ویرگول
ورودثبت نام
فائزه حسینی
فائزه حسینییه معلم که عاشق دانش آموزاشه و هر لحظه با اون ها زندگی میکنه از ارتباطاتم و تجربیاتم اینجا مینویسم
فائزه حسینی
فائزه حسینی
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

چراغی که شاید نامت را روشن نکند

گاهی فکر می‌کنم معلمی شبیه روشن کردن یک چراغ کوچک در گوشه‌ی تاریک جهان است؛ چراغی که شاید خودت هرگز نبینی چقدر راه را برای دیگران روشن کرده، اما می‌دانی که باید روشن بمانی… حتی اگر گاهی باد خستگی، شعله‌ات را لرزان کند.سال‌هاست هر صبح، وقتی وارد کلاس می‌شوم، احساس می‌کنم قدم به رؤیای جمعی انسان‌ها می‌گذارم؛ جایی که آینده هنوز خام و پر از امکان است. روبه‌روی من چشم‌هایی می‌نشینند که هر کدام جهانی را در دل خود حمل می‌کنند؛ جهانی که شاید حتی صاحبش هنوز نمی‌داند چقدر زیباست.

من معلم شده‌ام نه برای اینکه همه‌چیز را می‌دانم، بلکه برای اینکه یاد گرفته‌ام چگونه در کنار دیگران «جست‌وجو» کنم. برای اینکه باور دارم هر سؤال، نرده‌ی کوچکی است که ما را یک پله بالاتر می‌برد. برای اینکه فهمیده‌ام آموزش، فقط انتقال چند جمله از کتاب به ذهن نیست؛ گاهی یک نگاه امیدوارکننده است، گاهی یک جمله‌ی ساده که در دلِ دانش‌آموزی می‌ماند و سال‌ها بعد، درست در لحظه‌ای که زندگی سخت می‌شود، دوباره در ذهنش روشن می‌شود.

راستش را بخواهید، معلمی بیشتر از آنکه شبیه «گفتن» باشد، شبیه «کاشتن» است. ما بذرهایی را در دل‌ها می‌کاریم که شاید سال‌ها بعد، در شهری دیگر، در شغلی دیگر، در زندگی‌ای که حتی از آن خبر نداریم، آرام‌آرام جوانه بزنند.

و چه لذتی بالاتر از این که روزی جایی در این دنیا، انسانی بهتر نفس بکشد… شاید فقط به خاطر جمله‌ای، نگاهی، یا امید کوچکی که سال‌ها پیش در یک کلاس ساده کاشته شد.

اگر روزی از من بپرسند معلم بودن چه حسی دارد، می‌گویم:

شبیه این است که چراغی در دست بگیری و در مسیر آینده قدم بزنی؛

چراغی که شاید نامت را روشن نکند.

بماند به یادگار از اولین پستم در ویرگول...

اما راهِ خیلی‌ها را چرا.

معلمدانش آموزجوانهچراغراه
۵
۱
فائزه حسینی
فائزه حسینی
یه معلم که عاشق دانش آموزاشه و هر لحظه با اون ها زندگی میکنه از ارتباطاتم و تجربیاتم اینجا مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید