
قسمت دوم: صندلی خالی کنار پنجره
باد سرد، شیشههای مهگرفتهی ترمینال را میلرزاند.
نرگس، بلیت را محکم توی دستش گرفته بود، انگار اگر رها میکرد، «تصمیمش» هم از دستش لیز میخورد و میافتاد لابهلای کفپوشِ خیسِ سالن.
ساعت دیواریِ بزرگِ بالای سکو، عدد ۶ و ۴۵ را نشان میداد. هنوز پانزده دقیقه تا حرکت اتوبوس مانده بود؛ پانزده دقیقهای که میتوانست برگردد، میتوانست زنگ بزند، میتوانست بگوید:
«اشتباه کردم، نمیام…»
اما گوشیاش را روی حالت پرواز گذاشت.
این بار میخواست حتی اگر پشیمان شد، راه برگشت را برای خودش سختتر کند.
چند لحظه چشمهایش را بست. صحنهی دیشب مثل یک فیلم تکراری جلوی چشمش آمد؛
مادرش که وسط آشپزخانه، دستهای خیسش را محکم به هم میزد و میگفت:
– «تو هیچوقت عاقل نمیشی نرگس… دخترِ بیستونه ساله، این وقت شب چمدون ببنده کجا بره؟ مردم چی میگن؟»
و پدرش که از پشت روزنامه فقط یک جمله گفته بود:
– «هر جور دوست داری، ولی من دیگه مسئولت نیستم.»
این جمله، سالها بود که در شکلهای مختلفی به او گفته شده بود؛ در قالبِ سکوت، در قالبِ تهدید، در قالبِ مقایسه با دخترِ عمهی مهسا که «هم شوهر کرده، هم دکترا میخونه، هم سر کار میره و یه آه هم از دهنش درنمیاد».
نرگس، بلیت را تا کرد، گذاشت داخل جلدِ چرمیِ قهوهای که سالها پیش خودش برای بیمارانش «فرم ارزیابی اولیه» تویش نگه میداشت.
با خودش فکر کرد:
«چقدر راحته برای دیگران برنامهدرمانی نوشتن…
اما برای خودت، حتی نمیتونی یک جمله واضح بگی که: چی میخوای؟»
صدای مردی از بلندگو بلند شد:
– «مسافران عزیز اتوبوس شماره دوازده، مسیر تهران – … لطفاً برای حرکت، به سکو شماره سه مراجعه کنید.»
نرگس پلک زد.
«اتوبوس شماره دوازده.»
همان عددی که دیشب وقتی برای آخرینبار روی مبلِ اتاقِ مشاوره نشسته بود، روی ساعت دیواری دید؛
۱۲:۱۲
و به خودش گفته بود:
«اگر واقعاً چیزی مثل نشانه وجود داشته باشه، شاید اینه…
اتوبوس شماره ۱۲…
ساعت ۱۲…
۲ تا یک کنار هم…
شاید وقتشه یک بار، فقط یک بار، خودم را انتخاب کنم.»
سکو شماره سه، شلوغ بود. آدمها با چمدان و کوله، هر کدام درگیر دنیای خودشان.
نرگس چشمش به بدنهی سفید اتوبوس افتاد؛ نوشتهی آبیرنگ روی شیشه جلویش:
«۱۲ – تهران – شهر…»
حروف بعدی در مه بخار گم شده بود.
راننده، مردی حدوداً پنجاه ساله، با صورت آفتابسوخته و لبخند نصفه، در را باز نگه داشته بود و بلیتها را نگاه میکرد.
وقتی نوبت نرگس شد، لحظهای مکث کرد:
– «تنهایی خانم؟»
سری تکان داد:
– «بله.»
– «صندلیتون آخر اتوبوسه، کنار پنجره. اگر دوست داشتید وقتی همه سوار شدن، میتونم عوضش کنم بیارمتون جلوتر.»
– «نه، همون خوبه. ممنون.»
«صندلی کنار پنجره» همیشه برایش یک جور پناهگاه بود؛
جایی که میشد بیرون را نگاه کند و وانمود کند که کسی حواسش به او نیست.
داخل اتوبوس، بوی آشنای صندلیهای مخمل تازهشسته، با بوی قهوهی ارزانِ دستگاهِ ترمینال قاطی شده بود.
نرگس چمدان کوچک را گذاشت بالا، روی قفسهی فلزی، و روی صندلی شماره ۲۴ نشست.
دستهایش را روی دستههای پلاستیکی گذاشت و نفس عمیقی کشید.
«۲۴… دوازده ضربدر دو.»
لبخند بیجانی روی لبش نشست.
