
یادم میاد چند سال پیش، وقتی اولین بار تصمیم گرفتم برم خارج از کشور، کلی استرس داشتم. فکر میکردم گرفتن ویزا یه پروسه عجیب و غریبه، کلی کاغذ بازی، کلی مصاحبه، کلی رد شدن. راستش رو بخواین، اون موقع منم مثل خیلی از شماها فکر میکردم دنیا به روی ما بسته است. اما بعد از کلی سفر رفتن و تجربه کردن، فهمیدم چقدر اشتباه میکردم. بذارید از اول ماجرامو براتون بگم.
همین چند وقت پیش تو یه کافه نشسته بودم با دوستم، داشتیم راجع به سفر حرف میزدیم. میگفت: "ای بابا، پاسپورت ایرانی که هیچ جا راه نمیده، باید بری کلی خرج کنی آخرشم ممکنه ویزاتو ندن." این حرف برام آشنا بود. خودمم قبلاً همین فکر رو میکردم. اما بذارید یه چیزی بهتون بگم: اگه بدونید کجاها رو انتخاب کنید، نه تنها ویزا میگیرید، بلکه بعضی جاها حتی بدون ویزا هم میرید. فقط باید راهش رو بلد باشید.
اولین باری که میخواستم برم ترکیه، فکر میکردم چون بدون ویزاست، یعنی با یه دست خالی میتونم برم. رسیدم مرز، افسر مهاجرت یه نگاهی به من کرد، یه نگاهی به پاسپورتم، بعد پرسید: "بلیط برگشت؟" گفتم: "نمیخوام برگردم، میخوام بگردم ببینم چی میشه." اون نگاه عجیبی که به من کرد، تا آخر عمر یادم نمیره. خلاصه کلی معطل شدم تا بالاخره یه بلیط لحظه آخری گرفتن و رفتنم.
بعداً فهمیدم چقدر اشتباه کردم. آخه مگه میشه بدون مدرک برگشت سفر کرد؟ این بزرگترین اشتباهیه که خیلی از ما میکنیم. فکر میکنیم "بدون ویزا" یعنی هر کاری دلمون خواست میکنیم. نه عزیزم، بدون ویزا یعنی نیازی به سفارت نداری، اما تو مرز باید نشون بدی که چرا میری و کی برمیگردی.
یه بار دیگه، یه دوستم میخواست بره ارمنستان. اومد گفت: "ویزای فرودگاهی میگیرم، راحتتره." گفتم: "داداش، ارمنستان که ویزای فرودگاهی نداره، اصلاً بیویزاست." باورتون میشه یه عالمه سایت چک کرده بود و گیج شده بود؟ بله دیگه، اینترنت پر از اطلاعات غلطه. ویزای فرودگاهی یعنی یه چیز دیگه، بیویزا یعنی یه چیز دیگه. هر کدومش یه داستان جداست.
و اما اون دوست دیگهم که رفت مالزی با ویزای توریستی و موند اونجا کار کرد. تا الان که سه ساله نمیتونه برگرده، ممنوع الورود شده. آخه جانم، ویزای توریستی فقط برای گردشه، نه برای کار. اونجا قوانین خودشو داره، نباید فکر کنیم میتونیم دور بزنیمشون.
خب بریم سراغ اولین جایی که من رفتم و عاشقش شدم: ترکیه. اولین بار که رفتم استامبول، با ماشین خودم رفتم. از مرز بازرگان رد شدم، هیچی، فقط پاسپورتمو زدن و گفتن "خوش اومدی". راستش اون لحظه باورم نمیشد اینقدر راحت باشه.
یه بار دو هفته موندم، یه بار یه ماه. دیدم که اینقدر راحت میتونم برو بیام، هر وقت دلم تنگ میشد، میرفتم. مخصوصاً که از تبریز خودم تا مرز فقط چند ساعته. توی این سفرها کلی جا دیدم: استامبول با اون پلهای معروفش، ازمیر با اون غروبهای رؤیایی، آنتالیا با اون آبهای نیلگونش.
چیزی که برام جالب بود، این بود که دیدم خیلی از ترکا فارسی بلدن. تو بازارها که میرفتم، فروشندهها به فارسی سلام میکردن. این حس خوبی داشت، انگار نه انگار که خارج از کشورم. توی رستورانها غذای حلال به راحتی پیدا میشد، توی مساجد میرفتم نماز میخوندم.
یه بار برف سنگینی اومد تو جاده، ماشینم گیر کرد. یه خانواده ترک اومدن کمکم کردن، بردن خونشون چایی دادن، انگار صد ساله همدیگه رو میشناختیم. این مهموننوازی برام خیلی ارزشمند بود. به خاطر همین ترکیه همیشه تو قلبم یه جایگاه ویژه داره.
بعد از ترکیه نوبت به ارمنستان رسید. بعضیها میگفتن "ارمنستان که هیچی نداره، نرو". اما من رفتم و پشیمون نشدم. از مرز نورduz که رد شدم، بازم بدون ویزا. فقط پرسیدن چقدر پول دارم، کجا میخوام بمونم.
اولین شهری که رفتم ایروان بود. راستش رو بخواین، معماریش یه جور دیگه بود. کلیساهای قدیمیش، خیابونهای سنگفرش شده، یه حال و هوای خاصی داشت. عصرها میرفتم کافههای خیابون شمالی مینشستم، یه قهوه سفارش میدادم و مردم رو تماشا میکردم.
اما چرا ارمنستان برام مهم شد؟ به خاطر یه اتفاق. دوست داشتم برای ویزای کانادا اقدام کنم، دیدم که سفارت کانادا تو ایروان هست. رفتم اونجا، یه هتل نزدیک سفارت گرفتم، مصاحبه رو انجام دادم. همه چیز راحتتر از این بود که بخوام برم تهران و کلی معطلی بکشم.
یه شب تو یه رستوران سنتی ارمنی نشسته بودم، یه پیرمرد اومد کنارم نشست. دید من ایرانیام، شروع کرد به فارسی حرف زدن! معلوم شد سالها تو ایران زندگی کرده بود. کلی از قدیما گفت، از دوستیهای قدیم ایرانی و ارمنی. این برخوردها باعث شد بفهمم چقدر این دو ملت به هم نزدیکن، با وجود اینکه زبان و دینشون فرق میکنه.
ارمنستان بهم یاد داد گاهی نزدیکترین دوستا، کسانی هستن که کمتر بهشون توجه میکنیم. قیمتها هم نسبتاً مناسب بود، مخصوصاً برای ما ایرانیا که پولمون چندان ارزشی نداره.
تجربه بعدیم گرجستان بود. شنیده بودم خیلی قشنگه، ولی وقتی رفتم دیدم از اونی که شنیده بودم هم بهتره. تفلیس، با اون خونههای رنگارنگ و پنجرههای چوبی قدیمی، منو یاد یه فیلم اروپایی انداخت. ولی خب، با این فرق که بدون ویزا رفتم و فقط ۴۵ روز اجازه موندن داشتم.
اون سفر ۲۰ روزه من به گرجستان، یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. از تفلیس شروع کردم، بعد رفتم باتومی. توی باتومی کنار دریای سیاه نشسته بودم، یه بستنی میخوردم و به این فکر میکردم که چقدر زندگی میتونه قشنگ باشه. هوا خوب بود، مردم خوش برخورد بودن، همه چی عالی.
یه روز توی کوههای قفقاز تو یه روستای کوچک گم شدم. مردم محلی خیلی ساده و بیآلایش بودن. یه پیرزن منو دعوت کرد خونهاش، نون و پنیر محلی داد، چایی سبز دم کرد. هیچ زبانی بلد نبودیم، با اشاره و لبخند حرف میزدیم. این سادهترین و صمیمیترین ارتباط انسانی بود که تجربه کردم.
یادم میاد تو یه رستوران محلی تو تفلیس، غذا سفارش دادم. پیشخدمت وقتی فهمید ایرانیام، یه بشقاب اضافه آورد و گفت: "این مال ماست، هدیه به همسایه." این حس برادری بین ملتها واقعاً ارزشمنده. شاید سیاستمدارا هر چی میخوان بگن، ولی مردم عادی همیشه راه دوستی رو بلدن.
اما یه نکته رو بگم، مرز گرجستان نسبت به ترکیه یه کم سختگیرتره. یه بار یه آقایی رو دیدم که بلیط برگشت نداشت، نذاشتن بره. پس حواستون باشه، همه چی رو آماده داشته باشید: بلیط، هتل، بیمه، پول کافی.
سفر به سریلانکا یه ماجرای دیگه بود. اولش استرس داشتم، نمیدونستم ویزای الکترونیک چجوریه. نشستم پای اینترنت، فرم رو پر کردم، هزینه رو پرداخت کردم. باورتون میشه ۲۴ ساعت بعد ویزا اومد تو ایمیل؟ چاپش کردم، گذاشتم تو کیفم و رفتم.
وقتی رسیدم فرودگاه کلمبو، ازون همه سبزی و خنکی هوا شوکه شدم. بعد از هوای گرم جنوب ایران، این هوا بهشتی بود. تاکسی گرفتم رفتم سمت هتل. راننده یه پیرمرد خوشبرخورد بود، انگلیسی بلد بود، کلی از کشورش گفت.
سریلانکا واقعاً بهشته. فیلمهاشو دیدین؟ جنگلهای انبوه، چایکاریهای سبز، فیلهایی که آزادانه راه میرن. رفتم کندی، شهر مقدسشون. اون معبد معروف با دندان بودا رو دیدم. با اینکه بودایی هستن، یه آرامش خاصی اونجا بود.
از اون سفر، یه خاطره خیلی قشنگ دارم. تو یه دهکده کوچیک تو مرکز سریلانکا، یه خانواده محلی منو دعوت کردن به خونشون. برنج و کاری درست کرده بودن، با دست خوردیم. بچههاشون دورم جمع شدن، انگلیسی بلد نبودن، ولی با لبخند باهاشون ارتباط برقرار کردم. بهم یاد دادن چطور نارگیل بشکونم، چطور تو رودخونه حمام کنم. اینا رو با پول نمیشه خرید.
ویزای فرودگاهیشم که خیلی راحت بود. فقط پول نقد با خودت ببر، دلار یا یورو، چون کارت اونجا جواب نمیده. چندتا فرم ساده پر کنی، ویزاتو میدن. راحتتر از این نمیشه.
حالا میرسم به مالزی. مالزی برام یه چیز دیگست. انگار این کشور با ما ایرانیا قرارداد دوستی امضا کرده. بذارید براتون بگم چرا.
اولین بار که رفتم مالزی، فقط ۱۰ روز میخواستم بمونم. تحقیق کردم دیدم برای زیر 30 روز اصلاً ویزا نمیخوان. باورتون میشه؟ رفتم فرودگاه کوالالامپور، پاسپورتم رو زدن، مهر ورود زدن، گفتن "خوش اومدی". هیچ پولی هم پرداخت نکردم. راحتتر از این؟
اون سفر ۱۰ روزه من به ۲۰ روز کشید. خیلی خوشم اومده بود. کوالالامپور با اون برجهای دوقلوی پتروناس، شبهنگام که چراغون میشد، انگار تو فیلمهای علمی تخیلی بودم. مرکز خریدش که جای خود داره، برندهای معروف با قیمتهای خوب.
یه روز رفتم جزیره لنکاوی. آب اونجا مثه بلور شفاف بود. رفتم غواصی، ماهیهای رنگارنگ رو از نزدیک دیدم. یه غروب تو ساحل نشسته بودم، خورشید داشت تو آب فرو میرفت، یه آرامش عجیبی داشت. با خودم گفتم، "اینجا بهشته."
سفر دومم به مالزی، بیشتر از 30 روزه بود. اینبار باید ویزای مالزی میگرفتم. رفتم آژانس مسافرتی شریف استادی تو تهران، فرم رو پر کردم، پاسپورتم رو دادن. ۷ روز بعد ویزا آماده بود. چسبونده بودن تو پاسپورتم، عکس داشتم، همه چی. رفتم مالزی و کلی خوش گذروند.
مالزی چرا اینقدر خاصه؟ بذارید براتون بگم. اولاً، غذای حلال به وفور پیدا میشه. هر رستورانی که میری، یه علامت حلال داره. حتی تو فستفودها هم گوشت حلال دارن. برای ما مسلمونا خیلی مهمه. دوماً، مسجدای قشنگ داره. مسجد آبی، مسجد کریستال، واقعاً معماریشون دیدنیه.
