دردیست در این سینه، که درمانی ندارد
جز فکر و خیال تو
مرهمی ندارد.
خواستم
کمی بیشتر
در حوالیات باشم،
اما
مهر من
در دل تو
جایی ندارد.
به جرم عاشقیات،
خوارترین دیوانهی این شهر هم شدم.
به خدا سوگند
این قلبِ خسته
دیگر توانی ندارد.
اندکی نزدیکتر بیا
شاید
دوستم داشتی،
شاید هم
اسیر آغوشی شدیم
یا شاید...
نگاهت
مرا از خودم بگیرد...
نمیدانم، جانم
من هم
برای اولین بار
اینگونه عاشقانه
زندگی میکنم.
هر بار که گذرت
به منِ بیچاره افتاد،
ضربهای حوالهام کردی
و رفتی.
مگر من
چه میخواستم از تو؟
جز اندکی اعتنا،
تا این دلِ واماندهام
آرام بگیرد...
اما تو
همان را هم دریغ کردی.
حالا دیگر نیستی
و اگر باشی
چشمانت
مرا نمیبینند.
تو نیستی
و من
ماندهام در جهانِ تو
تنهاتر از همیشه.
دیوار را
در آغوش میکشم...
دردم را
فقط خودش میفهمد.
سکوت شب
پاسخ همهی گریههایم شد،
و ماه
تنها کسیست
که هنوز به من نگاه میکند.
در خیابانهای خالی
رد پای تو را میجویم
و با هر سایهای
خودم را فریب میدهم
که شاید
تو باشی...
اما تو نیستی........
و این نبودنت
شعرهایم را
زخمی کرده است.
دلم تنگ است،
نه برای حرف زدن،
برای لمس دستانی
که در رویای خود
روزی هزار بار
مرا امیدی واهی داد
حال که دیگر
قرار بر نبودنت شد
من
با خیالت زندگی میکنم
و هر روز
با چشم هایت
به ملاقات آسمان ها میروم
همان جا که بهشت نام داشت
اما جهنمی بیش نبود
نویسنده:یاسمن زنگنه