«ذهن وسواسیام حتی الان هم دست از عددسازی برنمیداره.»
کمکم مسافران دیگر هم سوار شدند.
یک زن میانسال با روسری گلگلی، بغلش یک کیسهی پارچهای سبز، با چهرهای خسته اما مهربان، آمد و روی صندلی روبهروی نرگس نشست.
جلوتر، یک پسر نوجوان با هدفون بزرگ، سرش توی گوشی خم شده بود و انگار جهان بیرون برایش وجود نداشت.
ردیف سوم، سمتِ راهرو، مردی با کت طوسی و کیف چرمی سیاه، نگاهش مدام بین ساعت مچیاش و صفحهی گوشی در رفت و برگشت بود؛ انگار از چیزی دیرش شده یا از چیزی جا مانده بود.
و صندلی کنار نرگس هنوز خالی بود.
راننده میخواست در را ببندد که ناگهان صدای دویدنِ کسی روی پلههای اتوبوس بلند شد.
در دوباره باز شد.
دختری حدوداً بیستودو-سه ساله، با کولهای مشکی و موهای جمعشده شلخته زیر کلاه بافتنی طوسی، نفسنفسزنان گفت:
– «آقای راننده ببخشید، شماره ۲۳ منم، نگااااه…»
و بلیت تاشدهاش را بالا گرفت.
راننده لبخند زد:
– «به سلامت خانم. فقط لطفاً دیگه برای نشونههات، اتوبوس ما رو انتخاب نکن!»
مسافران خندیدند.
دختر با تعجب:
– «نشونههام؟»
راننده با شوخی:
– «هر دفعه دقیقه آخر میرسین، انگار تا وامون نشونههاتون کامل نشه، حرکت نمیکنید.»
دختر، گیج اما خندان، آمد داخل.
چشمش دنبال شمارهی ۲۳ گشت.
وقتی فهمید صندلیاش کنار نرگس است، یک لحظه فقط ایستاد و نگاهش کرد؛ انگار مطمئن نبود باید مزاحم سکوت او بشود یا نه.
– «ببخشید، اینجا ۲۴ هست دیگه؟»
– «بله، بفرمایید. ۲۳ کنارِ پنجره است.»
– «شما اگر دوست دارید کنار پنجره بشینید، من میرم کنار راهرو… من تو حرکت، کمتر بیرون رو نگاه کنم بهتره.»
نرگس برای چند ثانیه مکث کرد.
حرفِ دختر، گیجش کرد:
– «کمتر نگاه کنی بهتره؟»
– «آره… هر بار بیرون رو نگاه میکنم، دلم برای جاهایی که نمیرم میسوزه.»
چیزی توی دل نرگس تکان خورد.
جمله را توی ذهنش زیرخط کشید؛ مثل یک جملهی مهم وسط پروندهی یک مراجع.
– «نه، ممنون. من هم همین صندلی خوبم. شما بشینید کنار پنجره.»
دختر با یک لبخند تشکرآمیز نشست. کولهاش را بغل گرفت و به شیشه تکیه داد، اما بیرون را نگاه نکرد؛ چشمهایش را بست.
انگار خودش را آماده میکرد که یک فصل جدید شروع شود، حتی اگر ازش میترسید.
اتوبوس آرام از سکو جدا شد.
ترمینال، خانوادهها، دست تکان دادنها، همه به عقب رفت.
نرگس نگاهش را از شیشه برداشت؛ حوصلهی دیدن «چیزهایی که جا میگذاشت» را نداشت.
چند دقیقه گذشت. سکوتِ نیمبند اتوبوس، فقط با صدای موتور و گاهی سرفهی یکی دو نفر، شکسته میشد.
دختر کناری، بالاخره چشمهایش را باز کرد و با صدای آرامی گفت:
– «ببخشید، میتونم یه سؤال بپرسم؟»
نرگس کمی جا خورد:
– «بفرمایید.»
– «شما هم از چیزی دارین فرار میکنین؟ یا دارین به چیزی نزدیک میشین؟»
سؤال، آنقدر مستقیم بود که نرگس را یاد اولین جلسهی بعضی مراجعها انداخت؛ آنهایی که یکراست میپرسیدند:
«دکتر، من خوب میشم یا نه؟»
یا
«شما خودتون تا حالا افسرده شدین؟»
– «فکر کنم… هر دوش.»
– «خوش به حالتون… من همیشه یا فرار کردم، یا جا زدم. هیچوقت وسطش نبودم.»
– «اسمتون؟»
– «رهام.»
نرگس، اسم را دوباره توی ذهنش تکرار کرد.
«رهام… کسی که خودش هنوز گیر است و اسمش رهام است.»
