ویرگول
ورودثبت نام
دارکوب
دارکوب
دارکوب
دارکوب
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

استفراغ یک ذهن خسته

میخواهم هر چه به ذهنم می آید بنویسم تا از شر هر چه فکر و نگرانی هست کمی هم که شده خلاص شوم. راستش فکر میکنم اگر این پست را ادامه دهم و پست های بعدی ای هم در کار باشد هیچ مطلب مفیدی نخواهید خواند.اینها فقط حرف هایی هستند که در ذهنم مانند مگس هایی آشفته به در و دیوار میخورند.

ساعت حدود ۲ صبح است و کمی پیش با پدیده ای به نام "بختک افتادن" به وحشت افتاده و دیگر توانایی خواب را از دست داده ام. نمیدانم تجربه اش را دارید یا نه . فکر میکنم اکثر مردم این پدیده را اینجور تجربه میکنند که ناگهان در کابوس توانایی فرار یا دویدن را از دست میدهند مثلا سگی خوفناک دنبالتان بکند و شما نتوانید بدوید. مال من فرق دارد البته فکر میکنم این نوع کمتر رایج است . من کابوسی نمی بینم. ناگهان از خواب بیدار میشوم ولی قادر به حرکت نیستم . هیچ نوع حرکتی . و هر تلاش برای کوچکترین حرکتی مثل حرکت پلک ها بینهایت برایم دشوار میشود . در آن لحظات با اینکه هوشیاری نسبی دارم و می دانم که بیدارم ولی مغزم بسیار منعطف و نرم است . یعنی افکاری که به ذهنم خطور میکنند راحت رد نمیشوند. بلکه مغزم را له می کنند.بگذارید ساده تر بگویم.مثلا اگر در آن دقایق فکر کنم که کسی کنارم حضور دارد مغزم این را به عنوان یک حقیقت می پذیرد و دنبال شواهد نیست.حال فکر کنید اگر این افکار وحشتناک باشند چه حالی پیدا میکنم.مثلا اکثر اوقات فکر میکنم الان است که چیزی غیر طبیعی و شیطانی در اتاق ببینم و دیوانه شوم. البته باید بگویم من چند سال است که این اتفاق را تجربه میکنم و تا حدودی توانسته ام یاد بگیرم که چگونه کمتر وحشت کنم. البته من در طی این سالها در گفتگو ها به جای "بختک افتادن" از "قفل شدگی" استفاده کرده ام احساس میکنم این عبارت نحسی این اتفاق را کمرنگ تر میکند.این قفل شدگی از ۱۴ سالگی شروع شد. دلیلش را دقیق نمیدانم. یک زمانی مکرر قفل می شدم ولی حدود یک سال یا بیشتر بود که سایه نحسش را دیگر احساس نمیکردم که از دیشب دوباره به اجبار میزبان این مهمان ناخوانده شدم. طی ۲۴ ساعت گذشته ۳ بار قفل شده ام. علت این میزبانی هیچوقت برایم دقیق مشخص نشده بعضی وقت ها فقط به شدت نیاز به خواب داشتم ، بعضی وقت ها حالم خیلی آشفته بود . در طی این مدتی که این اتفاق برایم نمیفتاد در بدترین احوال روانی قرار داشتم . برای همین هیچوقت قابل پیش بینی نیست که کی در خانه خوابم را خواهد زد .نمیدانم چرا این موضوع را اینقدر باز کردم ولی همانطور که گفتم هدفم از نوشتن تخلیه است.

بدبختی ام در کنکور خلاصه می شود ، که چطور از دانش آموز تاپ از اول ابتدایی تا تقریبا اوایل سال یازدهم به این وضع اسفناک دچار شدم . باورش برای خودم هم سخت است که چطور یکهو اینطور به خاک سیاه نشستم و بیشتر از یک سال است که نمیتوانم بلند شوم. من ادم منظم و کمالگرا به طور مثبتی بودم ، یعنی کمالگرایی ام باعث میشد پیشرفت کنم . البته شاید منظم کلمه مناسبی برایم نباشد ولی در مسیر تحصیلی جزو بهترین ها بودم. از سال چهارم ابتدایی به فکر این بودم که تیزهوشان قبول شوم و خداروشکر شدم و از هفتم تا نهم اوج دوران تحصیلیم بود با وارد شدن به پایه دهم و دیدن اینکه همه تکانی به خودشان می دهند ،این احساس که من از همه عقب مانده ام و دیدن رتبه های قلمچی خودم را باختم و دچار یک ناامیدی مزمن شدم . باید بگویم معلم های بی شعورمان هم به این تنش ها دامن می زدند . من ادم فوق العاده حساسی هستم شاید هم انها انقدر تقصیری نداشتند. هنوز هم باور نمیکنم من ۱۶ ساله کلاس دهمی به خاطر بلد نبودن ۲ ، ۳ تا سوال شیمی سر امتحان گریه میکردم و معلم نگاهم میکرد . من شاگرد اول کلاس بودم و مواجهه با اینکه سر امتحان انجور به مشکل بخورم برایم کابوس بود . بعد آن امتحان به دستشویی رفتم و گریه و زاری را در اتاقک قفل شده ادامه دادم ‌. فقط یک گریه ساده نبود اولین له شدن و ناامیدی اساسی در آن دقایق در وجودم رخنه کرد.بعد از آن سال کذایی یک دوره درخشان داشتم که به تابستان دهم به یازدهم مربوط می شود که تا آبان یازدهم هم ادامه داشت . با ادامه فشار های مشاور و مدرسه و احساس ناتوانی و فشار بیش از حد همه چیز را رها کردم . که هنوز که بیش از یک سال میگذرد نتوانسته ام درست و حسابی از این منجلاب خودم نجات بدهم ‌و با اینکه الان پس از گذراندن این مصائب متوجه این شده ام که مسیر میتوانست خیلی ساده تر و راحت تر و بهتر بگذرد و هنوز هم با توجه به نیمچه پیش زمینه ای که دارم دیر نشده ، نمیتوانم برگردم. در اعماق وجودم می دانم توانایی اش را دارم این کنکور لعن شده را قابل قبول پشت سر بگذارم ولی اهمال کاری و ناامیدی هربار مرا به زانو در می اورند. الان ساعت از ۳ صبح کمی گذشته و فکر میکنم ذهنم سیاهی اش کمتر شده و شاید بتوانم اندکی بخوابم .

اگر کسی این نوشته را میخواند میخواهم بگویم اگر میخواهید راهکاری برای خارج شدن از حال ناامیدی بدهید احتمال ۹۹/۹۹۹ درصد از آن اطلاع دارم ولی متاسفانه روی سطح آب ذهنم قرار دارد و خیلی وقت است‌ که دستم به سطح آب نمی رسد.

اهمال کاریدانش آموزسال
۴
۰
دارکوب
دارکوب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید