صبح جمعه است، دیشب در طبیعت خوابیدم و صبح زود برگشتیم خونه، مادرم چایی دم کرده و برام املتی هم زد و الان که دارم مینویسم مابینش املت هم میخورم (دلتون نخوااد:)) ویرگول و باز میکنم یکی نوشته ای منتشر کرده و از بیکسی و افسردگی و بدبختی و هرچی آرزوی بده که مال اوست صحبت میکند، برمیگردم به خودم که چقدر حالم متعادل و خوب هست و یادم میاد چقدر من هم ازین نوشته های سیاه زیاد داشتم و روزهای بسیاری از عمرم را تمرین افسردگی کردم ولی یاد گرفتم که دیگر سراغش نروم. من یاد گرفتم که شاد بودن و رضایت، دقیقا مثل افسردگی و نارضایتی یک انتخابه و یک مدل زیستن. و من شاد بودن را انتخاب کردم، امیدوارم روز جمعه خوبی داشته باشید و شما هم با تمام ناملایمات زندگی از شاد زیستن بنویسید...