من سمیه ام ، 44 سالمه . دختر بزرگ یه خانواده پر جمعیّت 7 نفره ام و 4 خواهر کوچکتر از خودم دارم . فرزند اوّل بودن برای همه اونهایی که این تجربه رو داشتن ، یک اتّفاق عجیب و گاهاً سخته ، ما به ندرت زمان کافی برای بچّگی کردن داشتیم و معمولاً ماهایی که مادر شاغل هم داریم ، مجبوریم خیلی زودتر از سنّمون بزرگ بشیم . عروسکهای ما برادر و خواهرهامون بودن و ما خیلی قبل تر تو کودکی هامون مادری رو تجربه کردیم . پدر و مادرم درحال حاضر فرهنگی بازنشسته هستن و خوب یادمه که همه چیز زندگی رو کم کم با همدلی همدیگه ساختن . اوایل زندگیشون تا وقتی که پدرم خونه اش رو بسازه ، چند سالی رو مستاجر بودیم و حتّی مدّتی هم به خاطر اینکه درگیر ساخت و ساز خونه خودمون بودیم ، در یکی از اتاق های خونه ی ننه آقا ( مادر پدرم ) زندگی می کردیم . ننه آقا اون روزها با مادرش ( نینا ) و عموی کوچکم که مجرد بود زندگی می کرد . روزهای خیلی سختی بود و کوچیک بودن خونه به نسبت افرادی که داخلش زندگی می کردن همه ما رو اذیّت می کرد .
اما خُب کنار تمام اون خاطره های تلخ و شیرین ، همه ما روزهایی رو تجربه کردیم که منحصر به فرد بودن . آدمهایی تو گذشته بودن که فقط مختصّ اون دوران بود و دیگه هرگز تکرار نشد و یه جورایی همه مون در حسرت آن چه که تجربه کردیم و گذشت و روحمون که در قدیم جا موند هنوز داریم زندگی می کنیم و گاهی هنوز هم به دنبال گم شده هامون هستیم .
اون روزها یادمه بابا و مامان دوشادوش هم آجر روی آجر گذاشتن و دیوار خونه رو بردن بالا ، اتاق به اتاق ساخته شد تا شد خونه عشقمون که کانون گرممون رو روشن نگه داره . عاشق هم بودن که این طور پا به پای هم کار کردن و موندن . تو شادی و غم ، آسایش و سختی ، تو فراز و نشیب های سخت زندگی دووم آوردن و ادامه دادن . هردو صبح ها سرکار می رفتن و ظهر که مدرسه ها تعطیل می شد تا غروب برای ساختن جان پناه زندگیشون کنار هم کار می کردن و خستگی نمی شناختن . مادرم حتّی ملات آماده می کرد و یادمه اون روزهایی که کارگر نمی اومد ، یا مرخّصی بود ، با پدرم هم پا و هم قدم می موند تا اون خونه شد خونه ی امروز ما . سرپناهی از جنس زندگی که تونستیم اونجا قرار بگیریم و به آرامش برسیم . حس می کنم خونه های ما دهه شصتی ها ، تو ملات و ساختمونش ترکیبی از شور زندگی هم داشت که اینطور همه رو دور خودش عاشق و پرنشاط و لبریز از شور زندگی نگه می داشت ، درواقع شاید همون چیزی که قدیمی ها بهش می گفتن برکت که متاسفانه این روزها خیلی کم ازش سراغ داریم . همه ما باید ساعت ها پای درس قدیمی هامون واحد عشق و معرفت و همدلی پاس کنیم که شاید یه روزی امید به بازگشتن روزهای پرشکوه گذشته مون رو داشته باشیم . ناامید نباید بود .