ذهنِ بالینیاش، بیدعوت روشن شده بود.
رهام ادامه داد:
– «من یهبار برای مشاوره رفتم پیش یه خانمی…
نرگس ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس رهام ادامه داد:
– «من یهبار برای مشاوره رفتم پیش یه خانمی… ولی وسط حرفاش، یهجایی خیلی قضاوتم کرد.
همون لحظه دیگه نتونستم ادامه بدم.
احساس کردم دارم بازجویی میشم، نه اینکه کمک بگیرم.
بعدش، هر وقت میخواستم دوباره برم مشاوره، میگفتم: ولش کن، اونا فقط آدم رو میسنجن که ببینن چقدر خراب شده.»
نرگس، نگاهش را از روی دستهای درهمگرفتهی رهام برنداشت.
این جمله، هزار بار در اتاق مشاورهاش، با شکلهای مختلف، شنیده بود:
«ترس از قضاوت شدن.»
– «چی گفت که این حس رو پیدا کردی؟ یادت هست؟»
رهام لحظهای مکث کرد؛ به سقف اتوبوس خیره شد، انگار دنبال زیرنویسهای یک فیلم قدیمی میگشت.
– «گفتم توی رابطههام همیشه جذب آدمایی میشم که یا در دسترس نیستن، یا نصفهنیمهان.
گفت: “خُب معلومه، خودت هم بلد نیستی آدم کاملی باشی، دنبال آدم کامل هم نمیری.”
لبخند زد، ولی…
اون لبخندش خیلی تیز بود.»
نرگس، بیاختیار ابروهایش در هم رفت.
در ذهنش، سریع برچسبها را کنار زد: «درمانگر بد، درمانگر خوب»…
بهجایش، روی احساس رهام تمرکز کرد.
– «تو اون لحظه چی حس کردی؟»
– «شرم.
انگار… انگار تمام نقصهام رو گذاشته بود وسط میز.
من همونجا دیگه هیچچی نگفتم.
فقط سرتکون میدادم که حرفاش تموم شه.
بعدش دیگه برنگشتم.»
نرگس با خودش فکر کرد:
«چقدر راحت میشه با یک جمله، اعتمادِ یک آدم را برای سالها از بین برد…
و چقدر سخت میشه دوباره آن را ساخت.»
اتوبوس وارد بزرگراه شده بود.
نور کمرنگِ صبح، از کنار پردهها به داخل میخزید.
زنِ میانسالِ روبهروی آنها، ذکر آرامی زیر لب میگفت.
پسر نوجوان، هنوز سرش در گوشی بود؛ اما هر چند دقیقه، بیقرار پایش را تکان میداد.
مرد کتطوسی، بالاخره گوشی را روی صندلی گذاشت و فقط به یک نقطهی نامعلوم خیره شد.
نرگس به رهام گفت:
– «اینکه بعد از اون تجربه، باز هم تنهایی سوار یه اتوبوس شدی که بری دنبال تغییر… خودش شجاعته.»
رهام لبخند نصفهای زد:
– «شجاعت… یا بیخیالیِ مطلق.»
– «شاید ترکیبی از هر دو.
ولی بههرحال، نشون میده هنوز از خودت دست نکشیدی، هرچند ممکنه خودت متوجه نباشی.»
رهام با کنجکاوی نگاهش کرد:
– «شما… روانشناسین؟»
نرگس مکث کرد.
چند ثانیه طولانی، بین راستگویی و فرار از نقش، در رفت و برگشت بود.
در نهایت، آرام گفت:
– «آره.»
– «اِ… حدس زده بودم.
از نوع سوال پرسیدنتون معلوم بود.»
یک لحظه، چیزی شبیه خجالت از صورت رهام گذشت.
– «ببخشید، اگر از اول میدونستم، اینطوری یکریز حرف نمیزدم. الان حس میکنم دارم مجانی ایف… نه، ببخشید.»
نرگس لبخند زد:
– «آروم باش. ما الان دو تا مسافریم که روی دو تا صندلی کنار هم نشستیم.
من اینجا درمانگرِ تو نیستم.
فقط… یک آدمم که دارم گوش میدم.»
این جمله را که گفت، فهمید دارد تا حدی با خودش هم حرف میزند؛
با آن بخشِ درونیاش که همیشه باید «نقش متخصص» را بازی میکرد و اجازه نمیداد صرفاً «آدم» باشد.
رهام دوباره به شیشه تکیه داد، اما اینبار، با گوشهی چشم، بیرون را نگاه کرد.
– «میدونید…
من همیشه فکر میکردم اگر یه روز سوار اتوبوس بشم و برم، همهچی حل میشه.