یادم میاد یه روز تو بازار شبانه جالان آلور بودم. انواع غذاها، میوهها، لباسها. مردم مالزی خیلی خوشبرخورد بودن. یه فروشنده پیرمرد مالایی، وقتی فهمید ایرانیام، کلی از ایرانیایی که به مالزی اومده بودن تعریف کرد. میگفت "مردم ایران مهربون هستن، مثل خانواده ما هستن." این حرفاش واقعاً برام ارزش داشت.
سومین بار که رفتم مالزی، یه ماجرای عاشقانه برام پیش اومد. تو یه کافه تو پنانگ، با یه دختر محلی آشنا شدم. اسمش نوردین بود. دانشجو بود، انگلیسی عالی حرف میزد. کلی از فرهنگ مالزی گفت، منم از ایران. چند روز باهم گشتیم، غذا خوردیم، جاهای قشنگ دیدیم. آخرش بهم گفت: "امیدوارم برگردی مالزی." برگشتم ایران، هنوزم باهم در ارتباطیم. شاید یه روز...
مالزی یه نکته دیگه هم داره. مردمی که اکثراً مسلمونن، ولی خیلی باز و مدرن هستن. زنها روسری دارن، ولی جین میپوشن، با موبایل قشنگ کار میکنن، خارج از خونه درس میخونن، کار میکنن. یه ترکیب جذاب از سنت و مدرنیته. به آدم ثابت میکنه که میشه هم مسلمون بود، هم پیشرفته.
قبل از هر سفر به مالزی، باید یه فرم آنلاین به اسم MDAC پر کنی. از دسامبر ۲۰۲۳ این قانون اومده. من یه بار یادم رفته بود پر کنم، تو فرودگاه کلی استرس داشتم. اما خوشبختانه تو فرودگاه یه کیوسک بود، پر کردم. دیگه از اون به بعد، یه روز قبل سفر یادآوری میذارم تو گوشیم که پر کنم.

خوب، این بود تجربیات من از سفر به این پنج کشور. هرکدومش یه دنیای متفاوت داره، یه رنگ و بوی خاص. ترکیه با اون شلوغی و مدرنیتهاش، ارمنستان با اون آرامش و صمیمیتش، گرجستان با اون طبیعت بکر و مردم خونگرمش، سریلانکا با اون فرهنگ عجیب و غریبش، و مالزی با اون ترکیب جادویی شرق و غرب.
اگه ازم بپرسین کدومو بیشتر دوست دارم؟ سخته انتخاب کردن. ولی اگه بخوام برای یه سفر راحت و بیدردسر پیشنهاد بدم، میگم مالزی. چرا؟ چون هم گزینه کوتاه مدت بیویزا داره، هم ویزای بلند مدتش راحت گرفته میشه. هم غذای حلال داره، هم مردم مهربون، هم جاهای دیدنی فوقالعاده.
یادم میاد اولین بار که رفتم سفر خارجی، چقدر استرس داشتم. حالا بعد از این همه سفر، میتونم بگم که با پاسپورت ایرانی هم میشه رفت و لذت برد. فقط کافیه راهش رو بلد باشی. بدون کدوم کشور بیویزاست، کدوم ویزای فرودگاهی داره، کدوم ویزای الکترونیک. مدارک لازم رو کامل داشته باشی. احترام بذاری تا احترام ببینی.
دوست عزیزی که داری این متن رو میخونی، اگه دلت میخواد سفر بری، نذار این فکر که "پاسپورت ایرانی بدرد نمیخوره" جلوتو بگیره. دنیا خیلی بزرگتر از این حرفاست. پاشو، برنامه بریز، مدارکو جمع کن و برو. مطمئن باش تو این پنج تا کشور که گفتم، کلی تجربه قشنگ منتظرته.
من رفتم و برگشتم، کلی خاطره دارم، کلی دوست جدید پیدا کردم. حالا تو برو و بگو منم رفتم و دیدم. موفق باشی، سفرهای خوب و خاطرات قشنگ برات آرزو میکنم.