لحظاتی در زندگی هست که دوست داری فریاد بزنی: کات. گند زدم، افتضاحه. از اول، همه چیز از اول.
به عنوان مثال یادم میاید روزی که آزمون شیمی آلی داشتیم چند دقیقه قبل از شروع آزمون همه با استرس جزوه را ورق میزدیم و از همدیگر سوال میپرسیدیم، هر چقدر زمان جلوتر میرفت استرس ما بیشتر میشد، گویی منتظر اجرای حکممان هستیم. اما خبری نشد... پس از پرس و جو از آموزش متوجه شدیم استاد قرار نیست امروز بیاید و بدون هیچ گونه اطلاع قبلی آزمون به زمانی نامعلوم موکول شد ( آزمون هیچوقت برگزار نشد ). به همین راحتی.
یادم میاید زمانی که از کلاس خارج میشدم با خودم گفتم گند زدم.... شاید بپرسید چرا؟ چون در حقیقت باید دودمان استاد و دانشکده را به خاطر این رفتار غیرحرفه ای به باد میدادم ( به جهت استرس آزمون، در یک هفته گذشته حداقل ۵۰۰ قدم به انواع بیماری های خودایمنی نزدیکتر شده بودم ) اما ته دلم میدانستم آنقدری که باید برای آزمون آماده نیستم که ادای جیمز باند را دربیارم ( و به اندازه کافی هم برای همچین حرکت انقلابی ای شجاع نیستم ). در یک طرف هفته ها زجر و استرس بود و بی احترامی واضح، و در طرف دیگر حرف بقیه و عدم آمادگی خودم.
برای نمونه بعدی میتوانم اتفاق دیروز را برایتان مثال بزنم. به دانش آموزم میگویم با توجه به شرایط پیش آمده بنظرم بهتر است چنین کند اما میگوید دوستش گفته بهتر است چنان کند ( دوستش دانشجوی پزشکیست ). نکته اینجا نیست که چرا حرف دوستش او را به شک انداخته. نکته اینجاست که منم شک کردم آیا واقعا بهتر است چنین کند یا چنان. ساعت ها فکر میکنم، احتمالات مختلف را در نظر میگیریم، بنظرم تصمیم من منطقی تر است اما باز هم فکر میکنم کوچکتر از آنم که جیمزباند بازی دربیاورم و سر حرفم بایستم.
مسئله همینجاست.... هر زمان که حس میکنم کوچکتر از آنم که تصمیمم را ( چه درست چه غلط ) اجرایی کنم میفهمم حسابی گند زده ام... انگار زمان امتحان به پایان رسیده اما تو ترجیح میدهی به جای تحویل برگه ت، خودت را از پنجره پرت کنی پایین ... انگار من و خودم دو شخصیت جدا هستیم و من با چهره ای درهم رفته و تحقیرآمیز به خودم که خونین و مالین روی زمین افتاده نگاه میکند و از روی تاسف سر تکان میدهد و میگوید: خیلی تحقیر آمیزی....
۱۸ تیر ۰۵