زندگانی بر گفتنها جان میگیرد و جان میدهد.
چه باید کرد؟
واژگان، چو نشینند بر دفتر ، جز رام و مطیع بودن تباهیست؛ که آنان گویند اینچنین.

گفتند: «گذر در رویاها تباهیست.»
گفتند: «سخن ز حق گفتنها تباهیست.»
گفتند: «در آغوش برف مردنها تباهیست.»
دگربار گفتند: «چشم دوختن به آن کهنهایام تباهیست.»
چو گفتم:
«بگذارید در آن اقیانوس تباهی،
چو ماهی غرق شوم…
اکنون که خواهد طعمهی کوسه،
دلباخته به خون شود؟»
گفتند:
«گفتن و نگفتن، درد را دوا نکند.
طعمه، هرچه باشد،
طعمه میماند.»