
در قلب جنگ جهانی دوم، درست در لحظهای که به نظر میرسید تاریکی نازیسم تمام اروپا را برای همیشه در کام خود فرو خواهد برد، یکی از پیچیدهترین و جسورانهترین توطئههای تاریخ برای سرنگونی یک رژیم شکل گرفت. این توطئه که امروزه آن را به نام «عملیات والکری» میشناسیم، تنها یک تلاش برای ترور نبود؛ بلکه کودتایی تمامعیار بود که بذرهایش در ارتش آلمان کاشته شد، در اتاقهای دربسته رشد کرد و در نهایت، در یک بعدازظهر داغ تابستانی در «لانه گرگ»، قرارگاه سری هیتلر در پروس شرقی، به نقطه اوج خود رسید.
تمامی ماجرا از مدتها قبل آغاز شده بود. از سال ۱۹۳۸، گروههایی از افسران عالیرتبه ورماخت و سازمان اطلاعات نظامی (آبوهِر) به رهبری چهرههایی چون سرلشکر هانس اوستر، معاون اداره اطلاعات نظامی، و سرهنگ ژنرال لودویگ بِک، رئیس پیشین ستاد کل ارتش، نقشه سرنگونی هیتلر را طراحی میکردند. فیلد مارشال اروین فون ویتسلیبن، فرمانده پیشین ارتش یکم و فرمانده کل جبهه غربی نیز جزو این حلقه اولیه بود. این افسران به تدریج با غیرنظامیان برجستهای مانند کارل گوردلر، شهردار پیشین لایپزیگ، و هلموت جیمز فون مولتکه، از نوادگان قهرمان جنگ فرانسه-پروس، ارتباط برقرار کردند. مولتکه که در املاک خود در کرایزاو میزبان جلسات مخفیانه بود، با ترور هیتلر مخالف بود و معتقد بود که هیتلر باید محاکمه شود. او میگفت: «ما همگی آماتور هستیم و فقط خرابکاری میکنیم».
در سال ۱۹۴۲، مرکز ثقل مقاومت به گروه ارتش مرکز در جبهه شرقی منتقل شد، جاییکه سرهنگ هنینگ فون ترِسکو به طور سیستماتیک افسران مخالف را در ستاد فیلد مارشال فدور فون بوک گرد آورد. مهمترین عضو جذبشده توسط اوستر و ترسکو، ژنرال فریدریش اولبریخت، رئیس اداره کل ارتش در بندلربلوک (ستاد مرکزی ارتش در برلین) بود که یک شبکه ارتباطی مستقل برای نیروهای ذخیره در سراسر آلمان در اختیار داشت. در اواخر سال ۱۹۴۲، ترسکو و اولبریخت نقشهای برای کارگذاشتن بمب در هواپیمای هیتلر هنگام بازدید از اسمولنسک طراحی کردند. این عملیات که «عملیات اسپارک» نام داشت، با شکست مواجه شد زیرا چاشنی بمب به دلیل سرمای شدید در محفظه چمدان هواپیما عمل نکرد. یک هفته بعد، تلاش دیگری در نمایشگاه تسلیحات شوروی در برلین نیز ناکام ماند.
با ورود سرهنگ کلاوس شنک گراف فون اشتاوفنبرگ به صحنه، توطئه جانی تازه گرفت. اشتاوفنبرگ که در نبردهای آفریقا یک چشم، دست راست و دو انگشت دست چپ خود را از دست داده بود، یک افسر شجاع و کاریزماتیک از طبقه اشراف آلمان بود. آنچه او را از دیگر افسران متمایز میکرد، اعتقاد راسخش به این بود که جنایات نازیها علیه غیرنظامیان و اسیران جنگی مایه ننگ ملت و ارتش آلمان است. تحت رهبری او، توطئهگران حداقل پنج بار در سالهای ۱۹۴۳ و ۱۹۴۴ برای ترور هیتلر تلاش کردند. در همین حال، گشتاپو (پلیس مخفی نازی) به تدریج در حال نزدیک شدن به شبکه توطئه بود و افراد بسیاری از جمله دیتریش بونهوفر و هانس دونانی را دستگیر کرده بود.
طرح نهایی کودتا بر پایه یک دستورالعمل اضطراری موجود در ورماخت به نام «عملیات والکری» بنا شده بود. این طرح در اصل برای شرایطی طراحی شده بود که در اثر بمبارانهای متفقین یا شورش میلیونها کارگر اجباری، نظم در شهرها فروبپاشد و ارتش ذخیره بتواند کنترل را به دست گیرد. نکته حیاتی این بود که عملیات والکری تنها با دستور شخص هیتلر یا ژنرال فریدریش فروم، فرمانده ارتش ذخیره، قابل اجرا بود. بنابراین توطئهگران باید فروم را یا با خود همراه میکردند یا به نحوی خنثی مینمودند. برنامه این بود که پس از مرگ هیتلر، ارتش ذخیره با استناد به فرمان عملیات والکری، کنترل برلین و سایر شهرها را به دست گیرد، رهبران نازی مانند هیملر و گورینگ دستگیر شوند و یک دولت موقت به رهبری لودویگ بِک (به عنوان رئیس دولت) و کارل گوردلر (به عنوان صدراعظم) قدرت را در دست گیرد. ویتسلیبن نیز به عنوان فرمانده کل نیروهای مسلح تعیین شده بود.