اما همین الان که دارم میرم، حس میکنم تمامِ ترسهام رو هم با خودم آوردم.»
نرگس آرام گفت:
– «ترسها مثل سایهان؛ جایی که نور هست، اونا هم هستن.
فرار نمیکنن، ولی شکلشون عوض میشه.
شاید این سفر برای تو، فقط عوض کردنِ شکل اون سایهها باشه، نه حذفشون.»
رهام با دقت به او خیره شد؛ انگار اولینبار بود کسی ترسهایش را اینطور توصیف میکرد.
– «شما چی؟ از چی میترسین که نشستین صندلی ۲۴؟»
سؤال، ساده نبود.
آنقدر عریان بود که اگر نرگس هنوز همان آدم دو ماه پیش بود، احتمالاً با یک شوخی از زیرش در میرفت.
اما حالا، ساکت ماند.
چند ثانیه، فقط صدای موتور اتوبوس بود و نفسهای رفتوبرگشت.
– «من… از این میترسم که…
تمام عمرم را صرفِ خوب کردنِ حالِ دیگران کرده باشم،
ولی وقتی برگردم عقب را نگاه کنم، ببینم خودم را جا گذاشتم.
و از اینکه…
شاید برای درست کردنِ خودم…
دیر شده باشه.»
رهام آهسته گفت:
– «اوه… این دیگه از ترسهای من سنگینتره.»
هر دو کوتاه خندیدند؛ خندهای که بیشتر شبیه یک اعترافِ مشترک بود تا شوخی.
زنِ میانسال روبهرویشان، ناگهان از داخل کیسهی سبزش یک ظرف کوچک بیرون آورد.
– «بفرمایین، شیرینی خونگیه.
سفره دیگه… آدم باید شیرینش کنه.»
نرگس و رهام، هر کدام یک شیرینی برداشتند.
شکرِ روی شیرینی، روی انگشت نرگس نشست؛ دقیقاً مثل لحظهای که یک حقیقتِ تلخ، با یک حرکت کوچک، قابلتحملتر میشود.
زن با لبخند گفت:
– «آدم هرجا میره، خودش رو هم میبره.
اگه خودت با خودت قهر باشی، هر شهری بری، یه غریبه اضافه میشه… خودت.»
این بار، نرگس بود که جمله را در ذهنش زیرخط کشید.
اتوبوس به تابلو بزرگ کنار جاده نزدیک شد:
«تا شهر مقصد: ۲۷۰ کیلومتر.»
نرگس به عدد خیره شد و با خودش فکر کرد:
«۲۷۰ کیلومتر تا شهری که هیچکس من را نمیشناسد.
شاید…
اولین جایی که مجبور نباشم نسخه بنویسم،
فقط…
خودم را بخوانم.»
رهام زیر لب گفت:
– «میدونین چیه؟ حس میکنم این اتوبوس، یهجور اتاق مشاورهست که هیچکدوممون برای بودن توش، پول ندادیم،
اما شاید هر کدوممون یه چیزی برای پرداختن داریم.
یکی شرمش رو، یکی ترسش رو، یکی هم… گذشتهش رو.»
نرگس نگاهش را از جاده گرفت و به داخل برگشت.
پسر نوجوان، حالا بیصدا اشک میریخت و با پشت دست، سریع پاک میکرد.
مرد کتطوسی، پیامی را که نوشته بود، پاک کرد و گوشی را در جیب گذاشت.
زن میانسال، به عکسِ دو بچه روی صفحهی خاموشِ موبایلش خیره مانده بود.
نرگس، به صندلیها نگاه کرد و با خودش گفت:
«شاید هر کدوم از این آدمها، یک نسخهی ناتمام از زندگیان؛
مسافرانی که هنوز نمیدونن مقصد واقعیشون کجاست…
فقط سوار شدهن که از جایی که هستن، کمی دور بشن.»
دستی نامرئی، درونش تکان خورد؛
همان حسِ سالهای اول دانشگاه، وقتی برای اولینبار فهمید روانشناسی فقط حفظ کردنِ اسم نظریهها نیست،
یک جور «دیدنِ آدمها» است،
ورای ظاهرشان.
او، سالها بود که دیگر آن نگاه را برای خودش خرج نکرده بود.
اتوبوس، آرام در جاده پیش میرفت.
نرگس، چشمهایش را بست و در دل گفت:
«قسمت بعد، شاید، از خودم شروع کنم…
نه از مراجعهایم، نه از خانواده، نه از ترسها…
از خودِ خودم.»
و بیآنکه بداند،
داستانِ سفر اوتازه داشت از صندلی ۲۴
شروع میپایان قسمت دومکرد.