بگذریم ... یادمه خونه که نیم بند ساخته شد ، چون محلّ کار پدرم تو روستا بود و تعداد ما بچّه ها هم زیاد ، ما همیشه برای رفت و آمد مشکل داشتیم . این بود که بابا اول یه موتور گازی گرفت و چند سالی با اون رفت و آمد می کرد و بعد از مدّتی که با کمک مادرم تونستن مقداری پس انداز کنن ، اوّلین ماشین زندگیمون رو خریدیم . یک ژیان قدیمی قرمز رنگ درب و داغون که البته اون زمان سالاری بود برای خودش و پادشاه به حساب می اومد و خلاصه خیلی ها با اون ژیان خاطره دارن . هنوز هم از خیلی ها درباره ژیان بابا با خاطره های ریز و درشتش می شنوم که برام جالب و شنیدنی و گاهاً خنده داره .
« ماشین مشتی ممدلی » راستش این اسم رو به این علّت روی این قصّه گذاشتم که خیلی ها ماشین بابا رو با این نام میشناختن و حتّی هروقت ما رو می دیدن ، سراغ ماشین بابا رو با گفتن این نام می گرفتن . مثلاً می گفتن : « ماشین مشتی ممدلی بابات چطوره ؟ موتورش هنوز روشن می شه ؟ هنوز کار می کنه ؟ » و .... یادمه حتّی بعضی از اقوام ما همون چهار چرخه زِوار دررفته رو با کلّی منت از بابا قرض می گرفتن و باهاش می رفتن سفر ، بعدش البته از خاطرات خاموش شدن وسط جادّه اش هم برامون تعریف می کردن که مثلاً فلان شهر وسط فلان خیابون پشت چراغ قرمز خاموش کردن و مجبور شدن تا رسیدن به تعمیرگاه هُلش بدن . خلاصه اینکه این ژیان برامون فقط یه ماشین نبود ، یه شخصیت منحصر به فرد بود که خیلی ها باهاش خاطره داشتیم و حضورش برامون سردی و سختی یه فلز بی روح رو نداشت . گاهی باهاش خندیدیم و گریه کردیم ، چه مراسم های شادی و عزا که وزن ما رو تحمّل کرده بود و این طرف و اون طرف برده بود .
حالا می خوام یکی از همون خاطره های خاص کودکی های خودم رو براتون تعریف کنم که تجربه اش برامون پر از درس زندگی بود . تجربه ای که بعد از اون باعث شد از کنار اتّفاق های اطرافم بی هدف عبور نکنم و با تامّل بیشتری اونها رو کنکاش کنم و به موقع به همشون بازخورد درست بدم . موافقین که با من هم کلام بشین ؟ پس بزن بریم ...
راستش بابا و مامان چندین بار این خاطره مربوط به « ژیان قرمز » رو این طوری برام تعریف می کردن که همه ما جونمون سر اون حادثه به خطر افتاد و یه جورایی انگار معجزه شد .
آره داشتم می گفتم ، سالها قبل یکی از روزهای گرم تابستون بود که بساط سفر چیدیم . یادم نمی آد کجا ، پس شما هم نپرسین . من 3 الی 4 ساله ، سمانه 2 ساله و سوده هم شیرخواره بود . دل رو زدیم به جادّه و فی امان اللّه ، خاطرات خیلی مبهمی از اون روز یادمه . بیشتر نقل قول هایی از این طرف و اون طرف که بعضی ها برام تعریف کردن . خاطرم هست که اونقدر ماشین درب و داغون بود که درِ قسمتِ پشتِ ماشین رو 2 الی 3 بار باید باز و بسته می کردی تا بالاخره بسته بشه و حتّی یکی از برف پاک کن های ماشین هم خراب بود و وقتی بارون و برف می بارید مامان دستمال به دست باید کنار بابا می نشست که شیشه جلوی راننده رو پاک کنه که بابا بتونه جلوش رو ببینه و درست رانندگی کنه . استارت ماشین هم تا بخواد ماشین رو روشن کنه کلّی طول می کشید و گاهی هم باید هُلش می دادی تا روشن بشه و آخر روشن شدنش همراه با یه صدای مهیبی شبیه صدای تراکتور توام بود و بعدش که شروع به حرکت می کرد اونقدر پُر سر و صدا بود که انگار می گفت : « آقا من بالاخره روشن شدم ، زود باشین حرکت کنین ... » انگار که شاخ غول رو شکسته باشه . یه وقت هایی هم حتّی پیش اومده بود وسط رانندگی ترمز خالی می کرد و هرچی ترمز می گرفتی پدال عمل نمی کرد و و خلاصه کلّی باهاش دردسر داشتیم و رانندگی با اون آخر هیجان و ترشّح آدرنالین بود .
اصالت خانواده ما شمالیه و ما اهل شهرستان قائمشهریم . تازه از شهر بیرون اومده بودیم و هنوز خیلی دور نشده بودیم . به گفته مامان من رو تازه از پوشک گرفته بودن و مادرم تمام مسائل فنی کار رو برنامه ریزی کرده بود که در سفر به مشکل برنخوریم . قاعدتاً نمی بایست تا رسیدن به شهر بعدی مساله ای پیش می اومد . ولی با در نظر گرفتن تمام جوانب همون ابتدای سفر من شروع کردم به لج بازی و گریه کردن که حتماً ماشین رو نگه دارن که چی ؟ اولیا مخدّره اجابت مزاج کنه . هی مامان سعی می کرد آرومم کنه تا ما به شهر برسیم و من قرار بگیرم ، امّا من بی خیال نمی شدم . حکایت غریبی بود ، قصّه رفتن و نرسیدن ، این جستجوی مسیر بی بازگشت که هیچ پایانی نمیشه براش متصوّر شد . مامان همیشه به من می گه : « یه وقتی به یه چیزی نیاز داری و دنبالش می گردی ، هرچقدر بیشتر بگردی ، کمتر پیداش می کنی ، برعکس وقتی که بهش نیاز نداری پی اش رو هم نمی گیری ، مُدام مقابل چشماته و این شد تجربه پدر بیچاره من در همان اوّلین ساعت های شروع سفر . چشمانش به جادّه سفید شد تا رستورانی ، مسافرخانه بین راهی ، پارکی ببینه و کارمون راه بیافته و منو آرومم کنه . ولی سودی نداشت که نداشت . سرتون رو درد نیارم ، مادرم از شدّت بیقراری های من به ستوه اومد و بالاخره بابا رو مُجاب کرد که : « الّا و بلّا همین جا ترمز کن ، بچّه داره اذیّت میشه اشکال نداره ، چادرم رو جلوش می گیرم ، کسی نمی بینه ، می ره یه گوشه ، کارش رو انجام می ده راحت می شه ، خدا رو خوش نمی آد . » بابا هم که دید انگار چاره ای نداره کم کم از خرِ شیطون پیاده شد و راهنما زد و رفت به سمت گوشه راست جادّه تا در یک جای مناسب پارک کنه . در همین احوال بود که ناگهان فهمید ترمزش گیر کرده و نمی گیره . هرچی پدال ترمز رو فشار می داد فایده ای نداشت ، خالی کرده بود . از حال و روز بابا دیگه مادرم هم فهمیده بود که اوضاع خیلی جالب نیست . توی ماشین اوضاع آشفته ای حکم فرما شد . 2 خواهر منم از شدّت گریه و بی قراری من گریه شان گرفته بود ، مادرم پشت سر هم سلام و صلوات می فرستاد ، پدرم بسم الله ، بسم الله گویان با پدال ترمز و ترمز دستی ماشین بازی می کرد بلکه سرعت را پایین بیاره و بتونه اون رو پارک کنه . در یک التهاب غریبی همه مون دست و پا می زدیم . از زمانی که پدرم فهمید ترمز ماشین کار نمی کنه تا لحظه توقّفِ کاملِ ماشین حدوداً 10 دقیقه پُر تنش سپری شد و بالاخره با هر جان کندنی که بود بابا ماشین رو در نهایت به یک خاکریز شنی کنار یک مغازه کوبوند و ماشین با یک لگد محکم متوقّف شد .
بابا و مامان تا دقایقی خیره به روبروی خود مات و مبهوت مونده بودن و تُند تُند نفس می کشیدن ،هیچ کاری نمی تونستن انجام بدن . مامان سوده رو مُحکم تو آغوش گرفت و از شدّت نگرانی فشار می داد ، حتّی متوجّه گریه های بی امان اونم نشد ، طفلکی خیلی ترسیده بود . من و سمانه هم که روی صندلی پشت نشسته بودیم ، با توقّف ناگهانی ماشین به پایین پرت شدیم و بعد از بلند شدن شروع کردیم به گریه کردن . بعد از گذشتن زمان اندکی ، بابا و مامان به خودشون اومدن و مامان اوّلین کاری که کرد سوده رو روی صندلی عقب ماشین کنار سمانه گذاشت و دست من رو گرفت و سریع به گوشه ای بُرد تا کارم رو انجام دهم . اما من دیگر آن احساس فشار برای اجابت مزاج را نداشتم و گریه های آن لحظه من فقط بخاطر ترس از شرایط بوجود آمده بود .
انگار زمان متوقّف شد ، بابا و مامان در یک خلسه غریبی گیر افتاده بودن . راستش هیچ کدوممون یادمون نمیاد اون زمان که نه تلفن موبایلی بود که بشه با امداد خودرو تماس گرفت و نه تعداد مکانیکی ها آنقدر زیاد بود که بشه ماشین رو به اوّلین مرکز تعمیرات ماشین هدایت کرد ، پدرِ بیچاره یِ من در آن شرایطِ سخت با زن و 3 تا بچّه و احتمالا ًمادرِ پیرش چه کار کرده بود ؟ حتّی خودش هم چیزی به خاطر ندارد . فقط می دانیم لج بازی هایِ من در ابتدای سفر اگر نبود و ما به خارج شهر می رسیدیم و خدای نکرده بابا اونجا مشکل ترمز نگرفتن ماشین رو می فهمید ، چه عواقب تلخ و سنگینی در انتظارمون بود . چیزی که همه یِ ما از اون اتّفاق یاد گرفتیم ، دریافت و کنکاش درست و واقعی از نشانه ها بود . نشانه ها در زندگی همه مون وجود دارن . در کشف و شهود حقیقی وقایعی که حتّی در بسیاری از موارد به راحتی نمی شه اون رو لمس کرد و یا به شناخت درستی رسید .
گرچه خودم از خاطره یِ اون روز چیز زیادی به یاد ندارم ولی بیان تمام اون لحظاتِ نفس گیر از زبانِ پدر و مادرم چشم سوّمِ من رو تاحدودی باز کرد . این روزها به همه چیز از دیدِ متفاوت تری نگاه می کنم و سعی ام بر اینه که لایه هایِ زیرینِ هر اتّفاقی رو کنکاش کنم و بعد از تحلیل و تفسیر هر اتّفاقی اون رو بپذیرم .
راستی هیچ وقت به این مساله فکر کردیم که واقعاً برای درخت هایِ کنار جادّه چه فرقی داره کسی که تو سفره می ره یا می آد ؟ درست همون لحظه که فکر می کنیم به آخرِ دنیا رسیدیم ، درواقع تو نقطه یِ آغازیم . برایِ همینه که همیشه می گَن تو مسیرِ سربالایی ، فقط به منظره یِ بالایِ کوه فکر کُن . هدفِ قصّه یِ این سفر به مقصد رسیدنه . برای ما تجربیاتِ این قصّه دیدن و شنیدن داره، درختهایِ مسیری که ما رو به رویاها و آرزوهامون نزدیک تر یا دورتر می کنن ، چه فرقی داره که بلوط باشن یا صنوبر ؟ اونجا که تک درختی تنها و آروم و باشکوه میونِ دشتی وسیع ، هر چه که هست ، برای ما می شه نشونه ای برای رسیدن به هدف . نقطه ای برای اتمام تمام آرمان هایِ یه زندگی .
آری ! من آموخته ام که جادّه ها پُرخطرند و سفرها طولانی ، و این دلِ ماست که در پیله یِ پوسیده یِ اندوهِ تو تنهاست هنوز .... با من از سختیِ این راه مگو .
#خاطره_بازی #دنده_عقب_با_اتو_ابزار #نوستالژی #ویرگول #دل_نوشته