ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه سادات حسینی
فاطمه سادات حسینی
فاطمه سادات حسینی
فاطمه سادات حسینی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

پناهی به اندازه یک کابین

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم صدای استارت یک ماشین بشود نشانه آغاز دوازده روزی که هر نفسش در ذهنم حک شود. اما همان غرش کوتاه موتور هایلوکسِ سفیدمان، صبحی که هنوز کسی تصور نمی‌کرد هوا آن‌قدر سنگین شود، اولین چیزی بود که فهماند قرار است راهی برویم که بازگشتی شبیه گذشته ندارد.

اسمش را «پیرمرد» گذاشته بودیم؛ با اینکه مدلش چندان قدیمی نبود، ولی آن‌قدر باوقار و مطمئن از جاده‌های بد می‌گذشت که انگار سال‌هاست جغرافیای این خاک را از بر دارد. من راننده‌اش بودم؛ یا شاید بهتر است بگویم او مرا می‌برد، چون در روزهای بعدی فهمیدم بعضی ماشین‌ها فقط وسیله نیستند، تبدیل می‌شوند به چیزی شبیه همراه.

روز اول، پیش از اینکه درگیری‌ها از شایعه به واقعیت برسند، داشتم لاستیک جلو را باز می‌کردم. هوا گرم بود و زمین زیر زانوهایم بوی خاک نم‌دار می‌داد. علی، همکارم، پرسید: «چقدر دیگه کار داره؟» و من گفتم: «بیست دقیقه، اگر پیچ‌ها گیر نکنن.» برای احتیاط، لاستیک‌های آفرود گذاشته بودیم؛ ظاهرشان زمخت‌تر بود، عاج‌های عمیق‌تر داشتند تا اگر مجبور شدیم از شن یا خاک شُل عبور کنیم، گیر نکنیم. هنوز نمی‌دانستم چقدر قرار است همین انتخاب ساده، بعدها نجات‌بخش شود.

وقتی خبر اولین برخوردها رسید، صدای پیام‌رسان‌ها، بی‌وقفه از جیب‌مان می‌آمد. هنوز نمی‌دانستیم جنگ چقدر گسترده می‌شود، اما من ناخودآگاه با کف دست روی کاپوت «پیرمرد» زدم؛ همان‌طور که انگار باید آماده باش شوم. در مسیر بازگشت، موتور دوونیم لیتری‌اش با صدای یکنواخت می‌غرید، مثل کسی که می‌گوید: «راه پیش رو هرچی باشه، من هستم.»

روز سوم، جاده‌ها شلوغ شدند. ما وظیفه داشتیم بسته‌های امدادی و چند پزشک داوطلب را به نقطه‌ای برسانیم که مسیرهای اصلی‌اش بسته شده بود. هایلوکس پر بود از صندوق‌های کوچک فلزی، کیف‌های امدادی و دو مخزن آب اضافی که با تسمه مهار کرده بودیم. وزنش زیاد شده بود و من هر ذره‌اش را در فرمان حس می‌کردم؛ وقتی روی دست‌انداز می‌افتاد، داشبورد می‌لرزید و آینه جانبی سمت راست می‌چرخید و مجبور بودم هر چند دقیقه یک بار صافش کنم.

اما واقعیت جنگ، چیزی نیست که در نقشه‌ها یا اخبار بشود حسش کرد. در میانه روز چهارم، صدای انفجاری دوردست آمد و موج آن به حدی رسید که ماشین لحظه‌ای لرزید. علی زیر لب گفت: «آروم… آروم پیرمرد.» نمی‌دانم چرا، اما خودم هم حس کردم انگار باید دل‌داری‌اش بدهیم.

جاده ناگهان قطع شد؛ شکافی در آسفالت بود که تازه ایجاد شده بود. دیگر راهی برای عقب‌نشینی نبود و زمان هم نداشتیم. پیاده شدم و با پا خاک‌ها را کنار زدم و عمقش را نگاه کردم. نه آن‌قدر عمیق بود که غیرممکن باشد، نه آن‌قدر کم‌خطر که با خیال راحت رد شویم. به علی گفتم: «دیفرانسیل عقب رو قفل می‌کنم، آروم می‌ریم پایین، بعد با یه گاز کنترل‌شده می‌زنیم بالا.»

نشستم پشت فرمان، نفس عمیقی کشیدم، زاویه چرخ‌ها را درست کردم و ماشین را آرام داخل شکاف هدایت کردم. لاستیک‌ها کمی لغزیدند اما چسبیدند. ماشین مثل وزنه‌ای سنگین اما مطمئن بالا کشید و وقتی بالا رسیدیم، هر دو نفس‌مان را یک‌جا رها کردیم. یکی از پزشک‌ها گفت: «اگه این نبود…» و جمله را نیمه‌تمام گذاشت. همان نیمه‌کاره‌بودن، خودش همه چیز را می‌گفت.

روزهای ششم تا هشتم، هایلوکس برای ما خانه بود. در صندوق عقب، زیر چادر، جایی برای دو نفر درست کرده بودیم. موتور را هر شب دو سه بار روشن می‌کردم تا باتری خالی نشود و کمپرسور کوچک همراه‌مان را تست کنم. شب هفتم، متوجه شدم پیچ یکی از بست‌های باربند شل شده. با چراغ‌قوه دهان‌گیر، زیر نور کم‌رنگش، پیچ را سفت کردم. انگار داشتیم به ماشینی رسیدگی می‌کردیم که خودش هم در این جنگ خسته شده.

روز نهم، اوج فشار بود. نه از نظر شدت درگیری، بلکه از نظر انسانی‌بودن لحظه‌ها. باید سه مجروح غیرنظامی را از منطقه‌ای نیمه‌محاصره‌شده بیرون می‌بردیم. یکی از آن‌ها نوجوانی بود که از درد نفس‌های کوتاه می‌کشید. وقتی او را روی صندلی عقب گذاشتیم، هایلوکس ناگهان برایم چیزی بیش از یک ماشین شد؛ فضای کوچک و خاک‌گرفته کابینش، تبدیل شده بود به پناه.

در مسیر، یکی از لاستیک‌ها پنچر شد. مجبور بودیم سریع عمل کنیم. ماشین را گوشه جاده روی خاک نرم نگه داشتم، جک را زیر شاسی گذاشتم و شروع کردم به باز کردن پیچ‌ها. علی بالای سرم ایستاده بود و هر چند ثانیه اطراف را نگاه می‌کرد. دست‌هایم از عرق و خاک سیاه شده بود، اما صدای ضعیف نفس کشیدن نوجوانِ پشت سرمان باعث می‌شد انگار نیرویی از ته وجودم بیرون بزند. لاستیک زاپاس را جا زدم، پیچ‌ها را ضربدری بستم و بدون حرف، پشت فرمان برگشتم.

روز یازدهم، سوخت‌مان کم شده بود. مجبور بودیم با برنامه‌ریزی دقیق پیش برویم. هر بار که پا را روی پدال می‌گذاشتم، به عقربه بنزین نگاه می‌کردم.

بالاخره در یک ایستگاه موقت، مقدار کمی سوخت اضافه پیدا کردیم. وقتی بنزین وارد باک شد، صدای قل‌قلش برایم شبیه نوای امید بود. عجیب است؛ آدم‌ها گاهی از کوچک‌ترین صداها دل‌گرم می‌شوند.

روز دوازدهم، وقتی خورشید داشت غروب می‌کرد و هوا بوی خنکی می‌داد، مأموریت آخرمان تمام شد. ما و هایلوکس، ساکت کنار جاده ایستاده بودیم. دست کشیدم روی فرمان؛ زبر و داغ بود. علی گفت: «می‌دونی… شاید هیچ‌کس نفهمه این ماشین تو این دوازده روز چی کشید.» لبخند زدم و گفتم: «لازم نیست کسی بدونه. خودش می‌دونه.»

حالا که ماه‌ها گذشته، هر وقت چشمم به هایلوکس می‌افتد، انگار دوباره صدای نفس‌های آن آدم‌ها، لرزش جاده‌ها، و ده‌ها لحظه کوچک در ذهنم زنده می‌شود. هیچ‌کدامشان آمار یا خبر نبودند؛ فقط تجربه‌های انسانی که در حافظه یک ماشین و یک راننده ثبت شد.

۲
۰
فاطمه سادات حسینی
فاطمه سادات حسینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید