارنجک ضدتانک سنگین خود را که در یک کیف مخصوص حمل میکرد، آماده نمود. در ساعت 10:20 صبح، خودروی روباز مرسدس بنز W142 متعلق به هایدریش که سقف آن پایین کشیده شده بود، در مسیر همیشگی از محل اقامتش به سمت پراگ در حرکت بود. هایدریش طبق معمول در صندلی جلوی سرنشین نشسته بود و رانندهاش، اساس-اوبرشارفورر یوهانس کلاین، پشت فرمان بود. هیچ خودروی اسکورتی آنها را همراهی نمیکرد.
در ساعت تقریبی 10:35 صبح، والچیک با دیدن خودرو، علامت را با آینه خود مخابره کرد. خودرو وارد پیچ شد و راننده کلاین برای گذر از پیچ تند، مجبور شد سرعت را به کمتر از 10 کیلومتر در ساعت کاهش دهد. درست در همین لحظه که هایدریش بیخیال در صندلی خود لم داده بود، گابچیک از مخفیگاه خود در میان بوتهها بیرون پرید، به وسط خیابان دوید و مسلسل استن خود را مستقیماً به سمت هایدریش نشانه گرفت و ماشه را کشید. اما فاجعهای رخ داد: اسلحه گیر کرد و حتی یک گلوله هم شلیک نشد. تحقیقات بعدی نشان داد که علت احتمالی گیر کردن اسلحه، ورود الیاف گیاهی و گرد و غبار به مکانیزم پیچیده آن در حین حمل به صورت سرهم نشده و مخفی در زیر لباس بوده است.
هایدریش و رانندهاش ابتدا از این حرکت غافلگیرکننده شوکه شدند، اما به سرعت دریافتند که سوءقصدی در جریان است. راننده کلاین به جای آنکه پدال گاز را فشار دهد و از صحنه بگریزد، یک اشتباه مهلک مرتکب شد: او پایش را روی ترمز گذاشت و خودرو را کاملاً متوقف کرد. هایدریش که از شدت خشم به لرزه درآمده بود، از جا پرید و در حالی که تپانچه کمری "لوگر" خود را از غلاف بیرون میکشید، به همراه رانندهاش از خودرو پیاده شد و شروع به تیراندازی به سمت گابچیک کرد. در این لحظه پرآشوب، یان کوبیش که شاهد گیر کردن اسلحه همرزمش بود، بدون درنگ از سمت دیگر خیابان خود را به خودرو رساند و یکی از نارنجکهای ضدتانک ویژهای را که از یک بمب ضدتانک اصلاح شده بود، به سمت خودرو پرتاب کرد. او نارنجک را از فاصله بسیار نزدیک پرتاب کرد، اما هدفگیری دقیق نبود و نارنجک به جای آنکه داخل خودرو بیفتد، به چرخ عقب سمت راست برخورد کرد و در کنار درب عقب منفجر شد.
انفجار مهیب، شیشههای خودرو را متلاشی کرد و ترکشهای فلزی و قطعات خرد شده پارچه و آهنربای بدنه خودرو را به هوا پرتاب کرد. برخلاف تصور اولیه، نارنجک ضدتانک به گونهای طراحی نشده بود که با مواد شیمیایی یا سمی عمل کند، بلکه قدرت تخریب آن ناشی از موج انفجار و ترکشهایش بود. ترکشها از صندلی عقب خودرو عبور کردند و به کمر و پهلوی چپ هایدریش اصابت کردند. شدت انفجار همچنین باعث شد تا مقداری از موی اسب و پارچههای تزئینی صندلی (که برای پر کردن صندلیها به کار میرفت) و همچنین خردههای فلزی بدنه خودرو، به همراه ترکشهای نارنجک، به عمق زخمهای هایدریش نفوذ کند. این ذرات خارجی، بعدها عامل اصلی عفونت مرگبار در بدن او شدند. در همین حال، ترکشهای دیگری نیز به صورت کوبیش اصابت کرد و او را زخمی کرد.
هایدریش که به شدت مجروح شده بود، اما هنوز هوشیاری خود را از دست نداده بود، به همراه کلاین به تعقیب گابچیک و کوبیش پرداختند و به سمت آنها شلیک میکردند. دو مهاجم که نقشه اولیهشان با شکست مواجه شده بود، اکنون برای نجات جان خود میگریختند و با تپانچههای کلت خود به سمت تعقیبکنندگان تیراندازی میکردند. در جریان این تبادل آتش، گابچیک از ناحیه پا مورد اصابت گلوله کلاین قرار گرفت و زخمی شد. کوبیش نیز به سختی توانست سوار بر دوچرخهای که از پیش در نزدیکی محل قرار داده بودند، بگریزد. گابچیک نیز با وجود جراحت، موفق شد به یک قصابی در همان حوالی پناه ببرد و از صاحب آن که از اعضای مقاومت بود، کمک گرفت و سپس با پای پیاده از محل دور شد. تعقیب و گریز خیابانی بینتیجه ماند و دو مهاجم موفق شدند از چنگال هایدریش و رانندهاش بگریزند. هایدریش که از شدت درد و خونریزی به خود میلرزید، سرانجام از پای درآمد و توسط عابران به یک وانت که برای حمل واکس کف به کار میرفت، منتقل شد و با عجله به بیمارستان بولووکا در پراگ رسانده شد.
در بیمارستان، پزشکان آلمانی و چک تحت نظارت دقیق مقامات اس اس، وضعیت هایدریش را وخیم تشخیص دادند. معاینه نشان داد که او دچار پارگی دیافراگم، ترکش در طحال، شکستگی دنده یازدهم و نفوذ عمیق قطعات فلزی و الیاف به داخل حفره شکمی و قفسه سینه شده است. یک تیم جراحی به رهبری پروفسور والتر دیک، رئیس بخش جراحی بیمارستان، و با نظارت پزشک شخصی هاینریش هیملر، دکتر کارل گبهارت، وارد عمل شدند. آنها جراحی اضطراری برای خارج کردن ترکشها و بخیه زدن زخمها انجام دادند و طحال آسیبدیده او را به طور کامل خارج کردند. با وجود موفقیت ظاهری عمل جراحی و بهبود نسبی در روزهای اول، وضعیت هایدریش به تدریج رو به وخامت گذاشت.
عفونت شدیدی در زخمهای داخلی او ایجاد شد که به دلیل آلودگی ناشی از ذرات خارجی (موی اسب، پارچه صندلی و خردههای فلز) بود که در حین انفجار به بدنش نفوذ کرده بودند. تب شدیدی بر او عارض شد و علائم عفونت خون یا سپتیسمی آشکار گردید. در آن زمان، آنتیبیوتیکها (همچون پنیسیلین) در مراحل اولیه تولید در اختیار متفقین بود و هنوز به صورت گسترده در اختیار آلمان نازی قرار نداشت. اگرچه سولفونامیدها (نخستین نسل از داروهای ضد باکتری) در دسترس بودند، اما نتوانستند در برابر عفونت شدید و چندگانه مقاومت کنند. هایدریش که به تدریج به کما رفته بود، سرانجام پس از هشت روز تحمل درد و تب، در ساعت 4:30 بامداد روز 4 ژوئن 1942، در سن 38 سالگی درگذشت. کالبدشکافی رسمی علت مرگ را "عفونت منتشر در حفره جنب چپ و عفونت عمومی خون" اعلام کرد.
مرگ هایدریش، که یکی از معماران اصلی هولوکاست و رئیس کنفرانس بدنام وانزه بود، ضربهای روانی و تشکیلاتی به رهبری نازی وارد کرد. هیتلر که از این اتفاق خشمگین شده بود، ابتدا قصد داشت 10,000 چک را به صورت گروگان اعدام کند، اما با توصیه اطرافیانش که میترسیدند این کار باعث کاهش تولیدات جنگی شود، از این تصمیم صرفنظر کرد. با این وجود، او دستور انتقامجوییهای بیرحمانه و بیسابقهای را صادر کرد. تشییع جنازهای بسیار باشکوه و پرتجمل در برلین برای هایدریش برگزار شد که در آن هیتلر شخصاً مدال "فرمان عالی خون" را به او اعطا کرد و در سخنرانیاش او را "مردی با قلب آهنین" نامید. پیکر او در گورستان اینولیدنفریدهوف در برلین به خاک سپرده شد. بلافاصله پس از مرگش، کارل هرمان فرانک، مأمور بلندپایه اساس در پراگ، وضعیت فوقالعاده (حکومت نظامی دوم) اعلام کرد و موج جدیدی از ترور و سرکوب که به "هایدریشیادا" معروف شد، سراسر منطقه را فرا گرفت.
در گام اول، نازیها تلاش بیامانی را برای یافتن مهاجمان آغاز کردند. آنها با انتشار اعلامیههایی، برای هرگونه اطلاعاتی که به دستگیری عاملان منجر شود، جایزهای کلان معادل ده میلیون کرون تعیین کردند و تهدید کردند که هر کس به آنها پناه دهد، خود و خانوادهاش را به کام مرگ خواهد فرستاد. نیروهای اساس و گشتاپو به طور سیستماتیک پراگ و اطراف آن را جستجو میکردند، صدها نفر را دستگیر و در معرض شکنجههای وحشیانه قرار میدادند. در نهم ژوئن 1942، جلسهای در برلین با حضور هاینریش هیملر و کارل هرمان فرانک برگزار شد و آنها تصمیم گرفتند که انتقامگیری باید به شکلی نمادین و هولناک انجام شود. بر اساس یک شواهد ساختگی و یک نامه عاشقانه که به اشتباه ردیابی شده بود، گشتاپو به این نتیجه رسید که روستای لیدیتسه با عملیات ترور مرتبط بوده است. بلافاصله، در شب 9 ژوئن، نیروهای اس اس و پلیس امنیت روستای لیدیتسه در نزدیکی کلادنو را به طور کامل محاصره کردند.
در صبح روز 10 ژوئن 1942، تمامی 173 مرد و پسر بالای 15 سال روستا به پشت یک انبار کاه برده و در گروههای ده نفره تیرباران شدند. 9 مرد دیگر که در آن روز در روستا نبودند، بعداً دستگیر و به همراه 7 زن و 2 پسر 15 ساله دیگر اعدام شدند. 203 زن روستا به اردوگاههای کار اجباری در راونسبروک فرستاده شدند، جایی که بسیاری از آنها جان باختند. از میان 105 کودک، 9 کودک که "از نظر نژادی مناسب" تشخیص داده شدند، برای "آلمانیسازی" به خانوادههای آلمانی سپرده شدند. 82 کودک باقیمانده (به جز 14 نوزاد و کودک زیر یک سال) به اردوگاه مرگ خلمنو منتقل و در آنجا با گاز مسموم شدند. پس از این کشتار، خود روستا با مواد آتشزا به آتش کشیده شد، با دینامیت و بولدوزر با خاک یکسان گردید و حتی نام آن از تمامی نقشهها و اسناد رسمی آلمان پاک شد. در مجموع، حدود 340 نفر از ساکنان لیدیتسه در این انتقامجویی کشته شدند.
تراژدی دیگری نیز به فاصله کوتاهی رخ داد. پس از آنکه گشتاپو در 16 ژوئن یک دستگاه فرستنده رادیویی متعلق به گروه چتربازان "نقره A" را در روستای لژاکی واقع در منطقه خلوم کشف کرد، این روستا نیز به سرنوشت لیدیتسه دچار شد. رهبر گروه "نقره A"، آلفرد بارتوش، برای آنکه زنده دستگیر نشود، خودکشی کرد. در 24 ژوئن 1942، نیروهای اساس به لژاکی حمله کردند، تمامی 33 بزرگسال (مردان و زنان) را در همانجا تیرباران نمودند و 11 کودک را به اردوگاهها فرستادند که تنها یک کودک از آنها جان سالم به در برد. روستا متعاقباً با خاک یکسان شد. این دو واقعه، نمادهای ماندگار وحشیگری نازیها و بهای سنگین مقاومت شدند.
در این میان، گابچیک، کوبیش و پنج چترباز دیگر (یوزف والچیک، آدولف اوپالکا، یاروسلاو شوارتز، یوزف بوبلیک، و یان هروبی) که از سایر تیمهای عملیاتی بودند، تحت تعقیب شدید، سرانجام به کلیسای جامع ارتدکس سیریل و متودی مقدس در خیابان رسلووا در مرکز پراگ پناه بردند. کشیشان و اسقف شجاع کلیسا، به ویژه اسقف گوراست (با نام دنیوی ماتئی پاولیک)، رئیس کلیسای ارتدکس چکسلواکی، و کشیش ولادیمیر پتریک با به خطر انداختن جان خود، آنها را در سرداب زیر کلیسا مخفی کردند. چتربازان به مدت سه هفته در فضای تنگ، تاریک و نمور سرداب و بالکن گروه کر کلیسا مخفی ماندند و تنها از طریق یک دریچه مخفی کوچک در کف کلیسا با دنیای بیرون ارتباط داشتند. غذا و آب توسط چند زن فداکار از اعضای مقاومت به آنها میرسید. مقاومت داخلی در تدارک یک طرح خروج بزرگ برای انتقال آنها به کوههای موراویا بود، اما سرنوشت به گونهای دیگر رقم خورد.
نقطه عطف غمانگیز ماجرا با خیانت یکی از همرزمانشان رقم خورد. کارِل چوردا، یکی از اعضای تیم چتربازی "اوت دیستنس" که از ابتدا با این گروه همکاری داشت، پس از اطلاع از حجم عظیم کشتارهای انتقامجویانه و وسوسه شدن توسط جایزه کلان، روحیه خود را باخت. او در 13 ژوئن مخفیانه پراگ را ترک و به زادگاهش گریخت، اما با دیدن عواقب وحشتناک، ترس بر او چیره شد. سرانجام در 16 ژوئن 1942، چوردا خود را به مقر گشتاپو در خیابان پچکووا معرفی کرد و در ازای مصونیت خود و خانوادهاش، اطلاعات حیاتی را فاش ساخت. او برای دریافت یک میلیون رایش مارک (یا پنج میلیون کرون، که هر دو رقم در منابع ذکر شده) و یک هویت جدید آلمانی، نه تنها نام و مشخصات تمامی چتربازان درگیر، بلکه مهمتر از همه، خانوادههایی را که به آنها پناه داده بودند، از جمله خانواده شجاع موراوِتس، لو داد. وقتی در دادگاه پس از جنگ از او پرسیدند که چطور توانست به رفقایش خیانت کند، او با خونسردی پاسخ داد: "فکر میکنم شما هم برای یک میلیون مارک همین کار را میکردید."
با اطلاعات چوردا، گشتاپو توانست رد پای مقاومت را تا کلیسای جامع سیریل و متودی دنبال کند. صبح روز 18 ژوئن 1942، نیرویی عظیم متشکل از 750 تا 800 سرباز اساس و گشتاپو به فرماندهی ژنرال اس اس کارل فیشر فون تروینفلد، محوطه کلیسا را محاصره کردند. هدف آنها دستگیری زنده چتربازان برای نمایش عمومی عدالت نازی بود. محاصره و نبرد نابرابر که از ساعت 4:10 بامداد آغاز شد، ساعتها به طول انجامید. سه چترباز (اوپالکا، کوبیش و والچیک) که در بالکن گروه کر (محل خوانندگان) در طبقه بالای کلیسا موضع گرفته بودند، با سلاحهای سبک خود (تپانچه و مسلسلهای دستی) به شدت مقاومت کردند و نبرد سنگینی را علیه نیروهای اساس که از خیابان و پنجرهها به داخل تیراندازی میکردند، به راه انداختند. آنها پس از دو ساعت نبرد بیامان و پایان مهمات، آخرین گلولههای خود را برای خود نگه داشتند تا اسیر نشوند. اوپالکا و کوبیش با شلیک به خود یا خوردن سیانور خودکشی کردند، در حالی که والچیک بر اثر جراحات وارده جان باخت.
با این حال، نبرد هنوز تمام نشده بود. چهار چترباز دیگر (گابچیک، شوارتز، بوبلیک و هروبی) به همراه رهبر گروه، هنوز در سرداب زیرزمینی کلیسا پنهان بودند. اس اس که نتوانسته بود با تیراندازی و پرتاب نارنجک به داخل دریچههای سرداب، آنها را از پای درآورد، به توصیه چوردا که داوطلبانه با نیروها همکاری میکرد، تلاش کرد تا با شلنگهای آتشنشانی، سرداب را پر از آب کند تا آنها را غرق کرده یا مجبور به تسلیم کند. چتربازان با فداکاری، آب را به داخل چاهکی هدایت میکردند و از دریچههای دیگر به سمت سربازان تیراندازی میکردند. نبرد در سرداب تنگ و باروتزده تا نزدیک به 8 ساعت ادامه یافت. سرانجام، اس اس با استفاده از مواد منفجره، یک ورودی جدید به سرداب ایجاد کرد و با گاز اشکآور و حجم عظیم آتش به داخل هجوم برد. در این هنگام، آن چهار چترباز باقیمانده نیز که دیگر راه گریزی نداشتند، برای آنکه زنده به چنگال دشمن نیفتند، آخرین گلولههای خود را به سوی خود شلیک کردند و به زندگی خود پایان دادند.
