ویرگول
ورودثبت نام
نرگس کریمی
نرگس کریمی
نرگس کریمی
نرگس کریمی
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

مسافرانِ اتوبوسِ شماره ۱۲؛ سفر به مقصدِ خودِ واقعی (قسمت اول)

ساعت ۶ صبح بود. هوای سردِ پاییز با بوی تندِ گازوئیل و قهوه در فضای ترمینال پیچیده بود.

اتوبوس شماره ۱۲ آماده حرکت بود و من، طبق عادتِ همیشگی، صندلی ردیف سوم را انتخاب کردم؛ جایی که هم تسلط خوبی به فضا داشته باشم و هم بتوانم در سکوت، خودم را به پنجره تکیه دهم.

یکی‌یکی سوار می‌شدند. انگار هر کدامشان باری سنگین‌تر از چمدان‌هایشان را با خود به داخل می‌کشیدند.

مرد میانسالی که صندلی جلو نشسته بود، هر دو دقیقه یک‌بار ساعتِ مچی‌اش را چک می‌کرد، پایش را به کف اتوبوس می‌کوبید و با حالتی عصبی به راننده نگاه می‌کرد که چرا حرکت نمی‌کند. با خودم فکر کردم: «چقدر اضطرابِ کنترل‌گری! انگار فکر می‌کند اگر ثانیه‌ها را مدیریت نکند، کل زندگی‌اش از هم می‌پاشد.»

زنِ جوانی که کنار پنجره، سه ردیف عقب‌تر بود، هدفونش را تا آخر زیاد کرده بود. نگاهش به بیرون بود، اما چشم‌هایش جایی دیگر سیر می‌کرد؛ جایی که شاید دوست داشت در آن باشد، نه در این سفرِ اجباری. او یک «دیوارِ نامرئی» دور خودش کشیده بود.

من فقط یک مسافر بودم، اما چشم‌هایم ناخودآگاه شروع کرده بود به تحلیلِ این آدم‌ها. به اینکه پشتِ این چهره‌های معمولی، چه قصه‌هایی از رنج، شکست یا ترس نهفته است.

همان‌طور که اتوبوس از شهر خارج می‌شد و ساختمان‌ها جایشان را به جاده‌های خلوت و درختان پاییزی می‌دادند، حس کردم این فقط یک سفرِ تفریحی نیست. ما داریم از چیزی فرار می‌کنیم؛ شاید از خودمان.

راننده بلندگوی اتوبوس را روشن کرد: «مسافران عزیز، مقصد ما روستای “مه‌گرفته” است. سفری که شاید کمی طولانی به نظر برسد، اما…»

صدای راننده در سرم پیچید: «سفری به مقصد ناشناخته.»

هنوز نمی‌دانستم این جاده قرار است چه حقیقتی را درباره‌ی من و این مسافران برملا کند. اما می‌دانستم وقتی به مقصد برسیم، هیچ‌کداممان آدم‌های صبحِ امروز نخواهیم بود.

آیا تا به حال در سفرهای دسته‌جمعی، آدم‌های اطراف‌تان را «تحلیل» کرده‌اید؟ به نظر شما، کسی که مدام نگرانِ زمان است (مثل آن مرد)، از چه چیزی می‌ترسد؟

سفر
۳
۰
نرگس کریمی
نرگس کریمی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید