
در اواخر سده سیزدهم و اوایل سده چهاردهم میلادی، بالکان به صحنه برخورد سه نیروی بزرگ تبدیل شد: امپراتوری دوم بلغارستان که از میراث بیزانسی و اسلاوی تغذیه میکرد، پادشاهی صربستان که بهسرعت در حال گسترش و تمرکز قدرت بود، و قدرت نوظهور استپی یعنی اردوی زرین که بازوی غربی امپراتوری مغول به شمار میرفت و با اسب و تیر و سازماندهی آهنینش، معادلات منطقه را زیر و رو کرد. این سه نیرو هر کدام از منطق متفاوتی پیروی میکردند: یکی دولت مسیحی با سنت اداری بیزانسی، دیگری پادشاهی در حال تبدیل شدن به امپراتوری، و سومی کنفدراسیونی چابک از نخبگان چنگیزی که اقتصادش بر شبکههای خراج و کنترل راههای تجاری استوار بود.
امپراتوری دوم بلغارستان در سال ۱۱۸۵ با قیام برادران آسن علیه بیزانس شکل گرفت و در قرن سیزدهم، بهویژه در دوره ایوان آسن دوم، به اوج رسید. پایتخت در ترنوو به مرکز فرهنگی و مذهبی مهمی بدل شد. اما این دولت، مانند بسیاری از ساختارهای فئودالی، بر تعادل ظریف میان اشراف محلی، کلیسا و تاجوتخت تکیه داشت. همین تعادل با نخستین موجهای مغولی در دهه ۱۲۴۰ ترک برداشت. در ۱۲۴۱، پس از شکست مجارستان و لهستان، سواران مغول وارد بالکان شدند. بلغارستان که از درگیریهای داخلی و فشار بیزانس رنج میبرد، توان مقاومت مستقیم نداشت و بهتدریج به پرداخت خراج به اردوی زرین تن داد. این پرداخت خراج صرفاً مالی نبود؛ به معنای پذیرش نوعی تابعیت سیاسی و گاه همکاری نظامی بود. مغولها علاقهای به اشغال مستقیم و اداره روزمره نداشتند؛ آنها شبکهای از وابستگی میساختند که از طریق آن جریان نقره، اسب، غله و اسیر انسانی تضمین شود. در نتیجه، بخشی از سیاست داخلی بلغارستان زیر سایه رضایت یا خشم خانهای استپی تعریف میشد.
در همین زمان، صربستان مسیر متفاوتی را طی میکرد. پادشاهی صربستان از اوایل قرن سیزدهم با تاجگذاری استفان نخستینتاجگذار تثبیت شد و در سده چهاردهم با اصلاحات اداری و نظامی، پایههای گسترش ارضی را بنا گذاشت. خاندان نمانیا با تکیه بر پیوندهای کلیسایی و ازدواجهای سیاسی، مشروعیت میساختند و همزمان ارتشی متکی بر اشراف سوارهنظام و پیادهنظام محلی سازمان میدادند. تماس صربستان با مغولها بیشتر غیرمستقیم بود؛ موج اصلی تهاجم ۱۲۴۱ به سرزمینهای شمالیتر اصابت کرد، اما تهدید استپی همچون ابری دائمی بر افق بالکان باقی ماند. صربها، با مشاهده سرنوشت مجارستان و بلغارستان، بهخوبی فهمیدند که سیاست بقا در برابر اردوی زرین نه در تقابل آشکار، بلکه در مانور میان قدرتهاست.
پیروزیهای اردوی زرین در این منطقه را باید در چارچوب راهبرد کلان مغولی فهمید. پس از مرگ چنگیز و تقسیم امپراتوری، بخش غربی به باتوخان رسید. او و جانشینانش با استفاده از اصل تحرک، اطلاعات میدانی دقیق و انضباط شدید، ارتشهایی را شکست دادند که از نظر عددی گاه کمتر نبودند اما از نظر فرماندهی یکپارچه و تاکتیک، عقبتر بودند. در نبردها، مغولها با تظاهر به عقبنشینی، دشمن را از مواضع دفاعی بیرون میکشیدند و سپس با محاصره متحرک نابودش میکردند. در دشتهای باز مجارستان این تاکتیک بهخوبی عمل کرد و پیامدش فروپاشی خطوط دفاعی اروپای مرکزی بود. اثر روانی این پیروزیها به بالکان رسید و بسیاری از فرمانروایان ترجیح دادند پیش از آنکه با چنین ماشینی روبهرو شوند، راه خراج و مصالحه را برگزینند.
بلغارستان در نیمه دوم قرن سیزدهم شاهد بیثباتیهای پیاپی بود: مدعیان تاجوتخت، نفوذ بیزانس، و فشار مغول. خان نوغای، یکی از چهرههای قدرتمند اردوی زرین در اواخر قرن سیزدهم، نفوذ مستقیمی در سیاست بلغارستان اعمال کرد و حتی در تعیین حاکمان نقش داشت. این نفوذ نشان میدهد که «پیروزی» اردوی زرین فقط در میدان نبرد خلاصه نمیشد؛ کنترل سیاسی غیرمستقیم و بهرهبرداری از شکافهای داخلی، بخشی از ابزار قدرت بود. در همین دوره، صربستان با احتیاط رشد کرد و بهتدریج در قرن چهاردهم، بهویژه در زمان استفان دوشان، به قدرت مسلط بالکان بدل شد. اما این صعود نیز در خلأ رخ نداد؛ ضعف تدریجی بلغارستان و فرسایش بیزانس، فضایی ایجاد کرد که صربها بتوانند قلمرو خود را گسترش دهند.
با گذر زمان، اردوی زرین نیز دچار دگرگونی شد. پذیرش اسلام در میان بخشی از نخبگان، تغییرات در شبکههای تجاری دریای سیاه و رقابتهای درونی، تمرکز اولیه را کاهش داد. بلغارستان کوشید از این شکافها بهره ببرد، اما ساختار سیاسیاش دیگر آن انسجام قرن سیزدهم را نداشت. صربستان هم با چالش جانشینی و فشارهای تازه از سوی قدرتی نوظهور در آناتولی روبهرو شد. در واقع، هنگامی که تهدید مغولی رو به افول میرفت، بازیگر جدیدی در افق بالکان طلوع میکرد و توازن قوا را بار دیگر تغییر میداد.