ویرگول
ورودثبت نام
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

من فقط خسته بودم، نه تنبل

چند وقت بود که هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد.

صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شدم. گوشی را برمی‌داشتم و بی‌هدف بین پیام‌ها، استوری‌ها و خبرها می‌چرخیدم. بعد با خودم می‌گفتم:

«باز هم روزم خراب شد.»

کارهایی داشتم که باید انجام می‌دادم.

پیام‌هایی که باید جواب می‌دادم.

تصمیم‌هایی که باید می‌گرفتم.

اما هر بار که می‌خواستم شروع کنم، انگار چیزی درونم خاموش می‌شد.

همه‌چیز سخت بود. حتی کارهای ساده.

یک روز دوستم گفت:

«تو خیلی تنبل شدی.»

لبخند زدم، اما حرفش تا شب در ذهنم ماند. شاید راست می‌گفت. شاید من واقعاً تنبل شده بودم. شاید آدمی بودم که همیشه شروع می‌کند و هیچ‌وقت ادامه نمی‌دهد.

آن شب مدت زیادی به سقف اتاق نگاه کردم.

نه حوصله گریه داشتم، نه توان حرف زدن.

فقط خسته بودم.

گاهی مشکل، تنبلی نیست

چند روز بعد، اتفاقی جمله‌ای خواندم:

«گاهی ما تنبل نیستیم؛ فقط مدت زیادی قوی مانده‌ایم.»

همان‌جا مکث کردم.

حس کردم کسی بالاخره چیزی را گفت که من نمی‌توانستم توضیحش بدهم. من واقعاً نمی‌خواستم کارهایم را عقب بیندازم. دلم نمی‌خواست بی‌نظم باشم. دلم نمی‌خواست از آدم‌ها فاصله بگیرم.

اما ذهنم خسته بود.

بدنم خسته بود.

حتی روحم انگار جایی برای نفس کشیدن نداشت.

ما معمولاً خستگی جسم را جدی می‌گیریم. اگر کسی پایش درد بگیرد، از او انتظار نداریم بدود. اما وقتی ذهن کسی خسته است، به او می‌گوییم:

«جمعش کن.»

«اراده داشته باش.»

«همه مشکل دارن.»

در حالی که ذهن هم گاهی نیاز به استراحت دارد.

شروع کوچک

آن روز تصمیم نگرفتم زندگی‌ام را از نو بسازم.

تصمیم نگرفتم آدم موفق و پرانرژی و همیشه مثبت باشم.

فقط تصمیم گرفتم یک کار کوچک انجام بدهم.

تختخوابم را مرتب کردم.

همین.

نه معجزه شد، نه ناگهان همه‌چیز خوب شد. اما برای چند دقیقه حس کردم هنوز می‌توانم کاری انجام بدهم. هنوز کنترل کوچکی روی زندگی‌ام دارم.

روز بعد، فقط ده دقیقه پیاده‌روی کردم.

روز بعدش، به یک پیام جواب دادم.

بعدتر، یک لیوان آب بیشتر خوردم.

کم‌کم فهمیدم شروع کردن همیشه نباید بزرگ باشد.

گاهی نجات دادن خودمان از یک کار خیلی کوچک شروع می‌شود.

با خودت مهربان‌تر باش

ما خیلی وقت‌ها با خودمان بدتر از هر کس دیگری حرف می‌زنیم.

اگر دوستی به ما بگوید خسته‌ام، احتمالاً به او می‌گوییم:

«استراحت کن، به خودت فشار نیار.»

اما وقتی خودمان خسته‌ایم، می‌گوییم:

«تو چرا این‌قدر ضعیفی؟»

«چرا مثل بقیه نیستی؟»

«چرا نمی‌تونی درست زندگی کنی؟»

شاید اولین قدم بهتر شدن، این باشد که صدای درونمان را کمی آرام‌تر کنیم.

همه‌ی ما روزهایی داریم که توانمان کم است. روزهایی که نمی‌توانیم بهترین نسخه‌ی خودمان باشیم. اما این روزها به معنی شکست نیستند. فقط نشانه‌اند؛ نشانه‌ای که می‌گوید باید بیشتر مراقب خودمان باشیم.

آخرش

امروز هنوز همه‌چیز عالی نیست.

من هنوز گاهی عقب می‌اندازم. هنوز بعضی صبح‌ها سخت بیدار می‌شوم. هنوز بعضی روزها بی‌دلیل غمگینم.

اما دیگر به خودم نمی‌گویم تنبل.

می‌پرسم:

«چی لازم داری؟»

«از چی خسته‌ای؟»

«چطور می‌تونم کمکت کنم؟»

شاید همین تغییر کوچک، شروع یک حال بهتر باشد.

چون گاهی ما به نصیحت احتیاج نداریم.

به سرزنش هم احتیاج نداریم.

فقط لازم داریم کسی، حتی اگر آن شخص خودمان باشیم، آرام بگوید:

می‌فهمم خسته‌ای. بیا از همین‌جا شروع کنیم.

شروع
۱
۰
نرگس کریمی روانشناس
نرگس کریمی روانشناس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید