ویرگول
ورودثبت نام
علی نوروزی
علی نوروزی
علی نوروزی
علی نوروزی
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

سفرنامه به کربلا

چشمانم را که باز کردم، هنوز طعمِ خوابِ شیرینِ دمِ صبح زیر زبانم بود، اما ضربانِ تندِ قلبم در سکوت اتاق، خبر از اتفاقی بزرگ می‌داد. امروز همان روز بود؛ روزی که تمامِ این ماه‌ها در تقویمِ ذهنم به آن خیره مانده بودم. با دست‌هایی که کمی می‌لرزید، بند کفش‌هایم را گره زدم و کوله‌ام را روی دوش جابه‌جا کردم؛ باری که انگار سبک‌تر از همیشه بود. از خانه که بیرون زدم، هوایِ هنوز خنکِ صبحگاه به صورتم خورد. مسیر را پیاده طی کردم و هرچه به مرکز نزدیک‌تر می‌شدم، گام‌هایم بی‌قرارتر می‌شدند. وقتی به میدان رسیدم، خورشیدِ نجف مثل یک سکه‌ی طلای داغ از پشتِ افق بالا آمده بود و زمین را به آتش می‌کشید. سر بلند کردم و ناخودآگاه قدم‌هایم میخکوب شد. نفس در سینه‌ام حبس شد؛ باورم نمی‌شد بالاخره روبروی آن شکوه ایستاده‌ام...

ایوان نجف اشرف حرم امام علی علیه السلام
ایوان نجف اشرف حرم امام علی علیه السلام

ایوان نجف اشرف حرم امام علی علیه السلام همان‌جا، وسطِ هیاهوی زائرها، برای چند ثانیه دنیا برایم ساکت شد. فقط من بودم و آن ایوان، و آن حسِ غریبی که انگار از همان لحظه، بندِ دلم را جایی در صحنِ نجف جا گذاشتم.

بعد، جاده شروع شد. جاده‌ای که انتهایش به هیچ‌کجا نمی‌رسید، مگر به قلبِ کربلا. هر چه جلوتر می‌رفتیم، زمان رنگِ دیگری می‌گرفت. شب‌ها که می‌شد، جاده مثلِ کهکشان روی زمین بود. پیرمردی با دست‌های پینه بسته، چایِ داغی به دستم داد. همان چایِ تلخِ عراقی، شیرین‌ترین طعمی بود که در عمرم چشیده بودم.

شبی که به کربلا رسیدیم، وقتی از دور چراغ‌های حرم را دیدم، نفسم حبس شد. وارد که شدم، نگاهم روی سقف و دیوارهایِ حرم قفل شد. آن کاشی‌کاری‌های آبی و فیروزه‌ای، انگار از خودِ آسمان چیده شده بودند.

کاشی کاری حرم امام حسین علیه السلام
کاشی کاری حرم امام حسین علیه السلام

کاشی کاری حرم امام حسین علیه السلام آن‌قدر ظریف بودند که می‌ترسیدی بهشان دست بزنی، نکند غبارِ دستت از شکوهشان کم کند.

لحظه‌ی ورود... آن لحظه دیگر داستانی نیست که بشود نوشت. وقتی بالاخره از آن جمعیتِ انبوه گذشتم و چشمم به ضریحِ طلایی افتاد...

حرم حضرت ابوالفضل عباس علیه السلام
حرم حضرت ابوالفضل عباس علیه السلام

حرم حضرت ابوالفضل عباس علیه السلام آن لحظه، تمامِ «من» بودنم تمام شد. انگار سال‌ها بود که داشتم به سمتِ همین یک نقطه می‌دویدم. آنجا، در میانِ آن‌همه نور و اشک، تازه فهمیدم کجایِ جهان ا

یستاده‌ام.»

در حرمِ سکوت

از ضریح که فاصله گرفتم، گوشه‌ای نشستم و به جمعیت نگاه کردم. هر کس با زبانی حرف می‌زد، اما همه یک چیز می‌گفتند: "یا حسین". زنی کنارم نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد. نه از روی غم، از روی عشق. دستمالی به من داد و لبخندی زد. همان لبخند، برای تمام خستگیِ راه کافی بود.

بین الحرمین
بین الحرمین

🌙 شب در حرم

شب که شد، حرم را طور دیگری دیدم. نورهای طلایی و آینه‌کاری‌ها، فضا را شبیه به یک رویا کرده بود. صدای دعای کمیل از بلندگوها می‌آمد و من حس می‌کردم دارم با تمام وجودم نفس می‌کشم. آن شب، تا صبح نخوابیدم. نه از بی‌خوابی، از ترسِ اینکه مبادا این لحظه‌ها تکرار نشوند.

🏃 مسیر بازگشت

برگشتن سخت‌ترین قسمت سفر بود. کوله‌ام سنگین‌تر از قبل شده بود، اما نه از وسایل. از خاطره‌ها، از اشک‌ها، از دعاهایی که توی حرم گفتم و جوابشان را همان‌جا گرفتم. توی راه، هر از گاهی برمی‌گشتم و به گناد طلایی نگاه می‌کردم. دلم می‌خواست همان‌جا بمانم، اما می‌دانستم که این سفر تازه شروع یک راه طولانی ست

امام حسینبین الحرمینامام علیسفرنامه
۱
۰
علی نوروزی
علی نوروزی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید