در برابر گزاره ای که واکنش جامعه به تجاوز نظامی ناتو به ایران را واقع بینانه و بخردانه توصیف می کند، گزاره های دیگری نیز وجود دارد که ارزیابی آنها نه بر اساس تخالف با گزاره نخست، بلکه با معیارهای عینی دیگری ضروری است.
در عمل هیچگاه آماری وجود ندارد که نشان دهد هم کنشی جامعه در خودداری از شورش و جنگ داخلی تا چه اندازه ناشی بوده است از:
یک- بی تفاوتی بخش بزرگ جامعه
دو- درگیر معیشت و اضطرابهای آن بودن
سه- نارضایتی غیر فعال
چهار- ترس از سرکوب
در مخالفت با ادعای گزاره همبستگی ملی میتوان یک، دو، سه و یا هر چهار عامل و حتی عوامل دیگری را به میان نهاد و هیچ منطقی قادر نیست خلاف آن را ثابت کند.
حتی این که کسانی مانند من مجموعه ای ناهمگون از باورهای ملی، باورهای دینی ، عبرت از سرنوشت جوامع دیگر، تجربه دوستی مرگبار با امپریالیسم و … را عاملی مرکب در این گرایش عملی واحد ارزیابی کنند، نیز راهگشا نخواهد بود. زیرا امکان اجماع ملی بر همه موارد برانگیزاننده، در شرایطی که حتی بخشهایی از آن از سوی برخی هواداران تغییر حاکمیت در ایران بیان می شود، وجود ندارد.
در نتیجه از دایره تجربه و وجدان انسان ایرانی، فارغ از قاب های طبقاتی، معرفتی و احساسی پا بیرون می نهم، تا موضوع را از زاویه ای دیگر خارج از این وجدان بررسی کنم.
واقعیت تاریخی انکارناپذیر و منفک از شکل و ماهیت جوامع در کشورهای گوناگون این است که امپریالیسم در دوران نخستین خود بر اساس مفهوم کلنی سازی تحت حکومتهای دست نشانده، از تحکیم قدرت این دست نشاندگان سود می برد.
اما تجربه تاریخی نشان داد که این دست نشاندگان برای ابقای خود ناگزیر از کاربرد روش های حکمرانی هستند که سرانجام توده ها را بر خود می شوراند. یکی از آخرین و شاخص ترین حکومت های قدرتمند از این دست رژیم پهلوی در ایران بود. شاه ایران بی آن که ابله باشد، از وقوع انقلاب شگفتزده شد و نتوانست درک کند که چرا انقلاب رخ داد؟
تجربه عملی نشان داد که فربه ساختن دست نشاندگان نه تنها بر قابلیت های آنان نمی افزاید که سرانجام توده ها را به شورش وا می دارد.
در نتیجه سیاست دست نشانده قدرتمند جای خود را به قبایل کوچک و پراکنده و در حال ستیز دائمی با هم داد.
این سیاست تصمیمی نبود که موقتا و در شرایط خاص ظاهر شده باشد، و در نتیجه روزی جایش را به وضع پیشین دهد.
این واقعیتی گریزناپذیر بود، زیرا مثال های پرشمار و به ویژه مثال ایران نشان داد که شکل گیری یک جامعه حتی اگر حکامش بنده زرخرید امپریالیست باشد خواه و ناخواه موجب رشد و ترقی عمومی جامعه و افزایش توانایی هایش می شود. و همین جامعه توانمند شده رژیم وابسته را ساقط می سازد. انقلاب کبیر بهمن در ایران نمونه روشنی برای توضیح این روند بود. زنان و دانشگاهیانی در خط اول مبارزات حاضر شدند که رژیم در چارچوب توسعه عمومی اجتماعی از تقابل آنان متعجب شد.
این که مخالفان کنونی جمهوری اسلامی دارای کدام وجهه ملی و کدام برنامه ارزشمند هستند را با وجود عیان بودنش از دایره بحث خارج می گذارم.
حتی اگر شخصیت ها و نیروهای اجتماعی بسیار گرانقدر و توانمند هم وجود می داشتند که پس از سرنگونی جمهوری اسلامی بتوانند کشوری بزرگ و آباد بسازند، بی گمان امپریالیسم حتما آنان را نابود می ساخت.
شاید این ادعا شگفت آور باشد، اما اگر از زاویه دید امپریالیست ها نگاه کنیم بی تردید آن ها ترجیح می دادند هنوز هم آن الگوی قدیمی گماشته قدرتمند را حفظ کنند تا با دردسر کمتری جهان را غارت کنند. اما این دیگر ناممکن است.
در دوران جدید، امپریالیسم تنها با ایجاد کولونی های کوچک و ضعیف و همواره در کشاکش جنگ با یکدیگر است که می تواند به اهداف خود برسد. این نه یک خواست که جبر است.
اکنون توده ها در سراسر جهان و هر کشور مثلا ایران ناگزیرند به این پرسش پاسخ دهند که آیا میخواهند کشوری مقتدر در برابر امپریالیسم داشته باشند و مصائب دفاع از موجودیت آن را تحمل کنند؟ یا ترجیح می دهند در کشورکهایی پراکنده و پرتنش زندکی کنند؟
آیا راه سومی وجود دارد؟
علی مجتهد جابری
۱۵ امرداد ۱۴۰۴