سلام
مدت زیادی است که به ویرگول سر نزدم، واقعیت درگیر چیزی شدم که به آن ( زندگی ) می گویند اما من شک دارم .
نمی دانم از کجا شروع کنم از اتفاقات دی ماه یا جنگ .....
واقعیت جنگ به من خیلی سخت گذشت هر لحظه مرگ را جلوی چشمانم میدیدم ، احساس می کنم بعد از تمام این اتفاقات دیگر ترسی از مرگ نداشتم و هر لحظه خودم را آماده می کردم که این بمب آخر می خواهد بر سرمان بیفتد.
یه خاطره بگم : ( روزی که تهدید به حمله به پل ها و زیرساختهایمان شدیم ، با اصرار فروان به پل سفید اهواز رفتم ، جایی که کلی آدم از خاطره داشتند و دو بخش اهواز را بهم وصل می کند. وقتی که رفتم کلی آدم روی پل بود همه قشری ، از پیر گرفته تا جوان ، از مذهبی و غیر مذهبی ، از لر و بختیاری تا عرب ها یمان ، کودکان خردسال و بغلی گرفته تا بچه مدرسه ایی هایمان هیچ کس نمی ترسید همه یکدست و با شور و شوق روی پلی که احتمال زدنش بود همه با همه ایستاده بودیم....)

به قول محسن چاوشی :( من در وسط ایستاده ام ) به نظرم وسط جای مهمی است و متشکل از خیلی آدم هاست.
در آخر این متن که تیکه اش از چیزی گفته ام و بیشتر شبیه درد و دل است ، یادی هم کنیم از بچه های میناب ، بچه های دنا و بچه های مظلوم دی ماه ....
به امید روزهای بهتر و لب های پر از لبخند.