در شب سرد و سیاهی همچو قیر
گشته هرجنبنده ای از جانش سیر
محتشم مردی که ره گم کرده بود
همره کِهتر غلامی خسته بود
باد می پیچید و بوران می دوید
از میان ابروان از یخ سپید
ناگهان در دشت بی نام و نشان
لکّه نوری گاه پیدا گه نهان
در دلش افروخت نوری از امید
محتشم در پیش خود کوخی بدید
با غلامش رهسپار کوخ شد
شاد از پایان هر اندوه شد
لیک آن آغل بُد، همی خرگه نبود
سرد و یخ بندان، که آتشگه نبود
محتشم لرزید و دندانش شکست
از غلامش خواست تن پوشی که هست
آن غلامک گشت آغل سر به سر
تا که پیدا کرد یک پالان خر
بانگ زد:" ارباب! این جا هیچ نیست،
جز همین پالان خر اسباب زیست."
محتشم گفتا که :" ای نادان سست!
نام پالان را مبر، برگیر چُست."
علی مجتهد جابری
۳۰ آبان ۱۴۰۴