پیام افشاردوست
20 دی ۱۴۰۴
از پلههای مترو چهارراه ولیعصر بالا آمدم. فریاد زد: آهای! برگشتم. دستش را به سمت صورتم دراز کرد و گفت: ماسکت را بردار. قبل از آنکه انگشتهایش به ماسک برسد، بندهایش را رها کردم، ماسک را قاپید و پاره کرد. گفت: برو. لباس شخصی بود. بدون اینکه یک کلام حرف بزنم یا ارتباط چشمی برقرار کنم راهم را کشیدم به سمت میدان انقلاب و رفتم. ساعت حدوداً ۷:۳۰ شب بود. همهي مغازهها بلااستثناء بسته بودند و آلودگی چنان زیاد بود که سیمای خیابان مهآلود و بیش از حدِ انتظار ترسناک به نظر میرسید. تقریباً در پیادهرو تنها بودم، فقط سایههایی را چنددهمتر جلوتر میدیدیم. سر خیابان وصال اولین گعدهي یونیفورم پوشها را دیدم. به نسبت ۹۶ و ۹۸ نه تنها خبری از جمعیت معترضین نبود، لباس شخصی و یونیفورمپوشها هم به طرز تعجببرانگیزی قلیل بودند. فکر کردم تیرم برای دیدن و لمس واقعیت اعتراضات، به عنوان یک پژوهشگر اجتماعی، به سنگ خورده.

رسیدم سر میدان انقلاب. چند قدم جلوتر دختر جوانی دست پیرزنی را گرفته بود و آرامآرام میدان را دور میزدند. ناگهان صدای فریادهای حیدر حیدر و زوزهي موتورها بلند شد. کاروان از سمت آزادی میآمد. تفنگهایشان در هوا بلند بود، گاز میدادند و فریاد میکشیدند. کنار ما که رسیدند تفنگها را به سمتمان نشانه گرفتند. وحشت کردم، پیرزن و دختر شروع به فریاد کشیدن کردند. قدمهایم را تندتر کردم تا برسم کنارشان و قوت قلبی باشم. یک گام دیگر مانده بود که صدای شلیک بلند شد. نمیدانم گلولهها از چه جنسی بود، جنگی، ساچمهای، پلاستیکی، اما پیاپی به در مغازهها، در فاصلهی نمیدانم چندسانتیمتری ما میخورد. زنها زاری میکردند و من پشت به موتورسوارها منتظر بودم تا تیر بعدی به کمرم، پاهایم یا حتی سرم اصابت کند. چند ثانیه بیشتر نبود، اما طولانی گذشت. در تاریکی میدویدیم و صدای فریادهایشان را میشنیدیم که دور میشد. پیرزن زاریکنان گفت: چرا تحقیرمان میکنند؟ من که مبهوت به دنبال تصویری بودم تا با تطابقش تجربهام را برای خودم فهمپذیر کنم و از تحیر خارج شوم، با شنیدن حرف پیرزن ذهنم آرام گرفت. تصاویری از غزه در ذهنم آمد؛ شلیک به سمت انسانهای بیگناهی که به سمت ماشینهای توزیع غدا میدوند. شلیک برای ایجاد وحشت، برای تحقیر و قهقههای مستانه.
نفهمیدم چطور رسیدم سر خیابان اوستا. چند ماشین راه خیابان آزادی را بسته بودند، بقیه ممتد بوق میزدند و جمعیت ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفرهای فریاد میزندند: «جاوید شاه، جاوید شاه، جاوید شاه، بگو» با فاصلهي ۵۰، ۶۰ متری روی پرچین اطراف پارک نشستم و به جمعیت خیره شدم. تنها نبودم، ۲۰۰، ۳۰۰ نفر دیگر هم دورتر از کانون اصلی تجمع نظارهگر بودند. جمعیت بیشتر میشد و شعار میچرخید: «این آخرین نبرده، پهلوی بر میگرده». آسمان روشن شد. شعلههای آتش بر فراز جمعیت میچرخید و سوت میکشید. فکر کردم بساط آتشبازی معترضین است تا اینکه صدای گلوله بلند شد و تمام آن چندصد نفر شروع به دویدن داخل اوستا کردند. نمیدانستم از کدام سمت باید فرار کنم. به سمت انتهای پارک دویدم، پیرمردی روی دوچرخههای ثابت نشسته بود و وانمود میکرد که دارد ورزش شامگاهیش را انجام میدهد. به دودی که تعقیبم میکرد اشاره کرد و پرسید: گلو رو میسوزونه؟ گفتم: به گمونم، برو اینجا واینستا. رسیدم ته پارک؛ بن بست بود. یا باید میرفتم سمت اوستا یعنی در انتهای جمعیت و پشت به تیراندازها، یا باید برمیگشتم سر خیابان آزادی و اگر خوش شانس میبودم پشت سرشان قرار میگرفتم. رفتم به سمت آزادی. از روی دیواره بالا رفتم، منتظر بودم هر لحظه از بالا به سرم شلیک شود اما نشد. با خودم گفتم برای امشب هرچه باید میدیدم دیدم. شاید دفعه سوم شانس نیاورم.
به سمت نواب گام بر میداشتم و جمعیت ۴۰، ۵۰ نفرهای را پیش رویم میدیدم که سر اسکندری شعار میدهند. چارهای نداشتم جز اینکه از وسطشان رد شوم، اما کار به آنجا نکشید. باز آسمان روشن شد و جمعیت «بیشرف، بیشرف» گویان به سمت من یورش آورد. صدایی فریاد میزد بیایید اینجا. در کوچهای بن بست درب خانهها باز بود و میزبانانی آماده پذیرش «مبارزان» بودند. به همراه چند مرد وارد خانهای شدیم. از چشمهایم اشک میآمد و گلویم میسوخت. یک نفر سیگار روشن کرد و دودش را در صورتم دمید. تاثیر داشت. کسی جرات نمیکرد به سمت در برود، صدای شلیک میآمد و صدای فریاد و صدای انفجار.
۱۰ دقیقهای گذشت. یک نفر رفت به سمت در و گفت: آنقدر وقت ندارند که برای ما حروم کنند. در را باز کرد و آرام به سمت سر کوچه رفت. من هم پشت سرش رفتم. شعلههای آتش در چندجا زبانه میکشید، اما خیابان خلوت بود. پیادهرو را به سمت نواب سرفهزنان میرفتم که باز صدای زوزهی موتورها و فریاد الله و اکبر بلند شد. نفسم حبس شده بود و از چشمهایم اشک میآمد. نمیدانم موتورسوار چندمی بود که باز لولهی تفنگش را به سمتم گرفت، و بعدی، و بعدی. چند قدم مانده بود تا نواب. پیادهرو تنگشده بود و انگار از تونل وحشت میگذشتم. نه میتوانستم بایستم، نه بدوم، نه بنشینم، فقط آرنجم را بالا آوردم که اگر شلیک کردند به صورتم نخورد. شانس آوردم که فقط فحش میدادند و رد میشدند. آخری که گذشت، نفس راحتی کشیدم و پیچیدم داخل نواب.
تا به خانه برسم، دو، سه خانهی دیگر هم مهمان شدم و گلولههای پلاستیکی و اشکآور و ناسزا. با خودم گفتم آنکه امشب در این تجمعات بوده و قصد دارد فردا شب هم بیاید، لابد میداند که جانش در خطر است و لابد برای حفظ جانش باید تمهیدی هم بیندیشد. شاید به سرش بزند در مقابل این شلیکهای بیمحابا و این هجوم، از خود با سنگی، چاقویی، کوکتل مولوتفی، تفنگی، چیزی دفاع کند. ناگهان صحنه برایم از آنچه بر من در این شب گذشته بود هم هولناکتر شد؛ صحنهی درگیری مسلحانه و خونبار میان معترضین و ماموران. به مبانی تئوریک رویکرد خودم رجوع کردم؛ به تاکید بر اعتراض مسالمتآمیز و خشونتپرهیز، به تعریف دولت که کاربرد انحصاری استفاده از زور مشروع را در دست دارد. برای من تالیهای فاسد دست بردن به خشونت و اسحله در درون نظمهای دولت-ملت، و در خاورمیانهای که میشناسیم، باعث شده تحت هر شرایطی به نحوی غیرپراگماتیک و کاملاً اصولی، از خشونت پرهیز دهم. درسهای جامعهشناسیام را به یاد میآورم که «کار دانشمند باید و نباید اخلاقی صادر کردن نیست، بگو موقعیت چه چیزی را ضرورت میبخشد، خشونت یا مسالمت؟» بدون خشونت متقابل، تجمعات با حداقلی از آسیب جانی به معترضین متفرق میشود. پس هرگونه مقاومت در مقابل متفرقسازی، ناگزیر سطحی از خشونت را میطلبد.
من در تجمعات اعتراضی ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ هم حضور یافتهام و مشاهداتم تایید میکند که استراتژی نیروهای انتظامی یعنی «متفرقسازی»، آبستن تشدید خشونت است. اگرچه در هر کشوری ممکن است گروهی با هدف افزایش خشونت و بهرهبرداریهای خاصی وارد اجتماعات اعتراضی شوند اما آنچه که مهم است این است که موقعیت تا چه حد ظرفیت بروز خشونت را در خود دارد. خشونتورزی در روز روشن، در میان زنان و مردان و افراد مسن و اعضای خانواده، با پلاکاردهایی در دست که موضوع اعتراض را روشن میکند، با بلندگوهایی که لیدرها پشت آن شعار را تکرار میکنند و تحت نظارت پلیس، بسیار دشوارتر است تا در میان پسران جوان ۱۷ تا ۳۰ سالهای که در تاریکی شب خودشان را مبارز تلقی میکنند و آمادهی مورد حمله قرار گرفتن از سوی ماموران مسلح هستند.
انجام چندین عملیات تروریستی و کشف گروههای سازمانیافته متصل به خارج از مرزها، ظرفیت این را دارد که بر واقعیت اجتماعی موجد اعتراض و آبستن بروز خشونت، سایه بیفکند.
عملیات تروریستی و اقدامات سازمانیافته متصل به خارج را به دلیل ماهیت محدودشان شاید بتوان با تدابیر امنیتی کنترل کرد، اما اعتراض اجتماعی فراگیر اگر در چرخهی اعمال خشونت بیفتد دهها هزار «مبارز مسلح» میپروراند که دیگر قابل کنترل نیستند. پس تحلیل ریشههای اعتراض و مواجه مناسب با آن را نباید از اولویت خارج کرد. باید پرسید آنکه منابع، اطلاعات، زیرساختها و همهي ابزارهای حکمرانی را در دست دارد از چه طریق و تا چه میزان میتواند هیجان و خشم را از اجتماعات اعتراضی دور کند و بستر اعتراض مسالمتآمیز را فراهم کند؟ آنچه اکنون با آن مواجهایم ناممکن بودن اعتراض مسالمتآمیز و خشونتپرهیز است، نه صرفاً به علت نبود سازماندهی و تشکلیابی سیاسی و اجتماعی که ناشی از سیاست «متفردسازی» است، بلکه تحت تاثیر منطق درونی حاکم بر اعتراضات خیابانی که ناشی از استراتژی «متفرقسازی» است.