در گوشه ای نشسته ام و بی صدا اشک میریزم.
هر اشک من نشان از خلأ حضور توست؛ نشان از نبود تو ، نشان از جای خالی یک حضور.
هر گلوله مرواریدی که از چشمانم سر میخورد و فرود می آید ، نشان از دلتنگی من است.
مدت هاست که سنگینی بار غم تو را به دوش میکشم و آن را متحمل شده ام .
هر چه میگذرد سنگین و سنگین تر میشود.
هر چه پیش میرود بزرگ و بزرگتر میشود ؛ گویی این غم تمامی ندارد ، گویی این اندوه پایانی ندارد .
حال؛ این اندوه آنقدر بزرگ شده که درون کیسه جا نمیشود ، آنقدر سنگین و بزرگ شده که کیسه را شکافته و جرعه به جرعه در تن پوش نقرهفام و ظاهر گلوله های مرواریدی
از چشمهایم سر ریز میشود .
باری بر روی دوشهایم سنگینی میکند، گرچه این اندوه بسی غول پیکر باشد اما آن را همیشه و همه جا به دوش می کشم و به مسیر ادامه میدهم .
چرا که در پایان راه به تو خواهم رسید ؛ تویی
که هم شروع و هم پایانی .......
تو همان خط شروعی هستی که من از آنجا آغاز میشوم ، از آنجا سرچشمه میگیرم و از آنجا جاری میشوم ........
من خود را به تو خواهم رساند .....
و با شانه های خسته و تن بی جانم احساس خواهم کرد که تو با نوازش هایت این بار را از روی دوش هایم خالی میکنی.
۱۴۰۵٫۲٫۳۰
۲۲: ۳۸
🥹❤️✨