امید را به چه تشبیه کنم؟
به سر فیتیله شمعی که می سوزد ؟
یا به شمعی که جرعه به جرعه آب می شود و در سکوتِ تاریکی مطلق شب های تاسیان دل به خموشی می سپارد ؟
یا به مردمک های بیقرار چشمانی که خیره به در ،در انتظار از راه رسیدن یک منجی یا شایدم معجزه ای نشسته اند.
یا به خنجر زیبا و ظریفی که در ظاهر بسیار درخشان و براق است ولی فقط زخمی ات می کند ؟
یا شایدم به گل لیلیوم آبی که در ظاهر بسیـااار زیبا و ظریف جلوه می کند ؛ اما در اصل سمی و خطرناک ؟
خیر عزیزم ؛ خـیـــر ...
من امید را به شعله روشن شمع تشبیه میکنم..
ظاهری زیبا ، نورانی ، گرم ، جنبنده و بی قرار
همانند فانوسی که در ژرف های اقیانوس بی رحم نور می پاشد ✨🌊.
اگر چه روشنایی و نور افشانی میکند اما شمع را کم کم ،کم کم، جرعه به جرعه آب میکند شمع آب میشود و حال که خاموش شده ؛اندکی از او هنوز باقی مانده و دوام آورده دگر فیتیله اش سوخته دگر نمی توان آن را روشن کرد، دگر تنها نیمی از آن شمع که به امید زنده بود باقی مانده ، امید نیمی از شمع را بلعیده است و دیگر پیکر سرد و بی جان او در دل ژرف های تاریکی شب نور نمی پاشد .✨🌟💫