بیکار شدیم توی این وضع و اوضاع، و همینطور که داشتم توی دیوار میگشتم یک عنوان شغلی دیجیتال مارکتینگ دیدم و گفتم: چی بهتر از این؟ هم تو کار دیجیتالم، هم تو کار مارکتینگ بودم. همونجا حس کردم شاید بالاخره یه چیز درستحسابی پیدا شده، برای همین شماره رو برداشتم و گفتم زنگ بزنم ببینم داستان چیه.

فرم مصاحبه رو که خانمه گذاشت جلوم، خیلی عجیب بود، چون دقیق نمیدونستم باید برای چه کاری استخدام بشم.
و عجیبتر اینه که توی فرم وقتی ازت میپرسن:
چرا ما باید شما رو استخدام کنیم؟
ببخشید، من نمیدونم حتی برای چه شغلی اومدم، حالا باید جواب بدم که چرا باید من رو استخدام کنین؟
سؤالها رو که همینطور میخوندم عجیبتر میشد.
ولی یک نکتهی خیلی عجیبی که همیشه توی این مصاحبهها هست رو هیچوقت نفهمیدم، اون هم اینه که شماره تلفن و کد ملی و اینجور چیزها رو از من برای چی میخوای؟ ها؟
تو که هنوز استخدامم نکردی!
کد ملی به چه دردت میخوره؟
مشخصات من به چه دردت میخوره؟
و تیر آخر رو سؤال آخر صفحهی دوم زد و قبل از اینکه ازم مصاحبه بشه، فهمیدم اینجا به درد من نمیخوره:
وقتی به یک تکه سیب نصفشده نگاه میکنی یاد چی میاُفتی؟
اینجا مثلاً رفتن یک تکه از سؤالای روانشناسی رو توی گوگل پیدا کردند، چسبوندن ته مصاحبه.
مطمئنم کسی که اینو طراحی کرده بوده، اینطوری بهش دستور داده بودند که:
«سی تا سؤال برای مصاحبه آماده کن، همییییین الاااااان!!»
و اونم مجبور شده یک چیزایی سرهم بکنه و یک چیزایی بچپونه توش.
وقتی رفتم وارد اتاق شدم، مدیری که نشسته بود شبیه غول بیابونی بود و قیافهش دقیقاً شبیه همین عکسی بود که توی وبلاگ گذاشتم :))))))))
روبهروش هم یک دونه از این کامپیوتر All in One های اپل بود که مفت نمیارزه و از بس داغون و قدیمیه، همه روش ویندوز نصب میکنند؛ تازه اونم با مکافات کار میکنه.
فکر میکنین اولین چیزی که شاکی شد چی بود؟
این بود که چرا فرم رو کامل پر نکردم.
چرا فرم رو کامل پر نکردی؟
چرا شغل پدر رو ننوشتی؟ چکاره بوده؟
و از این حرفها…
بعد که پرسیدم اینجا کار چیه، و همینطور که بیشتر سؤال میکردم، بیشتر میفهمیدم توی چه آشغالدونیای اومدم
(اسم خودشونم گذاشته بودند «هلدینگ»).
گفتم کارتون چیه و اینا، و توضیح داد که چهار قسمت هست که کار میکنند و دو قسمتش رو نیاز دارند.
یکی قسمتش کار با وردپرس و اینهاست که برای سایته.
من گفتم ایام قدیم وبسایت داشتم و با جوملا کار کردم، ولی ظاهراً قانعکننده نبود و به هر نحوی میخواست من وارد اون قسمت نشم.
قسمت دومش این بود که کار فروش توی مارکتپلیسها مثل دیجیکالا رو میکردن و توی اونها میفروختن (خسته نباشی).
خیلی هم تأکید میکرد که کار توی اینها کار هر کسی نیست و یک تا سه ماه باید بیای کارآموزی.
بعد هم گفت که تا شنبه وقت هست، اگه قبول میکنی تا شنبه اطلاع بده، و دو روز باید بیای تمرینی و بعدش تازه قرارداد بدون حقوق میبندیم به عنوان کارآموز تا یک سال :||||
من که فهمیدم توی چه آشغالدونیای اومدم، به محض اینکه از دفتر اومدم بیرون، با خودم گفتم:
حتما بشین تا برگردم!
ولی خب، از همین مصاحبه و وضعیت یکسری چیزها رو فهمیدم.
خیلی از کسبوکارهایی که باهاشون فعالیت داشتم و موفق شدند، یک نقطهی مشترک داشتند و اونم این بود که مسخرهبازی رو گذاشته بودند کنار.
یادمه حتی یک هلدینگ بزرگ بینالمللی بود توی تهران که هیچ مدرک و سفتهای از کارمنداش نمیگرفت، ولی قوانین سختی روی بهرهوری و کار کردن داشت.
و اصلاً وقتی میخوای یکی رو استخدام کنی، بهنظرم باید برات مهم باشه که کار تو رو چطور راه میندازه.
وضعیت سربازی و شغل باباش به چه دردت میخوره؟
اصلاً مهمترین کار یک مدیر یا یک کارآفرین، بهنظرم همین بخشه؛
اینکه بتونه آدمهای خوب و مناسب برای سیستمش استخدام کنه، بعد بهشون یاد بده چطور آدمهای مثل خودشون رو استخدام کنند. همین.
و همین، یک راهکار خیلی ساده و استراتژیک میشه برای موفقیت.