دیشب سکوت اسم مرا آهسته صدا کرد، به او نگاهی کردم ،گفتم باز آمدی روی زخمم نمک بریزی .سکوت اما دوباره آه کشید و گفت: راست است،
زخم خاموش تو را هیچ دوا نیست به جز نمک من گفتم:پس نمک بریز که مرگ راحت تر است