در ۱۸ ژوئیه ۱۹۴۴، شایعاتی به گوش اشتاوفنبرگ رسید که گشتاپو از توطئه آگاه شده و ممکن است او هر لحظه دستگیر شود. این شایعه گرچه نادرست بود، اما حس فوریت را به اوج رساند و مشخص کرد که فرصت بعدی برای اقدام، شاید آخرین فرصت باشد. صبح روز پنجشنبه، ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴، اشتاوفنبرگ بار دیگر با یک بمب در کیف خود، برای شرکت در یک کنفرانس نظامی دیگر به «لانه گرگ» پرواز کرد.
در این روز سرنوشتساز، کنفرانس به جای پناهگاه زیرزمینی بتونی، در یک کلبه چوبی روی سطح زمین برگزار میشد، چراکه پناهگاهها برای مقاومسازی در حال تعمیر بودند. این جابجایی، قدرت انفجار بمب را به شدت کاهش داد. حدود ساعت ۱۲:۳۰ ظهر، همزمان با شروع کنفرانس، اشتاوفنبرگ اجازه خواست تا برای تعویض پیراهن خود که در هوای بسیار گرم آن روز کاملاً خیس عرق شده بود، به دستشویی دفتر ویلهلم کایتل برود. در آنجا، با کمک ستوان ورنر فون هِفتن (آجودانش)، با انبردست انتهای یک چاشنی مدادی را که در یک بسته یک کیلوگرمی ماده منفجره پلاستیکی پیچیده شده در کاغذ قهوهای کار گذاشته شده بود، فشرد. این چاشنی مدادی از یک لوله مسی نازک حاوی کلرید مس تشکیل شده بود که اسید آن طی حدود ده دقیقه سیم نگهدارنده پین شلیک را میخورد و باعث انفجار میشد. به دلیل جراحات جنگیاش، این کار برای اشتاوفنبرگ به کندی پیش میرفت. با رسیدن یک نگهبان و اعلام اینکه جلسه در شرف آغاز است، او تنها فرصت آمادهسازی یک بمب را یافت و بمب دوم را که فعال نشده بود به فون هِفتن داد.
اشتاوفنبرگ کیف حاوی تک بمب آماده را به دست گرفت و همراه سرگرد ارنست جان فون فرایند که بیخبر به او کمک میکرد، وارد اتاق کنفرانس شد. او کیف را در زیر میز نقشههای بزرگ و سنگین بلوط، در نزدیکی هیتلر قرار داد. دقایقی بعد، طبق یک هماهنگی قبلی، تماس تلفنی برای اشتاوفنبرگ گرفته شد. او اتاق را ترک کرد و از فاصلهای مطمئن، منتظر انفجار ماند. در این لحظه سرنوشت رقم خورد. احتمالاً سرهنگ هاینتس برانت که در کنار هیتلر ایستاده بود، با پای خود کیف را که در مسیرش قرار داشت، به پشت پایه سنگین و ضخیم میز چوبی هدایت کرد.
در ساعت ۱۲:۴۲، بمب منفجر شد. اتاق کنفرانس ویران شد، دیوارها فرو ریختند، و یک منشی مخصوص بلافاصله کشته شد. با این حال، پایه محکم میز، هیتلر و چند نفر دیگر را از موج اصلی انفجار محافظت کرده بود. شلوار هیتلر پاره و سوخته بود، پرده گوشش پاره شد (مانند بیشتر ۲۴ نفر حاضر در اتاق)، و از ناحیه چشم راست دچار التهاب ملتحمه شد، اما در مجموع، آسیبی سطحی دیده بود. پزشک شخصی هیتلر، تئودور مورل، برای جلوگیری از عفونت احتمالی، از پنیسیلین غنیمتی که از متفقین گرفته شده بود استفاده کرد؛ او دو سال قبل شاهد مرگ راینهارد هایدریش بر اثر عفونت ناشی از یک ترور مشابه بود.
اشتاوفنبرگ از دور شاهد انفجار، دود غلیظ، و پرت شدن پیکر انسانها از پنجره بود و با قطعیت کامل تصور کرد که هیچکس نمیتوانسته از آن انفجار جان سالم به در ببرد. او سوار یک خودروی ستاد به همراه فون هِفتن شد و با موفقیت از سه ایست بازرسی عبور کرد و از محوطه لانه گرگ خارج شد. هِفتن بمب دوم (که فعال نشده بود) را در جنگل به دور انداخت و آنها به سرعت خود را به فرودگاه راستنبورگ رساندند. در ابتدا تصور میشد که انفجار ناشی از حمله هوایی بوده، اما وقتی مشخص شد هیچ هواپیمایی در منطقه نبوده و اشتاوفنبرگ نیز ناپدید شده، فرضیه سوءقصد قوت گرفت. با این وجود، اشتاوفنبرگ تا ساعت ۱۳:۰۰ سوار یک هواپیمای هاینکل He 111 که توسط ژنرال ادوارد واگنر (از همدستان توطئه) تدارک دیده شده بود، به سمت برلین پرواز کرد.
در این فاصله، یک شکاف ارتباطی مرگبار پدید آمد. ژنرال اریش فلگیبل، افسر مسئول مخابرات در لانه گرگ که از اعضای توطئه بود، وظیفه داشت پس از انفجار، خطوط ارتباطی را قطع کند. او تماسی با بندلربلوک برقرار کرد، اما پیامی که مخابره کرد، مبهم و ویرانگر بود: «اتفاقی وحشتناک افتاده، پیشوا زنده است». این پیام باعث تزلزل در برلین شد. وقتی هواپیمای اشتاوفنبرگ حدود ساعت ۱۶:۰۰ به برلین رسید، او از فرودگاه تماس گرفت و با قاطعیت گفت که هیتلر کشته شده است. اکنون توطئهگران در بندلربلوک نمیدانستند حرف چه کسی را باور کنند.
با این وجود، ژنرال اولبریخت در نهایت در ساعت ۱۶:۰۰ دستور آغاز عملیات والکری را صادر کرد. اما ژنرال فروم که در تزلزل کامل به سر میبرد، برای کسب اطمینان، شخصاً با فیلد مارشال کایتل در لانه گرگ تماس گرفت. کایتل به او اطمینان داد که هیتلر زنده است و سپس سوال سرنوشتسازی پرسید: «اشتاوفنبرگ کجاست؟». همین پرسش، همه چیز را برای فروم روشن کرد: توطئه لو رفته بود و او خود در معرض اتهام همدستی قرار داشت. فروم که حالا برای نجات جان خود دست و پا میزد، به توطئهگران خیانت کرد.
فروپاشی کودتا به سرعت رقم خورد. در حالی که واحدهایی از ارتش ذخیره با استناد به دستورات گمراهکننده عملیات والکری، در حال تصرف ساختمانهای دولتی در برلین و حتی پاریس بودند، دستگاه تبلیغاتی نازیها به رهبری یوزف گوبلز وارد عمل شد. گوبلز که در آن روز در برلین حضور داشت، شخصاً با واحدهای وفادار تماس گرفت و حتی ترتیبی داد که هیتلر از طریق رادیو با ملت سخن بگوید و زنده بودن خود را اثبات کند. این اقدامات، صفوف کودتاگران را که بسیاری از سربازان عادی آنها صرفاً تصور میکردند در حال اجرای یک دستور قانونی علیه یک کودتای حزب نازی هستند، در هم شکست. در همان شب، سرهنگ ژنرال بک و دیگر رهبران در بندلربلوک دستگیر شدند. فروم که میخواست رد پای خود را پاک کند، بلافاصله یک دادگاه نظامی نمایشی تشکیل داد و حکم اعدام فوری را برای اشتاوفنبرگ، فون هِفتن، اولبریخت و سرهنگ آلبرشت مرتس فون کویرنهایم صادر کرد.
دقایقی پس از نیمهشب، در نور چراغهای یک کامیون در حیاط بندلربلوک، اشتاوفنبرگ و همراهانش در برابر یک جوخه آتش ایستادند. آخرین کلمات فریادشده اشتاوفنبرگ پیش از شلیک گلولهها چنین بود: «زنده باد آلمان مقدس ما!».
اما این تازه آغاز خونریزی بود. هیتلر که از این خیانت به شدت خشمگین شده بود، دستور داد که انتقامی بیسابقه گرفته شود. در ماههای پس از این رویداد، گشتاپو بیش از ۷۰۰۰ نفر را دستگیر کرد. از این میان، ۴۹۸۰ نفر اعدام شدند که شامل حدود ۲۰۰ تن از اعضای اصلی توطئه بودند. بسیاری از دستگیرشدگان، تحت شکنجههای وحشیانه قرار گرفتند تا نام همدستان خود را فاش کنند. محاکمات در «دادگاه خلق» به ریاست قاضی رولاند فرایسلر، مملو از فریاد و تحقیر بود و با حکم اعدامهای سریع و بیرحمانه همراه شد. برخی از متهمان را با سیمهای پیانو که به قلابهای گوشتی آویزان بودند، خفه کردند و اعدامها برای پخش در میان سران نازی فیلمبرداری میشد. ترسکو، که یکی از مغزهای متفکر توطئه بود، پیش از دستگیری، در جبهه شرقی با یک نارنجک خودکشی کرد تا تحت شکنجه لب به اعتراف نگشاید.
در پی این رویداد، هیتلر که به طور معجزهآسایی نجات یافته بود، پاکسازی گستردهای در ارتش به راه انداخت. سلام نظامی سنتی ورماخت به طور کامل با سلام نازیها (هايل هیتلر) جایگزین شد تا وفاداری ارتش به پیشوا در هر لحظه یادآوری شود. اگرچه عملیات والکری در هدف فوری خود شکست خورد، اما به نمادی ماندگار از شجاعت اخلاقی در برابر یکی از هولناکترین رژیمهای تاریخ بدل شد.