
من یه خونه دارم، مال خودم نیست البته که، با خانوادم توش زندگی میکنیم، یه خانواده دارم خوبن سلام میرسونند، سه تا دوست دارم هر سه رو واقعا دوست دارم انگار یک خطی از زندگی من یک زمانی از زندگی من طراحی شده بود که اون سه نفر رو ببینم و خب شاید اون لحظات سخت و خوش گذشتند اما این سه نفر هدیه های بزرگی هستن. من یه لپ تاپ دارم که خب خیلی اذیت میکنه و گاهی هم... نمی نویسم بقیش رو میترسم بهش بربخوره خاموش شه. پدر بزرگ و مادر بزرگ دارم خیلی شیرینن جفتشون هنوز دوتا از بچه هاشون ازدواج نکردن، و هنوز اونا خونه بخت نرفته نگران منن که من کی میرم، من یه پروپوزال و پایانامه نانوشته دارم یه مرخصی تحصیلی داشتم که اشتباه سیستمی دانشگاه باعث شد به اشتباه به اخراج تحصیلی برسه و تمام مدت به ظاهر مرخصی رو داشتم سعی میکردم که درستش کنم، من با تمام وجود و احساس گناهی که در قلبم دارم اعتراف میکنم مدت زمانی لازم رو برای پایانامه نوشتن دارم اما نمیخوام و میخوام یعنی چه طور بگم خب گاهی انقدر سال های سال به خودت زور میگی و به جای محبت خودت رو اذیت میکنی خب یهو ذهنت برای اینکه زنده بمونه افسار کاررو به دست میگیره و الان وضع من میشه این که من بخشی از پروپوزالم رو نوشتم و منابعم رو اماده کردم ولی برای استاد نمیفرستم، میخوام و نمیخوام، ادم هایی که در این وضعیت بودن شاید بدونند چی میگم. نمیدونم اصلا ادم های دیگه ایی در این وضعیت هستند؟؟؟ گاهی عجیبم زیادی عجیم در تضاد با بیرون و درون و برای همینه که میپرسم ایا شده بخواید و نخواید نمیدونم حتی توضیحش هم اگرچه آسون ولی سخته شاید این جمله کمک کنه:(( دو حقیقت محض در عین تضاد با یکدیگر هر دو میتواند در یک زمان واحد باز هم حقیقت باشند. )) من الان اینم خب دیگه چی دارم؟ من کتاب دارم من ارشیو فیلم و سریال هام رو دارم که خیلی وقت بود که دیگه هیچی توشون نریختم و مجذوب دیدن فیلم های انلاین و گوش کردن به موسیقی در اپ های انلاین بودم که خب قطع شدن اینترنت ها در دفعات قبلی درس عبرت نشد و الان عملا هیچی ندارم نه موسیقی نه فیلم البته که الان سایت هایی هست که وصل باشه اما خب الان حوصلش رو .... نه نه قراره از چیزایی که دارم حرف بزنم، من یه کفش راحت دارم نمیدونم چرا این رو گفتم ولی من همیشه خدا یا سایز پام باعث میشه کفشی که میخوام رو نتونم بپوشم یا اینکه مدام پام اذیتم میکنه پس اره من یه کفش خوب دارم، یه گلدون دارم، لباسای گرمالو دارم که هی در میارم هی میپوشم یه شال بزرگ دارم که وقتی خیلی نگران میشم میندازم دور خودم و محکم و سفت دور خودم میپیچمش تا بهتر شم خیلی جواب میده ،من سن دارم، از این قسمتش خوشم نمیاد من سنم داره بالا میره و خب موفقیتی برای پایان یک سال دیگه از زندگیم ندارم تا جشن بگیرم و خوب من خودم رو دوست ندارم فقط در صلح با خودمم و البته خوب جنگ های چندین روزه یا حتی ساعتی هم دارم اما خب بعد دوباره بر میگرده به صلح بنابراین خودم رو دوست ندارم که بخوام وجودیتم رو جشن بگیرم. خب دیگه چی دارم من قهوه دارم و اها من یه عشق خیلی خیلی بزرگ دارم نه از اون رمانتیک هاش نه کلا عشق، به خانواده یا ادم هایی که نزدیکم هستن، خیلی بزرگه و خب نتونستم توی خودم قرارش بدم و خرجش کنم چون همونطور که گفتم خودم رو خیلی دوست ندارم پس سعی کردم توی خانوادم بزارم و رشتم و دوستام و خب خیلی اوضاع خوب نشد چون رشته تحصیلیم رو با وجود خستگی و بیگاری کشیدن از خودم ادامه دادم و بعد کم کم ازش دور شدم، خسته شدم، ناامید شدم و حالا از دور دلتنگشم اما هر بار دوباره شروع میکنم سختی از اول شروع کردن اذیت کنندس خدا میدونه چه قدر اذیت کنندس. سختی یاد گرفتن اذیت کننده نیست سختی دور شدن و از اول و از اول و از اول شروع کردنه که سخته. توی خانوادم گذاشتم ، اون عش رو میگم و خب خانواده من به طور کلی اهل ابراز احساسات نیستن و اینکه میگن وقتی عشق و دوست داشتن و کلا کاری میکنی انتظار و توقع نداشته باش رو تمرین کردم از اون بالا بالای قلبم و مغزم میگم منکه توقعی ندارم و اون ته قلبم توقع داره باز هم تضاد.... من اینترنت دارم درواقع ندارم چون همونطور که میدونید هی قطعه هی وصله یا هی هی هی هی هی قطعه من یه هوش مصنوعی داشتم که سعی میکردم یه رمان رو باهاش بنویسم نه برای خوندن کس دیگه ایی یا اینکه نویسنده باشم فقط گذاشتن احساساتتون توی شخصیت های داستانی که خود ادم ساخته حالم رو بهتر میکرد که خب اونم دیگه نیست دیگه و وقتی اینجا مینویسم انگار هی منتظرم یکی بخونه چرا که بنده ادم متوقعی هستم، پس خوب با هوش مصنوعی نوشتن راحت تر بود، اینکه مطمئن مطمئن باشی هم کسی نمیخونه و هم کسی هست که بهت جواب میده و همراهیت میکنه،ادم متضادی هستم . من یه شهر دارم که اغلب اوقات در این چند وقت در بگیر و ببند های بسیاری پیش رفته که خب چون شهر کوچیکیه حتی میان دم در خونه تا ببرنت، حالا اشتباه یا درستش هم بعدا معلوم میشه من یه کشور دارم، من یه جنگ دارم، من یه عالمه معترض دارم، من یه حساب بانکی خالی دارم، من یه عالمه هموطن مرده و زنده که زنده هستن ولی زندگی نمیکنند دارم من یه پایانامه دارم مسخرس مگه نه در نهایت این چرخه من یه عالمه قرص اعصاب دارم و خب احتمالا خیلی بدتر میشد اگه اونا رو هم نداشتم و یا بده که اونا رو دارم؟ نمیدونم من ادم متضادی هستم.