پس از پایان نبرد، نیروهای اس اس با هتک حرمت، جنازهها را از سرداب بیرون کشیده و برای شناسایی به پزشکی قانونی منتقل کردند. انتقامجوییها به همین جا خاتمه نیافت. اسقف شجاع گوراست و دو کشیش کلیسا، ولادیمیر پتریک و واتسلاو چیکل، به همراه چند تن از اعضای شورای کلیسا دستگیر شدند. آنها تحت شکنجههای وحشیانه قرار گرفتند، اما هیچیک حاضر به همکاری یا افشای اطلاعات نشدند. در نهایت، اسقف گوراست در 4 سپتامبر 1942 در میدان تیر کوبیلیسی به جوخه اعدام سپرده شد و دو کشیش نیز در همانجا تیرباران شدند. پس از جنگ، کلیسای ارتدکس برای قدردانی از فداکاری آنها، اسقف گوراست را به عنوان یک قدیس و شهید تقدیس کرد. همچنین، خانوادههای پناهدهنده، از جمله خانواده موراوِتس، دستگیر شدند. مادر خانواده، ماریا موراوِتس، در حین بازجویی برای آنکه زیر شکنجه مجبور به لو دادن دیگران نشود، با خوردن سیانور خودکشی کرد. پسرش، ولادیمیر، تحت شکنجههای مهیب، مقاومت کرد تا اینکه آدرس کلیسا را فاش نمود. او نیز به همراه سایر اعضای خانوادهاش اعدام شد. به طور کلی، تخمین زده میشود که در موج دستگیریهای پس از ترور، بیش از 13,000 نفر دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفتند و از این میان، حدود 5,000 نفر اعدام شدند.
پیامدهای سیاسی عملیات انتروپوید بسیار فراتر از مرزهای بوهم و موراویا بود. این عملیات که تنها و بزرگترین ترور موفقیتآمیز یک مقام ارشد نازی در طول جنگ جهانی دوم به شمار میرود، تأثیر شگرفی بر موقعیت دولت چکسلواکی در تبعید گذاشت. بریتانیا و فرانسه که پیشتر در توافقنامه مونیخ کشور چکسلواکی را به هیتلر واگذار کرده بودند، تحت تأثیر این اقدام قهرمانانه، توافقنامه مونیخ را باطل اعلام کرده و موافقت خود را با بازگشت چکسلواکی به مرزهای پیش از مونیخ اعلام داشتند. این موضوع به تضمین بازگشت مناطق سودتنلند به چکسلواکی پس از جنگ کمک شایانی کرد.
خائن کارل چوردا، پس از جنگ توسط مقامات چکسلواکی دستگیر و به اتهام خیانت محاکمه شد. او در دادگاه به گناه خود اعتراف کرد و دلیل اقدامش را پول عنوان نمود. دادگاه او را مجرم شناخته و به مرگ با طناب دار محکوم کرد. حکم اعدام در 29 آوریل 1947 در زندان پانکراک پراگ اجرا شد و او به سزای خیانت خود رسید. همچنین، در جریان محاکمات نورنبرگ، کارل هرمان فرانک، جلاد پراگ که مستقیماً مسئول کشتارهای لیدیتسه و لژاکی بود، به چکسلواکی تحویل داده شد، در دادگاه عمومی محاکمه، و در سال 1946 در ملأ عام و در حضور هزاران نفر در حیاط زندان پانکراک به دار آویخته شد.
امروزه، محل دقیق این ترور در پیچ خیابان در منطقه لیبن پراگ، با یک بنای یادبود مدرن به نام "یادمان عملیات انتروپوید" گرامی داشته میشود. همچنین، کلیسای سیریل و متودی به یک زیارتگاه و موزه ملی برای قهرمانان مقاومت چکسلواکی تبدیل شده است. در سرداب این کلیسا، جای گلولهها بر دیوارها همچنان قابل مشاهده است و لوحهایی یاد و خاطره قهرمانان را زنده نگه میدارند. هر ساله در 27 مه و 18 ژوئن، مراسم رسمی و مردمی بسیاری در این مکانها برگزار میشود تا یاد و خاطره فداکاری این سربازان و غیرنظامیانی که جان خود را برای آزادی از دست دادند، گرامی داشته شود.