ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا مرادی
علیرضا مرادیدانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
خواندن ۱۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

نبرد جلال‌الدین خوارزمشاه با مغولان در آذربایجان

در سال ششصد و بیست و شش هجری قمری، اوگتای قاآن، پسر و جانشین چنگیزخان، در قراقروم تصمیم گرفت کار ناتمام پدر را به پایان برساند و باقی‌ماندهٔ قلمرو خوارزمشاهی را به طور کامل زیر سم ستوران مغول درهم بکوبد. شنیده‌ها از ایران حاکی از آن بود که جلال‌الدین منگبرنی همچنان در آذربایجان و اران یکه‌تازی می‌کند و هر از گاهی با لشکرکشی به گرجستان و نواحی دیاربکر، آوازهٔ شجاعتش را درمی‌اندازد. قاآن بزرگ، یکی از کهنه‌ترین و زیرک‌ترین نویان‌های خویش به نام جرماغون (که در برخی روایات چورماغون نیز خوانده می‌شود) را به این مأموریت برگزید و سپاهی گران که شمار آن را از سی تا چهل هزار سوار تخمین زده‌اند، در اختیارش گذاشت. جرماغون نویان مردی بود خشک‌چهره با چشمانی فرورفته و ریشی جوگندمی که از نوجوانی در جنگ‌های چین و قراختایی حضور داشت و در نبرد پروان نیز یکی از نویان‌های همراه شیکی قوتوقو بود که به سختی جان به در برده بود، پس کینه‌ای شخصی از جلال‌الدین به دل داشت. سپاه مغول در بهار آن سال از خراسان به راه افتاد و از راه ری، قزوین و زنجان به سوی آذربایجان پیشروی کرد. در این مسیر، هر شهر و روستایی که سر راه بود، با خاک یکسان می‌شد و مردم یا از دم تیغ می‌گذشتند یا به اسارت گرفته می‌شدند تا در پشت جبهه به کار گرفته شوند.

سلطان جلال‌الدین که تازه از لشکرکشی به ارمنستان و نواحی تفلیس بازگشته و در تبریز اقامت داشت، در باغ‌های دلگشای شمال شهر محو خوش‌گذرانی و شکار بود. او در این دوران با دختر اتابک آذربایجان، خواجه‌ای که در جنگ‌های پیشین کشته شده بود، ازدواج کرده بود و صاحب فرزندی خردسال شده بود. خبر نزدیک شدن سپاه جرماغون را نخست حاکم اردبیل به وسیلهٔ کبوتران نامه‌بر و سپس پیک‌های تندروی قزوینی به دربارش در تبریز رساندند. سلطان که گمان نمی‌برد مغولان چنین زودهنگام و با چنین شمار انبوهی به آذربایجان بتازند، شتابان فرمان گردآمدن سپاه را صادر کرد. اما مشکل بزرگ این بود که بخش عمده‌ای از سپاه او در نواحی گرجستان، نخجوان و اران پراکنده بودند و سردارانی مانند تیمور ملک و اورخان سلطان نیز در مأموریت‌های جداگانه به سر می‌بردند. تنها نیرویی که در تبریز حاضر بود، سه تا چهار هزار سوار از خاص‌بکیان و ترکان قنقلی محافظ شخصی سلطان و حدود دو هزار پیادهٔ محلی آذربایجانی بودند که آموزش جنگی منظمی ندیده بودند.

جلال‌الدین که طبع بی‌پروا و سرکش‌اش مجال درنگ و انتظار برای گردآمدن همهٔ سپاه را نمی‌داد، با همان تعداد اندک، همسر و فرزند خردسالش را در قلعه‌ای در حومهٔ تبریز به نام قلعهٔ دختر تحت حفاظت تعداد کمی از غلامان وفادار گذاشت و خود از شهر خارج شد. او قصد داشت پیش از آنکه مغولان به قلب آذربایجان برسند، در دشت مغان، همان دشتی که از دیرباز چراگاه زمستانی مغولان و ترکان بود و اینک با چمن‌های بهاری و جویبارهای برف‌آب سرسبز شده بود، راه را بر آنان ببندد. سپاه اندک او به سرعت از راه خوی و نخجوان گذشت و خود را به دشت مغان رساند. در طول راه، تعداد اندکی از ترکمانان محلی و بازماندگان خلج که در آن نواحی کوچ‌نشین بودند، به او پیوستند، اما این شمار از دو هزار تن فراتر نمی‌رفت. بدین ترتیب، کل سپاه سلطان در آستانهٔ نبرد به زحمت به هشت هزار سوار و پیاده می‌رسید، در حالی که طلایه‌داران خبر دادند سپاه جرماغون بیش از سی هزار تن است و در یک منزلی اردو زده است.

جرماغون نویان که از حضور جلال‌الدین در دشت مغان و کمی شمار سپاهش آگاه شده بود، تصمیم گرفت برخلاف شیوهٔ معمول مغولان که به نبرد در روز روشن و با آرایش گسترده عادت داشتند، این بار از غافلگیری استفاده کند. او فرمان داد که سپاهش در دل شب به حرکت درآید و پیش از سپیده‌دم از چهار سوی، اردوی خوارزمیان را محاصره کنند. مغولان که در حرکت شبانه و بی‌صدا در دشت‌های باز مهارتی شگفت داشتند، دهنهٔ اسبان را بستند تا شیهه نکشند و سم آنان را در نمد پیچیدند تا صدایی از حرکتشان برنخیزد. نگهبانان اردوی خوارزمی که بیشترشان ترکمانان محلی بودند و تجربهٔ رویارویی با این شیوهٔ جنگی را نداشتند، تنها زمانی متوجه نزدیک شدن مغولان شدند که دیگر کار از کار گذشته بود و آسمان در آستانهٔ روشنایی بود.

در آخرین ساعات تاریکی، ناگهان از چهار سوی دشت، صدای مهیب طبل‌های مغول و شیپورهای استخوانی برخاست. مغولان که با مشعل‌های آغشته به نفت، فضای اطراف اردو را روشن کرده بودند، از هر سو به درون خیمه‌گاه خوارزمیان تاختند. نخستین امواج حمله را کمان‌داران سواره تشکیل می‌دادند که بی‌وقفه تیر می‌انداختند و سپس نیزه‌داران سنگین‌اسلحه برای درهم شکستن مقاومت‌های پراکنده وارد می‌شدند. در اردوی خوارزمی، سربازان که از خواب پریده بودند، نیمه‌برهنه و بی‌سلاح به این سو و آن سو می‌دویدند. وحشت چنان زیاد بود که بسیاری بی‌آنکه شمشیر از نیام بکشند، زیر سم ستوران پایمال می‌شدند. خیمه‌ها یکی پس از دیگری آتش گرفتند و دود غلیظی سراسر اردوگاه را پوشاند.

سلطان جلال‌الدین که در خیمهٔ مرکزی خود با خفتان نازکی بر تن در حال نقشه‌کشی برای نبرد فردا بود، با شنیدن نخستین فریادها و دیدن برق مشعل‌ها از جای جست. او بی‌درنگ زره دوپوش فولادین را که همیشه در کنار تخت خوابش آویزان بود، بر تن کرد، کلاه‌خود پرسیاه را بر سر نهاد و شمشیر پدری را از غلامی که هراسان به درون خیمه دویده بود، گرفت. محافظان خاص‌بکی که در اطراف خیمهٔ سلطان خوابیده بودند، به سرعت حلقه‌ای دفاعی دور او تشکیل دادند. یکی از آنان، اسب خاکستری معروف سلطان را که در بیرون خیمه بسته شده بود، با عجله زین کرد و نزدیک آورد. سلطان بر اسب نشست و کوشید تا اوضاع را سامان دهد. فریاد می‌زد: «بایستید! از جای نجنبید! دشمن از شما بیشتر نیست!»، اما صدایش در میان غریو مهاجمان و شیون سربازان خودی گم می‌شد.

در آن سو، جرماغون نویان بر فراز تپه‌ای کوچک در حاشیهٔ دشت ایستاده بود و با خونسردی نبرد را تماشا می‌کرد. او سردارانش را پیشاپیش به چهار بخش تقسیم کرده بود: یک بخش از سوی شمال به فرماندهی نویانی به نام سوبوتای بهادر که نباید او را با سوبوتای معروف تاریخ مغول اشتباه گرفت، یک بخش از شرق به فرماندهی ملک چین تیمور، یک بخش از غرب به فرماندهی ایلچی‌دای و یک بخش ذخیره در جنوب برای بستن راه گریز احتمالی. مغولان چنان با نظم به پیش می‌آمدند که گویی در حال راندن شکار در یک شکارگاه بزرگ هستند. آنان صفوف پراکندهٔ خوارزمیان را به تکه‌های کوچک‌تر تقسیم می‌کردند و سپس هر تکه را محاصره و نابود می‌کردند.

امیر اورخان سلطان، دایی سلطان، که در میسرهٔ اردو مستقر بود، توانست تعداد انگشت‌شماری از سواران قنقلی را گرد خود جمع کند و به قلب مهاجمان مغول در جبههٔ شمالی بزند. او با شمشیر خود دو تن از نویان‌های دون‌پایهٔ مغول را از زین به زیر کشید و موقتاً جلوی پیشروی آنان را گرفت، اما ناگهان تیری از سوی یک کمان‌دار مغول به چشم چپش فرو نشست و از پشت سرش بیرون زد. اورخان بی‌صدا از اسب فرو غلتید و جسدش زیر دست و پای سربازان خودی و دشمن گم شد. با مرگ اورخان، مقاومت میسره به کلی در هم شکست و مغولان از آن جناح به سوی قلب اردو سرازیر شدند.

در قلب اردو، جلال‌الدین با دویست تن از خاص‌بکیان خود در برابر موج‌های پیاپی مغول ایستادگی می‌کرد. او خود در پیشاپیش همه بود و با گرز شش‌پرش بر کلاه‌خود مغولان می‌کوفت. در این گیرودار، یکی از سرداران مغول به نام ملک چین تیمور که مردی درشت‌اندام با زره‌ای از چرم گاومیش بود، با نیزه‌ای بلند به سلطان حمله کرد. نیزه به سینهٔ اسب خاکستری سلطان فرو نشست و اسب با شیهه‌ای بلند بر زمین غلتید. سلطان بار دیگر، چون نبرد اصفهان، نقش زمین شد، اما این بار سرعت عمل بیشتری داشت و پیش از آنکه مغولان بر سرش بریزند، به کمک دو تن از محافظانش از جای برخاست و بر اسب یدکی که همیشه همراه داشت، پرید. آن اسب قهوه‌ای تیره و تندرو بود. جلال‌الدین بی‌درنگ ضربه‌ای به نیزهٔ ملک چین تیمور زد و آن را شکست، سپس با شمشیر ضربتی بر بازوی او وارد کرد و او را مجروح از معرکه بیرون فرستاد.

با وجود این دلیری‌ها، شکست کامل در حال رقم خوردن بود. تیمور ملک که در آن سوی اردو با هزار سوار غوری و ترکمان درگیر بود، چون دید کار از دست رفته است و دود و آتش سراسر اردوگاه را فراگرفته، تصمیم گرفت که جان سلطان را نجات دهد. او با شمشیر خون‌آلود خود را به قلب اردو رساند و در کنار سلطان قرار گرفت. تیمور ملک فریاد زد: «سلطان! امروز ماندن مرگ است، برخیز تا فردا انتقام بگیریم!» جلال‌الدین که چشمانش از خشم و ناامیدی سرخ شده بود، نخست نمی‌پذیرفت و می‌خواست تا پای مرگ بجنگد، اما تیمور ملک و چند تن از محافظان، عنان اسبش را گرفتند و به سوی جنوب، تنها جهتی که هنوز کاملاً بسته نشده بود، گریختند. سواران ذخیرهٔ مغول به فرماندهی ایلچی‌دای که در جنوب کمین کرده بودند، راه را بر آنان بستند. در اینجا یکی از خونین‌ترین درگیری‌های آن شب رخ داد. تیمور ملک خود با ده تن از بهترین سربازان غوری، راه را برای گریز سلطان باز کرد. در این نبرد تن‌به‌تن، تیمور ملک زخم‌های بسیاری برداشت، از جمله ضربهٔ شمشیری که بر گونهٔ راستش نشست و تا پایان عمر جای زخمش ماند، اما توانستند حلقهٔ محاصره را بشکنند و سلطان را از میان انبوه دشمن بیرون ببرند.

پس از گریز سلطان و تیمور ملک، باقی‌ماندهٔ سپاه خوارزمی که دیگر سردار و امیدی نداشتند، به تدریج تسلیم یا قتل‌عام شدند. از هشت هزار نفری که در آن اردو حضور داشتند، کمتر از هزار تن زنده ماندند که آنان نیز به اسارت گرفته شدند. جرماغون نویان فرمان داد تا تمام اسیران را، به جز چند سردار که ممکن بود اطلاعات مفیدی بدهند، در کنار جویباری که از میان دشت می‌گذشت، گردن بزنند. خون آنان چنان جویبار را سرخ کرد که تا سال‌ها بعد، چوپانان آن ناحیه از آب آن نمی‌نوشیدند و آن را «قره‌سو» یا «آب سیاه» می‌خواندند. اردوی خوارزمی به طور کامل غارت شد و هرچه زر و زیور و سلاح و خیمه بود، به چنگ مغولان افتاد. جرماغون، زره خون‌آلود جلال‌الدین را که در میان خیمه‌اش باقی مانده بود، به عنوان غنیمت به قراقروم نزد اوگتای قاآن فرستاد تا نشان دهد که شیر شرق شکست خورده و به زودی سرش نیز در راه خواهد بود.

سلطان جلال‌الدین با گروه اندکی که از معرکه جان به در برده بودند، از دشت مغان به سوی نخجوان گریخت. در نخجوان، حاکم محلی که پیش از این از دوست‌داران و باج‌گذاران سلطان بود، چون از شکست سنگین او باخبر شد، دروازه‌ها را بست و اجازهٔ ورود نداد. سلطان خشمگین شد و خواست قلعه را محاصره کند، اما تیمور ملک با همان تن زخمی‌اش او را منصرف کرد و گفت که اینک باید به فکر نجات جان و جمع‌آوری دوبارهٔ سپاه بود، نه انتقام از یک خائن دون‌پایه. آنان شبانه از حوالی نخجوان گذشتند و به سوی خوی رفتند. در خوی نیز اوضاع نابسامان بود. خبر شکست سریع‌تر از خود سلطان به شهر رسیده بود و مردم در وحشت به سر می‌بردند. سلطان تنها توانست چند ساعت در خانهٔ یکی از تجار کهنه‌کار شهر استراحت کند و زخم‌های سطحی‌اش را ببندند.

پس از خوی، مقصد بعدی سلطان، قلعهٔ دختر در حومهٔ تبریز بود که همسر و فرزند خردسالش را در آنجا گذاشته بود. اما در میانهٔ راه، خبر آوردند که اهالی تبریز نیز پس از شنیدن شکست، شورش کرده و گروهی از آنان به قلعهٔ دختر حمله کرده‌اند. همسر سلطان و کودک شیرخوارش به دست شورشیان افتادند و به قتل رسیدند یا به مغولان تحویل داده شدند. این خبر ضربه‌ای کاری بر روح جلال‌الدین بود. گفته می‌شود که او برای نخستین بار در طول سال‌های نبرد، اشک از چشمانش سرازیر شد و ساعتی در کنار جاده بی‌حرکت بر زمین نشست و هیچ نگفت. تیمور ملک و محافظانش با احترام در فاصله‌ای دورتر ایستادند و منتظر ماندند. سپس سلطان برخاست، وضو گرفت و نماز خواند و گفت: «اکنون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. خواهم رفت تا شاید بتوانم در دیاربکر سپاهی تازه فراهم کنم و انتقام این خون‌ها را بگیرم.»

جلال‌الدین به سوی کوه‌های دیاربکر و میافارقین رفت. مغولان به فرماندهی جرماغون، پس از فتح کامل آذربایجان و تبریز، گروه‌هایی را برای تعقیب سلطان به هر سو فرستادند. جلال‌الدین در راه، در کوه‌های اطراف میافارقین، شب هنگام مورد حملهٔ گروهی از کردهای محلی قرار گرفت که او را نمی‌شناختند و تنها به طمع لباس و اسبش بر او تاخته بودند. در آن شب تاریک، سلطان که خسته و زخمی و تنها بود، با شمشیر از خود دفاع کرد، اما یکی از مهاجمان با نیزه ضربه‌ای بر پهلویش زد و او را بر زمین افکند. مهاجمان اسب و سلاح و جامه‌اش را ربودند و او را رها کردند. ساعتی بعد، یکی از همان کردها به دهکده بازگشت و از لباس فاخری که ربوده بود، نزد کدخدا تعریف کرد. کدخدا که از اخبار آگاه بود، حدس زد که آن مرد زخمی ممکن است سلطان فراری باشد. با گروهی به محل بازگشتند و جلال‌الدین را در حالی که هنوز رمقی در تن داشت، یافتند. او دیگر توان سخن گفتن نداشت و چیزی نگذشت که جان سپرد. بدین ترتیب، جلال‌الدین خوارزمشاه، آخرین سد بزرگ در برابر مغولان، در غربتی تلخ و در دامنهٔ کوهی گمنام در سال ششصد و بیست و هشت هجری قمری از دنیا رفت. پیکر بی‌جان او را در همان حوالی به خاک سپردند و بعدها آرامگاهی ساده بر مزارش ساختند. با مرگ او، راه برای فتح کامل ایران و سپس عراق و آناتولی توسط مغولان هموار شد و آذربایجان به یکی از پایگاه‌های اصلی حکومت مغول در ایران بدل گشت.

تاریخايراننبرد
۰
۰
علیرضا مرادی
علیرضا مرادی
دانشجوی ارشد تاریخ ایران اسلامی علاقه مند به همه ی ادوار تاریخ https://hamibash.com/Alireza798
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید