چون دیدم توی این مدت بیکارم گفتم شروع کنم یک کتاب رو بخونم و همزمان باهاش باهاتون حرف بزنم و تجربیات و احساسات خودم نسبت به قسمت های مختلف کتاب رو براتون بلاگ پست کنم. اسم اصلی کتاب هم هست:
Twelve and a Half: Leveraging the Emotional Ingredients Necessary for Business Success
که به فارسی میشه دوازده و نیم اصل اهرم احساسی لازم برای موفقیت در بیزینس یا یک همچین چیزی

شروع کتاب اینطوری شروع میشه که یکی از کارمندهای تازه کار اشتباهی با اکانت توییتر آژانس وینرمدیا (آژانس تبلیغاتی گری وی) یک توییت در انتقاد از یکی از مشتری ها میزنه و طوری به نظر میرسه انگار داره اون آژانس رو ضایع میکنه. اون آژانس از گری میخواد که اون کارمند رو اخراج کنه به خاطر کاری که کرده ولی گری وی بلافاصله رد میکنه.
حرف اصلی گری وی اینه که کارمندها رو به دید عدد و رقم نگاه نمیکنه و به خاطر یک اشتباه کارمندی رو اخراج نمیکنه. اتفاقاً مسئولیت اشتباه کارمند رو کاملاً خودش قبول میکنه و میگه: «خیلی از کارمندهای من بد شروع کردند ولی بعدها به بهترین جایگاه توی شغل خودشون رسیدند.»
این قسمت از محتوای کتاب منو یاد یکی از بدترین تجربیاتم اوایل کارم میندازه. اون موقع که تازه ادیت ویدئو رو شروع کردم، برای یکی از رفیقهام کار میکردم که توی کار سینما بود و واسطه کار من با کارفرمایی بود که براش کار میکردیم. چون ریلز اینستاگرام هنوز رایج نشده بود من باید پست های ویدئویی و اسلایدی بلند (بین ۵ تا هفت دقیقه) ادیت میزدم و کامل زیرنویس میزدم. تازه اون موقع اپلیکیشن های زیرنویس خودکار با هوش مصنوعی هم نبود و پریمیر هم قابلیت جایگذاری زیرنویس نداشت.
حرفی که اون موقع یادم بود کارفرما همیشه بهم میزد این بود که: «فلان تدوینگر فیلم سینمایی یک ساعت و نیم فیلم رو توی دو ساعت ادیت میزنه، اونوقت تو ۵ دقیقه ویدئو برات سه ساعت طول میکشه؟»
این که بفهمید شرایط چقدر غیر منطقی بود (البته اون موقع خودم نمیدونستم) اینو بدونید که یک تدوینگر حرفه ای ویدئو با درآمد +۳۰ میلیون تومن در ماه، همین الان حداکثر روزانه ۵ تا ویدئوی زیر یک دقیقه با زیرنویس ادیت میزنه!
تفاوت مدیریت گری وی با کارفرمای اون زمانِ من دقیقاً تو همین نقطه است؛ گری وی شرایط انسانی کارمند رو درک میکنه، اما مدیر من فقط خروجی و اعداد رو میدید و دست به مقایسههای کاملاً غیرمنطقی میزد.

«در ادامه گری وی به قول خودش 12.5 شرط لازمهی موفقیت رو که خودش به کار برده معرفی میکنه که اتفاقاً نقطه ضعف خیلی از مدیران هم هست. لیست این 12. ویژگی از این قراره:
۱. شکرگزاری
۲. خودآگاهی
۳. مسئولیتپذیری
۴. خوشبینی
۵. همدلی
۶. مهربانی
۷. سرسختی
۸. کنجکاوی
۹. صبر
۱۰. یقین و باور
۱۱. تواضع
۱۲. بلندپروازی
و اما اون نیمه (0.5): صراحتِ مهربانانه (انتقاد کردن بدون تخریب شخصیت طرف مقابل).
در نگاه اول خیلی از این ویژگیها ممکنه با هم متضاد باشند (مثل تواضع و بلندپروازی)، ولی گری وی میگه در ادامه بهتون یاد میدم که چطور این ویژگیها رو با همدیگه ترکیب کنید و هر کدام رو در جای درست خودش استفاده کنید.
«…البته که گری وی معتقده داشتن روحیه «صبر» پیشنیاز تمام این صفتهاست و بدون صبر، بلندپروازی هیچ معنایی نداره. به همین دلیل است که خیلی از کسایی که وارد کسبوکار میشن چون به دنبال نتیجه زودهنگام و سریع پولدار شدن هستند، با بیصبری تصمیمهای غلطی میگیرند.
متأسفانه توی ایران، صبور نبودن و عطش موفقیت زودهنگام، یکی از دلایل اصلیِ اینه که آدمها موفق نمیشن یا مسیری که شروع کردن رو خیلی سریع رها میکنن. البته اینجا باید یک خط کشیِ مهم انجام بدیم: توقعِ «نتیجه نهایی سریع» با «بازخورد سریع گرفتن» از کار کاملاً متفاوته.
به طور مثال، برای پروژههایی که خودم دست میگیرم، خیلی برام مهمه که اولین فروش توی همون یکی دو ماه اول اتفاق بیفته؛ چون این بازخوردِ سریع نشون میده که محتوا مسیر درستی رو رفته و تأثیر خودش رو روی مخاطب گذاشته. ولی به خوبی میدونم که برای ثبات در فروش و رسیدن به یک بیزینسمدل مناسب و پایدار، حداقل بین شش ماه تا یک سال کارِ مداوم و صبر نیازه.»

این دقیقاً همون نقطهای است که گری وی در کتابش به زیبایی به آن اشاره میکند:
«کسی که گمان میکند فرصتی برایش نمانده، دستپاچه میشود و بعید نیست هر لحظه تصمیم نادرستی بگیرد. من همیشه اینطور فکر میکنم که فرصت زیادی پیش رو دارم. مهم نیست که تا چه حد تصورم درست باشد؛ مهم این است که در نتیجهی چنین تصوری، هر روز روحیهام بهتر از روز قبل است.»
دیدگاهی که گری وی نسبت به صبر داره خیلی جالبه و در ادامه میگه:
«خیلی از کارمندهای من بد شروع کردند، ولی بعدها به بهترین جایگاه توی شغل خودشون رسیدند.»
این دیدگاهی هست که به نظرم توی موفق شدن خیلی از افراد تاثیر داره که منو یاد یک خاطره میندازه:
من با یکی از رفیقهام کار میکردیم؛ یادمه کار تموم نشده بود، ولی طوری جلو رفته بود که ادامه روز با نهایت یکی دو ساعت کار جمع میشد (و من رفتم خوابیدم). بعدها توی یک مکالمه بهم گفت: «وقتی دیدم خوابیدی میخواستم بگیرم جرت بدم! ولی وقتی به این فکر کردم که هدفمون از انجام این کارها اینه که مدت خیلی زیادی با هم ادامه همکاری داشته باشیم، با خودم گفتم چرا که نه؟ بذار مهدی بخوابه و تهش باید ادامه کار رو خودش انجام بده.»
به طور مثال برای همکاری بلند مدت گری وی توصیه میکنه که چانه زنی نکنید چون باعث میشه کسایی که میخوان توی بلند مدت باهاتون همکاری کنند به مشتریان دیگه میفروشند و کم کم شما رو جایگزین میکنند و برعکس وقتی یکمی سر کیسه رو شل کرده باعث شده بهترین جنسشون رو به جای بقیه به خود گری وی بفروشند.
یا به طور خلاصه میگه آدم هایی که فقط نوک دماغشون رو میبینند، نمیتونند تصویر بلند مدت برای موفقیت رو ببینند اگه صبور نیستید حتی روی بلندپروازی های شما برای موفقیت هم تاثیر میگذاره
خب تا همینجا کافیه، فعلا خسته شدم
به نظرم برای وبلاگ اول بد نبود
بریم بقیه رو فردا مینویسم
فعلا خداحافظ