
بعضی روزها با خودم فکر میکنم آیا شما متوجه خستگی صدایم از پشت این تصویر های مجازی میشوید یا نه .
آیا میفهمید معلمی کردن، وقتی کلاس فقط چند مربع خاموش روی صفحه است، چقدر فرق دارد با روزهایی که صدای خندهتان راهروی مدرسه را پر میکرد؟
این روزها من به یک صفحهی سرد سلام میکنم.
به اسمهایی که گاهی فقط آنلاین میشوند و هیچوقت دوربینشان روشن نمیشود.
به سکوتی که بعد از هر سوال، چند ثانیه طولانی در گوشم میپیچد.

و با این حال، هنوز هم قبل از شروع کلاس استرس دارم.
هنوز هم دلم میخواهد درس را جوری توضیح بدهم که چیزی در ذهن شما روشن شود.
هنوز هم وقتی یکی از شما میگوید «متوجه شدم»، انگار تمام خستگی روز از تنم بیرون میرود.
کسی چه میداند؟
شاید معلمها بیشتر از همه دلتنگ مدرسهاند.

دلتنگ تختهای که رویش از زنگ تفریح با نقاشی بچه ها پر شده .
دلتنگ دانشآموزی که با سوال های کودکانه اش مرا تا مدتها میخنداند.
دلتنگ زنگ تفریح هایی که با همکارانم در دفتر دبیران چای میخوردیم.
و دلتنگ خیلی از لحظات شیرین دیگر که تا داشتمشان حالم خوب بود و اینک که ندارم ارزشش را بیشتر میفهمم.
کلاس مجازی، درس دادن را متوقف نکرد؛
اما بخشی از روحِ مدرسه را گرفت.
دیگر خبری از نگاههایی که میفهمیدم خستهاند نیست.
دیگر نمیتوانم از روی برق چشمهایتان بفهمم کدام بخش درس را دوست داشتید.
ما معلمها یاد گرفتیم پشت اینترنت ضعیف، پشت میکروفونهای قطع و وصل، پشت فایلهای ارسالنشده و کلاسهای نیمهتعطیل، باز هم ادامه بدهیم.
چون باور داریم آموزش فقط انتقال درس نیست؛
گاهی فقط یعنی کسی آن طرف صفحه باشد و بگوید:
«من هستم، ادامه میدهیم.»
و شاید روزی که دوباره نیمکتها پر شوند، بیشتر از همیشه قدر صدای زنگ مدرسه را بدانیم.
#مدرسه