
در آغاز سده هشتم هجری، هنگامی که الجایتو پس از کشاکشهای جانشینی و تثبیت قدرت در رأس دولت ایلخانی قرار گرفت، ساختار سیاسی این دولت به مرحلهای رسیده بود که از یک قدرت صرفاً مهاجم و متکی به فتوحات سریع، به یک حکومت مستقر با نیازهای مالی، اداری و ایدئولوژیک تبدیل شده بود. ایلخانان پس از دورههای پرآشوب پیشین، بهویژه از زمان غازان، تلاش کرده بودند دستگاه دیوانی را سامان دهند، مالیاتها را تثبیت کنند و اقتدار مرکزی را بر سراسر ایران اعمال نمایند. در چنین شرایطی، وجود مناطقی که عملاً خارج از کنترل مستقیم ایلخانان باقی مانده بودند، نهتنها یک خلأ سیاسی، بلکه یک تهدید حیثیتی برای اقتدار سلطنت محسوب میشد. در میان این مناطق، گیلان جایگاهی کاملاً استثنایی داشت؛ سرزمینی که نهتنها از نظر جغرافیایی، بلکه از نظر اجتماعی و نظامی نیز در برابر منطق سلطه مغولی مقاومت کرده بود.
گیلان بهواسطه ترکیب منحصربهفردی از عوامل طبیعی، عملاً به یک دژ طبیعی بدل شده بود. جنگلهای انبوه و چندلایه، که نور خورشید بهسختی از میان شاخوبرگهایشان عبور میکرد، زمینهای باتلاقی و لغزنده که حرکت منظم را ناممکن میساخت، رطوبت دائمی که سلاحها و تجهیزات را فرسوده میکرد، و رشتهکوههای صعبالعبور البرز که دسترسی به منطقه را محدود میساخت، همگی دستبهدست هم داده بودند تا الگوی جنگی مغولان—که بر تحرک سریع سوارهنظام، میدانهای باز و آرایشهای گسترده متکی بود—در اینجا کارایی خود را از دست بدهد. افزون بر این، ساختار سیاسی گیلان نیز بهصورت ملوکالطوایفی و متکی بر فرمانروایان محلی بود که بهخوبی با جغرافیای منطقه خو گرفته بودند و نیازی به رویارویی مستقیم در میدانهای باز نمیدیدند.
در چنین بستری، تصمیم الجایتو برای لشکرکشی به گیلان، صرفاً یک اقدام نظامی نبود، بلکه تلاشی برای تکمیل پروژه تمرکز قدرت و نمایش اقتدار ایلخانی بهشمار میرفت. این تصمیم با بسیج گسترده نیروها همراه شد؛ سپاهی متشکل از سوارهنظام مغولی، تیراندازان ماهر، و امیران برجسته که هر یک سابقه حضور در جنگهای وسیع آسیای غربی را داشتند. در میان این فرماندهان، قتلغشاه جایگاهی برجسته داشت؛ امیری باتجربه، آشنا با فنون جنگی مغولان، اما در عین حال تربیتیافته در میدانهایی که با محیط باز و قابل پیشبینی سازگار بودند، نه با جنگلهای مرطوب و تاریک شمال ایران.
با آغاز لشکرکشی، سپاه مغول بهتدریج وارد محیطی شد که هرچه بیشتر پیش میرفت، از منطق نظامی آشنای خود فاصله میگرفت. درختان متراکم مسیرها را میبستند، زمین نرم و لغزنده حرکت اسبها را مختل میکرد، و بارانهای مداوم نهتنها دید را کاهش میداد، بلکه روحیه نیروها را نیز فرسوده میساخت. آرایشهای منظم که اساس تاکتیکهای مغولی بودند، بهسرعت فروپاشیدند؛ واحدها از یکدیگر جدا شدند، ارتباطات دشوار شد و فرماندهی متمرکز عملاً از کار افتاد. در چنین شرایطی، سوارهنظام—که ستون فقرات ارتش مغول بود—به مانعی برای خود بدل شد، زیرا اسبها در زمینهای گلآلود بهسختی حرکت میکردند و تیراندازان نیز نمیتوانستند از مزیت تحرک بهره ببرند.
در این میان، نیروهای محلی گیلان با درکی عمیق از محیط، بهجای رویارویی مستقیم، به جنگی فرسایشی و چریکی روی آوردند. کمین در مسیرهای باریک جنگلی، حملات ناگهانی از میان درختان، و عقبنشینی سریع به نقاط امن، به الگوی غالب نبرد تبدیل شد. گویی خود جنگل بهعنوان یک متحد نامرئی در کنار مدافعان قرار داشت؛ هر صدای شکستن شاخه، هر مه غلیظی که ناگهان میدان دید را میپوشاند، و هر مسیر گمراهکننده، به عاملی در تضعیف سپاه مغول بدل میشد.
در یکی از همین درگیریها، سرنوشت قتلغشاه رقم خورد. او که تلاش داشت نظم ازهمگسیخته نیروها را بازسازی کند و ابتکار عمل را به دست گیرد، در میانه یک پیشروی دشوار، در معرض حمله ناگهانی نیروهای محلی قرار گرفت. روایتها از لحظه کشتهشدن او، صحنهای از آشفتگی و غافلگیری را ترسیم میکنند: تیرهایی که از جهات نامعلوم پرتاب میشوند، فریادهایی که در میان مه و درختان گم میشوند، و فرماندهای که پیش از آنکه بتواند آرایش جدیدی شکل دهد، از پای درمیآید. مرگ او نهتنها یک ضایعه نظامی، بلکه ضربهای روانی برای سپاه مغول بود؛ زیرا نشان میداد که حتی برجستهترین امیران نیز در این محیط بیدفاعاند.
با افزایش تلفات، شیوع بیماری ناشی از رطوبت و شرایط ناسالم، و فرسایش روحیه، سپاه مغول ناگزیر به عقبنشینی شد. این عقبنشینی، بیش از آنکه یک شکست کامل نظامی باشد، نشانهای از ناتوانی در تطبیق با شرایطی بود که منطق جنگی مغولان را بیاثر کرده بود. بااینحال، الجایتو از این تجربه درس گرفت و در مرحله بعدی، رویکرد خود را تغییر داد. بهجای تکیه صرف بر حمله مستقیم، فشار تدریجی، محاصرههای اقتصادی و سیاسی، و تلاش برای ایجاد شکاف میان حاکمان محلی را در پیش گرفت. این سیاست، که زمانبر اما مؤثرتر بود، در نهایت برخی از فرمانروایان گیلان را به پذیرش نوعی اطاعت اسمی و پرداخت خراج واداشت، هرچند این اطاعت هرگز به معنای سلطه کامل و پایدار ایلخانان نبود.