ویرگول
ورودثبت نام
فائزه حسینی
فائزه حسینییه معلم که عاشق دانش آموزاشه و هر لحظه با اون ها زندگی میکنه از ارتباطاتم و تجربیاتم اینجا مینویسم
فائزه حسینی
فائزه حسینی
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

ایستادن بر لبه های نیستی

گاهی آن‌قدر در مسیر روزها فرسوده می‌شوم که ناگهان احساس می‌کنم در نقطه‌ای ایستاده‌ام که نه امید معنای روشنی دارد و نه آینده شکل قابل باوری. جایی میان ادامه دادن و رها کردن، میان ماندن و فرو رفتن در سکوتی عمیق. در چنین لحظه‌هایی، جهان برایم بیش از آنکه گسترده باشد، تهی به نظر می‌رسد؛ گویی فاصله‌ام با «هیچ» فقط به اندازه‌ی یک لحظه فکر است.

در همین لحظه‌های سنگین است که بیشتر از هر زمان دیگری با خودم روبه‌رو می‌شوم؛ با خستگی‌هایی که سال‌ها پنهانشان کرده‌ام، با رؤیاهایی که آرام‌آرام رنگ باخته‌اند، و با امیدهایی که دیگر مثل گذشته روشن نمی‌درخشند.

و آن‌وقت، در سکوتی که بوی ناامیدی می‌دهد، این جمله در ذهنم تکرار می‌شود:

« آیا زندگی یک بار طرف مرا گرفته است که من طرف زندگی را بگیرم؟»

نمی‌دانم این سؤال را از چه زمانی در خودم حمل می‌کنم. شاید از همان روزهایی که با شور و اعتماد به آینده نگاه می‌کردم و گمان می‌بردم زندگی هم همان‌قدر صادقانه با من همراه خواهد بود. اما هرچه جلوتر آمدم، بیشتر فهمیدم زندگی همیشه آن‌گونه که انتظار داشتم پاسخ نمی‌دهد.

گاهی تمام توانم را صرف ساختن چیزی کردم که در یک لحظه فرو ریخت.

گاهی به فردا دل بستم و فردا بی‌آنکه توضیحی بدهد، از کنارم عبور کرد.

و گاهی آن‌قدر تلاش کردم که خستگی‌ام از خودِ شکست‌ها هم سنگین‌تر شد.

ناامیدی برای من ناگهان اتفاق نیفتاد. آرام آمد.

در دل روزهایی که امیدشان کم‌کم رنگ می‌باخت، در وعده‌هایی که هرگز به حقیقت نرسیدند، در لحظه‌هایی که احساس کردم جهان بی‌تفاوت‌تر از آن است که خیال می‌کردم.

کم‌کم به جایی رسیدم که از خودم پرسیدم:

اگر زندگی هیچ‌گاه طرف مرا نگرفته است، چرا هنوز باید طرف آن بایستم؟

این سؤال ساده نیست. پرسشی است که وقتی در دل آدم جا می‌گیرد، تمام نگاهش به جهان را تغییر می‌دهد. آدم ناگهان خودش را در مرزی باریک می‌بیند؛ مرز میان تسلیم شدن و ادامه دادن.

من بارها احساس کرده‌ام روی همان مرز ایستاده‌ام؛ جایی که اگر یک قدم به جلو بردارم، شاید همه چیز فرو بریزد، و اگر یک قدم عقب بیایم، باید دوباره بار بودن را بر دوش بکشم.

با این حال، حقیقت عجیبی در دل این تاریکی هست.

با وجود تمام تردیدها، هنوز از خودم سؤال می‌پرسم. هنوز در درونم چیزی هست که نمی‌گذارد کاملاً خاموش شوم.

شاید همین پرسیدن نشانه‌ی زنده بودن باشد.

شاید ناامیدی آخرین ایستگاه انسان نیست، بلکه جایی است که او برای نخستین بار با حقیقتِ بی‌پرده‌ی زندگی روبه‌رو می‌شود.

حقیقتی که می‌گوید زندگی همیشه طرف کسی را نمی‌گیرد.

اما با این حال، ما هنوز می‌توانیم انتخاب کنیم که چگونه در برابر آن بایستیم.

و من هنوز، با تمام خستگی‌هایم، گاهی احساس می‌کنم همان ایستادن بر لبه‌های نیستی هم خود نوعی مقاومت است؛ مقاومتی خاموش در برابر فرو رفتن کامل در تاریکی.

شاید زندگی هرگز آشکارا طرف مرا نگرفته باشد.

اما هنوز در درونم چیزی باقی مانده که اجازه نمی‌دهد به‌سادگی از آن دست بکشم.

شاید همان چیز کوچک، همان جرقه‌ی کم‌سو، دلیل ایستادن من بر این لبه باشد.

#معنای_زندگی

معنای زندگیعمرباور
۳
۰
فائزه حسینی
فائزه حسینی
یه معلم که عاشق دانش آموزاشه و هر لحظه با اون ها زندگی میکنه از ارتباطاتم و تجربیاتم اینجا مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید