امروز هنوز اینترنت ملی است و دستم از اخبار و شرایط کوتاه!
در شهری زندگی میکنم که خبری از اعتراضات نبود ولی برای راهپیمایی امروز سنگ تمام گذاشتند...
اما تمام این مدت که شهر من در آرامش به سر میبُرد بیتاب بودم، بیقرارِ مردمی بودم و هستم که در شهرهای دیگر آسیب میبینند!
دلم با آنها بود ولی جسمم اینجا...
به معنای واقعی کلمه احساس کردم با اینجا بودنم بیفایده ترین آدم زمینم!
هموطنانم در کیلومترها آنطرفتر جان میدهند و من اینجا قصه کُرد شبستری مینویسم...
شاید بهتر است جبر جغرافیایی را مقصر بدانم!
آنقدر این روزها احساس ناامنی میکنم که حتی نمیتوانم درست حرف بزنم...
ترجیح میدهم سکوت کنم و خودخوری کنم!
به هر حال احوال همه ما همین است، فقط خواستم بی تفاوت نباشم و بگویم: من هم دلم خون است!
هیچوقت فکر نمیکردم آینده ای که قرار بود در آن برای پیشرفت تلاش کنم، با جنگیدن برای بقا هدر شود...
راستش را بخواهید با دیدن قیمت دلار، از شدت استرس پایم را تکان میدهم، درواقع فکر میکنم یک ایران پایشان را تکان میدهند!
هیچوقت تا به امروز شکایتی نداشته ام، گرانی و فقر را تحمل کرده ام، ولی امروز دلم میخواهد گِلِه کنم و کسی را مقصر بدانم، دلم میخواهد فریاد بزنم و گریه کنم...
ولی حتی درست نمیدانم باید یقه چه کسی را بگیرم!
دلم یک شانه امن میخواهد که سرم را رویش بگذارم و خودم را از خستگی نجات بدهم!
دلم یک بغل عمیق میخواهد که خودم را به راحتی در آن جا بدهم و آنقدر محکم بغلم کند که همه چیز را فراموش کنم!
این مردم خیلی اذیت شدند و از اینکه خدای نکرده قرار است بیشتر آسیب ببینند میترسم...
حقیقتا این حق من و شما نیست که با فکرِ دلار و جنگ و امثالهم قلبمان به درد بیاید...
همیشه دختر آرامی بودم که با همه چیز خودم را سازگار میکردم، اکنون هم دلم میخواهد مثل همیشه آرام باشم ولی قطعا با زندگی در خاورمیانه، آرامش آرزویی ست بس محال!
ببخشید که سَرِتان را درد آوردم!
به امید روزهای بهتر برای ایرانِ عزیزم:)
~٢٢ دی ١۴٠۴~
