
در سال ششصد و بیست و پنج هجری قمری، سلطان جلالالدین منگبرنی خوارزمشاه که تازه از کارزارهای گرجستان و سرکوب شورش برادرش غیاثالدین در فارس و اصفهان آسوده خاطر گشته بود، در کاخ حکومتی شهر اصفهان اقامت داشت. هنوز زخمهای پیکارهای پیشین التیام نیافته بود که پیکی غبارآلود و پریشان، سوار بر اسبی که از دهانش کف میریخت، خود را به دربار سلطان رساند و خبر هولناکی آورد: لشکری از مغولان به فرماندهی دایر بهادر نویان، که از سرداران زبده و بیباک دربار چنگیزخان بود، از خراسان و ری گذشته و بیمحابا رو به سوی اصفهان نهاده است. دایر نویان ده هزار سوار تمامعیار و غارتپیشه همراه داشت که در راه هر آبادی و کشتزاری را به تیغ کشیده و از ری تا کاشان خاک را به خون آلوده بودند. سلطان که طبعی آتشین و روحی ناآرام داشت، بیدرنگ فرمان داد تا نایبان دیوان، شیپورچیان و دهلزنان را به بازار و میدان شهر گسیل دارند و سپاهیان را به گرد آمدن فراخوانند. در اندک زمانی صدای کوس و کرنای از کنگرههای کاخ و مسجد جامع اصفهان برخاست و لشکریان از هر سوی، از خوارزمیان کهنهکار، ترکان قنقلی و خلج، غوریان، ترکمانان و نیز گروهی از داوطلبان اصفهانی، با سلاح و برگوساز کامل به سوی دروازه شمالی شهر روان شدند.
سلطان جلالالدین خود جامه رزم پوشید؛ زرهی دوپوش از حلقههای فولاد دمشق بر تن کرد، خُودی با پر سیاه بر سر نهاد، شمشیر آبدادهٔ پدری را به کمر بست و گرزی ششپر بر زین اسب نهاد. اسب وی یَلی خاکستریرنگ و بلندقامت از نسل اسبان بادیه ترکستان بود که در میدان نبرد از غرش شیر و صاعقه نیز رم نمیکرد. خاصبکیان یا محافظان ویژهٔ سلطان، پانصد سوار گزیده با زرههای زراندود و کلاهخودهای منقش به آیات قرآن، پیرامونش را گرفتند و بیرق سیاه سلطنت را که عبارت «لا اله الا الله محمد رسول الله» بر آن نقش بسته بود، در قلب سپاه برافراشتند. پیش از برآمدن آفتاب، سلطان همراه سپاه انبوه خود که شمار آن را بیش از بیست و پنج هزار تن نوشتهاند، از دروازهٔ شمالی اصفهان خارج شد و رو به دشت سین نهاد؛ دشتی فراخ و بیآب و علف که در آن سویش رودخانهٔ زایندهرود جاری بود و در این فصل تابستان، گرمای آن نفس را در سینه میسوزاند و گرد و غبار نرمی زمینش را پوشانده بود.
در میانهٔ راه، مقدمهٔ سپاه سلطان به فرماندهی امیر قاراجه خوارزمی، از سرداران کهنهکار و مورد اعتماد سلطان، با چهار هزار سوار تیزتک، پیشتر از بدنهٔ اصلی به حرکت درآمدند تا از موقعیت مغولان خبر بیاورند. قاراجه و سوارانش پس از طی سه فرسنگ در پیرامون دهکدهای نیمهویران به طلایهٔ سپاه دایر نویان برخوردند که دو هزار مغول به سرکردگی یک نویان دیگر به نام ایلچی بهادر برای چپاول گندمزارهای اطراف پراکنده شده بودند. ناگاه غلغلهای در میان دو گروه افتاد و تیراندازی از دو سو آغاز شد. مغولان که در فن کمین و شبیخون چیرهدست بودند، نخست وانمود به عقبنشینی کردند و سپس ناگهان از چپ و راست بر سر خوارزمیان تاختند. قاراجه که دلیری آزموده بود، سوارانش را به جنگ تنبهتن کشاند. شمشیرها در آفتاب نیمروز برق میزدند و نعرهٔ «الله اکبر» با جیغ مغولان درهم میآویخت. از هر دو سو کشتگان بر خاک افتادند؛ اما چون برتری شمار با سپاه قاراجه بود، مغولان واپس نشستند و ایلچی بهادر، زخمبرداشته و خونآلود، همراه بازماندگان به سوی اردوی اصلی دایر نویان گریخت. قاراجه نیز چند تن از مغولان را اسیر کرد و با شکنجه از آنان اعتراف گرفت که دایر نویان با تمام قوا در دو فرسنگی، در کنار یک آبگیر فصلی اردو زده و قصد دارد بامداد روز بعد بر اصفهان بتازد. قاراجه بیدرنگ پیکی نزد سلطان فرستاد و خود در همان موضع باقی ماند.
سلطان جلالالدین که این اخبار را دریافت، بیمعطلی سپاه را در دشت سین آرایش داد و خود در قلب ایستاد. میمنهٔ سپاه را به اورخان سلطان، دایی مادری و از امیران پُرآوازهٔ خاندان خوارزمشاهی سپرد و میسره را به امیر قرهقوش، که از غلامان دیرین و وفادار بود، واگذار کرد. در پس قلب نیز ذخیرهای از سه هزار سوار زبدهٔ غوری و خلج به فرماندهی امیر یوسف قرار گرفت تا هرگاه خطی شکسته شود، بدان یاری رساند. آرایش جنگی مغولان نیز چنین بود: دایر نویان قلب را خود در دست گرفت و دو بال را به سرداران کهنهکار سپرد و صفوفی از کمانداران ورزیده را در خط مقدم چید. اسبان کوتاهقامت اما پُرطاقت مغولان با زرههای چرمی و نمدی پوشیده شده بود و سوارانشان کلاهخودهای آهنین با دمهای یاک بر سر داشتند و نیزههای کوتاه و شمشیرهای خمیده با خود حمل میکردند.
هنوز آفتاب نیمروز به میانهٔ آسمان نرسیده بود که دو سپاه در برابر یکدیگر صف آراستند. گرد و غبار غلیظی از سم ستوران برخاسته و هوا را تیره کرده بود، چنانکه گویی ابری سیاه میان زمین و آسمان حائل گشته است. پیش از آغاز جنگ، سلطان جلالالدین با تن زخمدیده اما روحی استوار، پیشاپیش لشکرش راند و با آوای بلند گفت: «ای دلیران! شما آن مغولان را میبینید که مادران ما را اسیر کردند، کودکان را در آتش سوزاندند و مسجدها را ویران ساختند. امروز یا مرگ یا انتقام!» سپاهیان از هر سو با غریو «الله اکبر» پاسخ دادند و طبلهای جنگ به صدا درآمد. مغولان نیز با نوای شیپورهای استخوانی و کوبیدن بر سپرها غرشی هولناک از خویش برآوردند.
نبرد با بارانی از تیر آغاز شد. کمانداران مغول که در تیراندازی از روی زین شهره بودند، چنان تیر پیاپی رها میکردند که گویی ملخهای آسمان بر زمین فرود میآیند. خوارزمیان نیز با کمانهای چاچی و ترکستانی پاسخ میدادند. بسیاری از مردان هر دو سو پیش از آنکه به هم برسند، نقش زمین شدند. سپس مغولان طبق شیوهٔ همیشگی، میمنهٔ خود را به یکباره به حرکت درآوردند و بر میسرهٔ سپاه سلطان، یعنی بر امیر قرهقوش، یورش بردند. فشار تیغهای مغول سهمگین بود؛ صفوف میسره شکافی برداشت و رو به گسستگی نهاد. امیر قرهقوش خود زخمهای سختی برداشت، اما با فریاد از سوارانش خواست پایداری کنند. سلطان که از قلب نبرد متوجه خطر شده بود، دویست سوار زرهپوش از ذخیره به یاری میسره فرستاد و آنان با حملهای جانانه شکاف را بستند.
در همین هنگام، دایر بهادر نویان، سردار کهنسال مغول که مردی تنومند با چهرهای پُر از زخم و ریشی انبوه بود، فرصت را مناسب دید تا کار را یکسره کند. او با هزار تن از بهادران ویژهٔ خود، که ورزیدهترین و بیباکترین سربازان مغول بودند و هر یک به تنهایی با شیر درمیآویختند، به صورت گُوِهای فولادین مستقیماً به قلب سپاه سلطان تاخت. شدت این حمله چنان بود که گویی صاعقه بر زمین فرود آمد. محافظان خاص سلطان، یعنی خاصبکیان، با تمام شجاعت به پیشواز رفتند و شمشیرها در هم شکست. علمدار سلطان به نام بهادر سنجر، با آنکه نیزهای در سینه داشت، بیرق را استوار نگاه داشت تا آنکه تیری از سوی مغولان بر گلویش نشست و نقش زمین شد. بیرق سیاه یک آن بر خاک افتاد و فریاد «بیرق افتاد!» در میدان پیچید. در آن گرد و غبار مرگبار، مغولان پیش آمدند و بسیاری از محافظان سلطان را از پای درآوردند.
در اوج آن هیاهو، اسب خاکستری سلطان جلالالدین که پیشتر زخمهای سطحی برداشته بود، از سه پیکان که بر گردن و سینهاش فرو نشست، رم کرد و بر زمین غلتید. سلطان با تمام سنگینی زره بر خاک تفتیده فرو افتاد. غریوی از سراسیمگی برخاست و بسیاری از سپاهیان پنداشتند که سلطان کشته شده است. تعدادی از صفوف پسین رو به گریز نهادند. مغولان که این آشفتگی را دیدند، حلقه را تنگتر کردند و برای به دست آوردن جسد سلطان هجوم آوردند. در این دم، یکی از غلامان وفادار سلطان به نام سنقر، خود را سپر بلای او ساخت و چند تن از مهاجمان را از پای درآورد تا آنکه خود با ضربهٔ شمشیری به شقیقه فرو غلتید. همزمان، یکی دیگر از خاصبکیان اسب یدکی خود را که اسبی قهوهای تیره و تندرو بود، پیش کشید. سلطان با چابکی زخم را نادیده گرفت و بر زین نشست و شمشیر را از نیام برکشید و با فریادی که لرزه بر اندام دوست و دشمن انداخت، بانگ زد: «من زندهام! کجایید شیران خدا؟!».
بازگشت دوبارهٔ سلطان به میدان، روح تازهای در کالبد خوارزمیان دمید. آنان که گریخته بودند، شرمسار بازگشتند و صفوف از هم گسسته دیگر بار پیوست. سلطان جلالالدین بیمحابا به قلب گُوِهٔ مهاجم مغول زد. خود پیشاپیش همه، گرز ششپر را در هوا چرخاند و بر کلاهخود هر مغولی که پیش میآمد، فرود میآورد. دایر نویان که سلطان را زنده و رزمنده دید، خشمگین شمشیر کشید و به استقبالش آمد. دو سردار بزرگ برای لحظاتی کوتاه در میان گرد و غبار رودرروی یکدیگر قرار گرفتند. دایر نویان ضربهای سخت با شمشیر بر زره سلطان وارد کرد که جرقه از آن جهید، اما سلطان با چرخشی سریع گرز را بر شانهٔ چپ دایر کوبید و استخوانش را خرد کرد. دایر از شدت درد خم شد و سلطان ضربهٔ دوم را با تمام قوا بر کلاهخود او فرود آورد؛ کلاهخود در هم شکست و دایر بهادر نویان غرق در خون از اسب فرو غلتید و جان داد.
مرگ دایر چون آتشی در انبار باروت، صفوف مغولان را فروپاشید. بهادران ویژهٔ او که بیسردار مانده بودند، روی به گریز نهادند. سلطان بیدرنگ فرمان حملهٔ همگانی داد و دهلهای پیروزی به صدا درآمد. تمام سپاه خوارزمشاه، از میمنه و میسره و قلب، به یکباره بر بازماندگان مغول تاختند. مغولان که انسجام خود را از دست داده بودند، گروهگروه به سوی تپههای شرقی دشت گریختند، اما سواران تازهنفس خلج و ترکمان از آنان پیشی میگرفتند و چون شیر بر گلهٔ گورخر میجهیدند. دشت سین گورستانی از تنهای تکهتکه و اسبان بیسوار گشت. آبگیرهای کوچک کنار زایندهرود از خون سرخ شد و بسیاری از مغولان هنگام گذر از جویها زیر سم ستوران پایمال گشتند.
سلطان جلالالدین شخصاً تا چهار فرسنگ دشمن را دنبال کرد و شمشیر از خون سیراب ساخت. زنان و فرزندان مغولان که در اردوی پشتیبانی مانده بودند، به اسارت درآمدند و خیمهها و غنایم فراوان از زر و زیور و سلاح به چنگ خوارزمیان افتاد. تنها گروهی اندک از مغولان که اسبانشان تاب گریز داشت، به سوی خراسان جان به در بردند تا خبر این شکست هولناک را به دربار اوگتای قاآن برسانند. چون آفتاب فرو نشست و تاریکی شب بر دشت سایه انداخت، سلطان از تعقیب بازایستاد و به اردوی خویش بازگشت. به دستور او تمام اسیران مغول، به جز چند سردار بلندپایه، در همان میدان گردن زده شدند و سرهای ایشان به نیزههایی که در زمین فرو کرده بودند، آویخته شد تا عبرت آیندگان گردد.
بامداد روز بعد، سلطان جلالالدین در حالی که سرهای بریدهٔ مغولان را پیشاپیش سپاه حمل میکردند، از دروازهٔ اصفهان وارد شهر شد. مردم شهر که از بیم در خانهها پنهان شده بودند، با شنیدن آوای طبل و شیپور و دیدن سرهای مغولان، به خیابانها ریختند و با نقل و گلاب از سپاه سلطان استقبال کردند. سلطان نخست به مسجد جامع رفت و نماز شکر به جای آورد و سپس در میدان شهر، انعام و خلعتهای گرانبها به سردارانش بخشید. جلالالدین آن شب در کاخ خود با آنکه چهرهاش از زخم و خستگی رنگ پریده بود، ساعتی در خلوت نشست و قلم به دست گرفت و نامههای فتحنامه به بغداد و شیراز و آذربایجان نگاشت و در آنها از نابودی دایر نویان و سپاه مغول نوشت. با این پیروزی شکوهمند، مدتی دل مردم ایران از بیم مغولان آرام گرفت و سلطان جلالالدین بیش از پیش در دیدهها، قهرمانی شکستناپذیر جلوه کرد؛ هرچند طوفانی سهمگینتر در راه بود و این پیروزی، مقدمهٔ نبردهای بزرگتری میشد که سرنوشت ایران و جهان را رقم میزد.