برای من از دل قصه ها رویایی نوشته شد،
نمیدانم شاید هم نویسنده اش خودم بوده ام،
آخر هیچ زندگی این چنین در رویاهای دوست داشتنی غلط نمیزند
فقط یک نویسنده ی خیال بافِ تسلیم نشدنی میتواند بدینگونه زخم بخورد و با لبخند خونی بلند شود ، دامن چین چینی اش را بپوشد گل هایش را ببویَد ،غروب را از پشت پنجره ی روبه خیابان تماشا کند و برای عشقِ نامه هایش ،بوسه های آتشین بفرستد
آری عزیزکم فقط از من برمی آید این شکستن و این بلندشدن ،
این زمین خوردن و این نیافتادن .
شکوهِ پاییز برایم زمستان تازه ای به همراه داشت در جایی که زندگیی نو به من هدیه داد
زندگی که در ولع رسیدن به آنم...
راستی به تو قول دادم همه چیز را رویایی ببینم
اما هنوز برای تو از آن شب برفی چیزی نگفتم ؟!
بیا کنارم تا برایت بگویم، وقتی که دانه های ریز برف روی پلکم مینشستند ،من مثل ملکه برفی در آن شب میدرخشیدم و تمام تنم در بلورها میرقصید،
به تو گفته بودم رویا چیز کمی نیست و برای هرکسی نیز نیست ؛
آری عزیزم آخر هرکسی که نمیداند جاده ی سپیِد خندان به کجا ختم میشود