ویرگول
ورودثبت نام
حدیثه زمانی
حدیثه زمانی
حدیثه زمانی
حدیثه زمانی
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

من و ماشین زمان

بـــــه نـــامــ خــــدا🌱✨

مـــوضـــوع:منــ و ماشینــ زمان🚙🌌

خوبــ همیشه فکرم درگیر بود که عصر دایناسورها چطوری بود؟ امروز میخوام با اتفاقی که برام افتاد بهتون بگم🙂

یه روز کنار پنحره نشسته بودم و داشتم توی گوشی با اسنپ‌چت از بیرون عکس و فیلم میگرفتم توی گوشی از بیرون یه چیزی دیدم مثل ماشین بود اول فکر کردم الکیه و برای برنامه‌هس اما لحظه ای که دیدم واقعه چشمام از تعجب کرد شد😳واقعا من داشتم یه ماشین پرنده میدیدم 😃وقتی دیدم به سمت پایین اومد و توی حیاط فرود اومد بدون کمی مکث سریع به سمت حیاط رفتم ولی یه لحظه همونحا وایسادم «شاید خطرناک باشه»اما توجهی نکردم و از روی کنجکاوی به سمت در خونه رفتم بازش کردم، ماشین عادی توی حیاط بود اما اونطور که معلوم بود کسی توش نبود، یعنی راننده نداشت😳چطور ممکن بود؟ یه لحظه در های ماشین خودشون باز شدن، فهمیدم که باید سوار بشم و اون لحظه اصلا برام مهم نبود که ممکنه جایی که میرم راه برگشتی باشه پس با عجله سوار شدم، ماشین قشنگی بود، کل راه رو داشتم از بالا به پایین نگاه میکردم خیلی قشنگ بود. هنوزم از اینکه ماشین راننده نداشت توی تعجب بودم.

متوجه شدم که ماشین داره به سمت پایین فرود میاد، زمین رو نگاه کردم. اینجایی که اومده بودم خیلی عجیب بود اصلا شباهتی به جایی که اول بودم نداشت. هر ترسیده بودم هم کنجکاو بودم تا هرچه سریعتر پیاده بشم و به همه جا با دقت نگاه کنم. وقتی ماشین ایستاد با عجله پیاده شدم. باورم نمیشد به قدری ترسیده بودم که نمیتونستم از جام تکون بخورم. دایناسورهــــا😲🤯انواع دایناسور وجود داشت. یه خانمی تقریبا 25ساله به سمتم میومد انگار مدت زیادی بود که اینجا زندگی میکرد چطوری به اینجا اومده بود. وقتی بهم رسید گفت«خوش اومدی» تشکر کردم میخواستم سوالی که تو ذهنم بود رو ازش بپرسم که خودش جواب داد و گفت«من دیا هستم، 27 سالمه، اینجا برای منه کل‌ش، من اینجا به دایناسورها رسیدگی میکنم.» برام جای تعاهجب داشت چطور دایناسورها باهاش کاری نداشتن. با گرد شدن جشمام متوجه شد و خودش حواب داد«نگران نباش دایناسورها با ما کاری ندارن فقط برای خودشون میگردن» خیالم راحت شد. از اوجایی که دوربینم رو اورده بودم دوربینم رو تنظیم کردم و از دیا خواهش کردم تا از من و دایناسورها عکس بگیره.

تنها دایناسوری که توجهم رو به خودش جلب کرده بود یه تیرکس مشکی با چشمای سبز بود که خیلیــ بزرگ بود. میتونستم بگم ده برابر من قد داشت. یکم با دیا اونجا رو گشتیم و منم خیلیــ بهم خوشـ گذشت. تازه داشتم با دیا گرم صحبت میشدم که دوباره همون ماشین رو دیدم، فهمیدم منظورش چیه. یعنی وقت برگشتنه اما اصلا دلم نمیخواست برگردم. از اونحا که تازه یاد خونه افتادم زودی با دیا خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. هر لحظه از دایناسورها دور تر میشدم. یه لظحه حس کردم همون تیرکس مشکی به منی که توی ماشین نشسته بودم نگاه کرد و سرش رو تکون داد نفهمیدم منظورش چی بود اما خیلیـ دوست داشتم به خونه برگردم و برای دوستام و خانوادم تعریف کنم که امروز چی شد. وقتی رسیدیم زودی پیاده شدم و سمت خونه رفتم وارد اتاقم شدم تا خیلی خوب به عکس هایی که گرفتم نگاه کنم. وقتی وارد شدم لباس هامو عوض کردم و دونه دونه عکس هارو نگاه کردم.، واقعا باورم نمیشه که امروز به زمان سفر کرده بودم. البته زمان نه، من فقط دوست داشتم دایناسورهارو از نزدیک ببینم که دیـــــدم. میخواستم بلند بشم و برم و عمس هارو به خانوادم نشون بدم که چشمم به اسباب بازی روی میز افتاد. من یادم نمیاد همچین وسیله داشته باشم، اون یه تیرکس مشکی با چشمای سبز بود دقیقا شبیه همون تیرکسی که دیده بودم. تازه متوحه شدم چرا لحظه اخر برام سرشو تکون داد. این قضیه رو برای همه با شور و هیجان تعریف کردم اون ها هم باور کردن. به اصطلاح میتونم بگم امروز بهترین روز زندگیم بـــــــود.

꧁تــــمــــامـــ꧂

خیلی ممنون که انشا من رو خوندید.

ماشین
۱
۱
حدیثه زمانی
حدیثه زمانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید