امروز ، بعد از تجربه های متفاوتی از ترس و شکست و موفقیت ، یه چیزی بهم ثابت شد.
حدود ۱۶_ ۱۷ ساله دوچرخه سواری نکرده بودم. نمیدونم چرا این کارو نکردم با اینکه علاقه زیادی هم بهش داشتم.
همیشه تو لیست کارایی که دوس داشتم انجام بدم، دوچرخه هم بود! ولی نه خریده بودمش و نه برنامه جدی ای براش داشتم. تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتم یکی از خواسته های کوچکمو برآورد کنم تا تو این اوضاع افسردگی که به سر میبرم کمی ذوق و شوق به روزای کسل کنندم بده.
رفتم و دوتا دوچرخه خریدم . یکی واسه خواهرم و یکی واسه خودم. 😊🤩 خیلی شاد بودم واقعا هم ذوق و شوق بچگی برام زنده شد. تا شب سرکار بودیم و مجبور بودیم صبر کنیم تا شب سوارش شیم. اخر شب موقع برگشت به خونه دوتایی سوار شدیم و اینجا بود که فهمیدم یه چیزی درست نیست. یا جفت و جور نیست چجوری بگم اونجور که باید نیست!

ذاتا آدم جسوری ام ، کله شق و شاید حتی نترس!😏
فکرشم نمیکردم انقد سوار دوچرخه بودن اذیتم کنه. کمی اینور اونور کردم دیدم نه ! من میترسم، میترسم بیفتم همش، عین بچه های۷ساله! گفتم شاید دفعه اول اینجوری باشه اما سری های بعدی که سوار شدم هربار خوردم زمین و هی ترسو تر شدم. شاید باورتون نشه اما پاهام میلرزیدن نفس نفس میزدم انگار که سگی چیزی دنبالم کرده و ساعتها دویدم. بقیه براشون غیرعادی نبود و فکر میکردن برای خانم ها عادیه که نتونن دوچرخه سواری کنن و همش بترسن. این نوع تفکر بیشتر آزارم میداد. به همین خاطرخسته نشدم. خواستم با این احساس مسخره بجنگم و شکستش بدم. هر روز تکرار کردم و سوارش شدم حتی خواستم سریع تر برم و از سرعت نترسم. یه روز که افتادم دوچرخه هم خراب شد و مجبور شدم با دوچرخه خواهرم تمرین کنم.🫣🥲
میدونم که میدونین آخرش چی شد. تمرین و تکرار همیشه جواب میده. ولی مقصود من از این جریان چیز دیگه ایه.
من تو این ماجرا به این نکته پی بردم که : همه چیز به وقتش قشنگه! همه چیز به وقتش میچسبه.. هر چیزی به وقتش.🫠
من اون موقع که ۱۵ سالم بود و اجازه دوچرخه سواری بهم نمیدادن وقتش بود! اون موقع که شورش بود حالش بود.. تجربه الانم بیشتر شبیه دهن کجی خودم به خودم بود، که بیا اینم دوچرخت، سوار شو دیگه ، بعدش چی میخوای؟ لابد موتورهم میخوای سوار شی؟!😑
اه که چه ضد حالیه زندگی با این قوانین بیخود و اجباری!
گاهی حتی خواسته هات اونقد که برآوردشون نمیکنی روشون خاک میشینه اصلا یادت میره چیا میخواستی و چیا دوست داشتی. پارسال دفتر اهداف قدیمم رو پیدا کرده بودم و متوجه شدم که به همه اهدافی که توش نوشتم رسیدم حتی بیشتر، ولی اصلا احساس شادمانی تو اون لحظه ها نداشتم اصلا یادم نبوده که اون چیزها یه روزی هدفم بوده! چون خیلی دیر بهشون رسیدم.
دلم میخواد حداقل به چیزای کوچک و دست یافتنی که تو ذهنمه فرصت به وقوع پیوستن و حقیقی شدن بدم تا روحم تو این دنیای پر تلاطم ، طعم لذت و شور و شوق رو بهتر بفهمه . شاید زندگی تو این اوضاع نابه سامان قابل تحمل تر بشه 🙂
اه که چه ضدحالیه زندگی با قوانین بیخود و اجباری !