
راستش را بخواهی، اولش خیال میکردم اگر بخواهم درس بخوانم باید حتماً بروم آن سر دنیا، جایی که هوا همیشه ابری است و قهوهاش مزهی خاک میدهد!
اما یک روز، بین همان چای عصرانه و غر زدنهای همیشگیام با مامان و بابا که من اینجا بمان نیستم و بالاخره می رم و ...(خودم هم می دانستم اینها همه حرف است و من آدم رفتن و دل کندن نیستم) شنیدم یکی از دوستانم رفته مالزی.
با تعجب گفتم: «کشور مالزی؟ اونجا که مردمش کفشاشونو دم در درمیارن؟!»
گفت: «آره، ولی دانشگاههاش، کیف دارن!»
خلاصه، از همان روز فهمیدم دنیا فقط آکسفورد و هاروارد نیست. مالزی هم هست، با شهریههایی که تو را از سکتهی مالی نجات میدهد!
من همیشه فکر میکردم تحصیل در خارج یعنی باید کلی دلار ذخیره کرده باشی، انگار داری موشک میسازی!
ولی مالزی خلافش را ثابت کرد.
شهریهها از ۴ تا ۱۰ هزار دلار در سال بود، یعنی به اندازهی قیمت یک پراید دستهدوم.
خرج زندگی هم که بین ۴۵۰ تا ۸۰۰ دلار بود. با همان پول میتوانی خانه اجاره کنی، سیر غذا بخوری و حتی هر از گاهی برای خودت ناسیلمک بخری (که البته طعمش شبیه برنج و روغن نارگیل و ماجراجویی است!).
آنقدر ارزان و منطقی بود که گفتم: «خب! اگه مالزی اینجوریه، چرا خودمو بدبخت کنم برم لندن؟»
من همیشه از کنکور و آیلتس مثل کابوس شب امتحان میترسیدم.
ولی در مالزی داستان فرق دارد. آنها دنبال دانشجو هستند، نه دوندهی دوی ۱۰۰ متر در آزمون آیلتس!
من هم که نه آیلتس داشتم و نه حوصلهی کلاس زبان، با خیال راحت گفتم: «پذیرش مشروط لطفاً!»
رفتم اول دوره زبان انگلیسی، بعد که کمی زبانم راه افتاد، مستقیم وارد رشتهی اصلی شدم.
نه خبری از کنکور بود، نه از استرس، فقط یک لبخند بزرگ روی صورت من و یک برگهی پذیرش در دستم.
قبل از اقدام، هر شب جلوی آینه به خودم میگفتم: «فلانی! دیگه جوون نیستی!»
اما دانشگاه مالزی اصلاً به رویم نیاورد!
برای کارشناسی گفتند بهتر است زیر ۳۵ سال باشی، برای ارشد و دکتری هم گفتند: «سن؟ فقط یه عدده!»
معدل هم خواستند بالای ۱۴ از ۲۰ باشد، ولی اگر کمی پایینتر بود، گفتند اشکال ندارد، فقط توضیح بده چرا.
من هم گفتم: «استاد، اون ترم عاشق شدم، تمرکزم رفت!»
خندیدند، گفتند: «باشه، قابل قبوله!»
همینقدر مهربون و انعطافپذیر!
وقتی میخواستم مدارک بفرستم، فکر کردم باید هزار تا کاغذ جمع کنم.
ولی دیدم نه! فقط ترجمهی مدرک و ریزنمرات، کپی پاسپورت، رزومه و انگیزهنامه کافی بود.
تمکن مالی؟
بله، باید حدود ۹ میلیون تومان در حسابت باشد.
من هم همان روز پول را گذاشتم، نامه گرفتم، و دو ساعت بعد دوباره پول را برداشتم!
با خودم گفتم: «این بهترین بخش اپلای بود!»
ویزای دانشجویی هم ظرف ۴ تا ۶ هفته آماده شد. آنقدر سریع که شک کردم شاید اشتباه گرفتهاند!
فرودگاه کوالالامپور را که دیدم، فهمیدم دیگر برگشتی در کار نیست.
با چمدانی که دستهاش لق میزد و دلی که تند میزد، رفتم سراغ کارهای اداری.
فرمها، آزمون تعیین سطح، پرداخت شهریه، و بعدش کارت دانشجویی!
آزمایش پزشکی هم دادم، که البته پرستارش با لبخند گفت: «Welcome to Malaysia!»
همان لبخند باعث شد از خستگی پرواز، چیزی نفهمم.
بیمه هم خودکار فعال شد. احساس کردم آدم مهمی شدهام!
اگر متأهل باشی، میتوانی همسرت را هم بیاوری، البته فقط یکی از خانوادهها! یعنی یا همسر و فرزندان، یا پدر و مادرت.
من مجرد بودم، پس خیال راحت!
اما سر کار دانشجویی کمی دلم شکست.
فقط ۲۰ ساعت در هفته، آن هم در تعطیلات میتوانی کار کنی.
مثلاً در رستوران یا سوپرمارکت.
یک روز به شوخی گفتم: «با این حقوق، فقط میشود هفتهای یک بار قهوه خرید!»
استادم گفت: «خب پس قهوهات را با لبخند بخور!»
و راست میگفت، لبخند در مالزی رایگان است.
فارغالتحصیل که شدم، دو ماه فرصت داشتم کار پیدا کنم.
به خودم گفتم: «حالا که اومدی، یه کاری هم پیدا کن دیگه!»
شرکتهای فناوری اطلاعات و مهندسی معمولاً دنبال نیرو بودند.
اگر Job Offer میگرفتی، راحت ویزای کار میدادند.
برخی دوستانم از اینجا رفتند کانادا و استرالیا، بعضی هم ماندند و زندگی خوبی ساختند.
من؟ من ماندم تا یک مدت دیگر، چون دلم نمیخواست از این آرامش و هوای همیشه سبز جدا شوم.
مالزی برای من شروع یک زندگی تازه بود.
فهمیدم اگر آدم واقعاً بخواهد، لازم نیست از همهچیز بگذرد.
میشود با بودجهی معقول، با لبخند، با کمی شوخی، راه تازهای باز کند.
اگر امروز سر دو راهی ماندهای، فقط یادت باشد:
گاهی بهترین تصمیم زندگیات، همان تصمیمی است که ازش میترسی!
و گاهی هم، به قول خودم، «برای شروع بزرگ، باید از یه فنجون چای و یه ویزای مالزی شروع کرد.»
این را هم بگویم اگر راهنمایی های دوستم و کمک های شریف استادی نبود من هنوز داشتم سر سفره ناهار به جان پدر و مادرم غر می زدم که "من آخرش میرم و هنوز سر جای خودم نشسته بودم....