ویرگول
ورودثبت نام
رضا شکری
رضا شکری
رضا شکری
رضا شکری
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

آرش: طلوعی در دوران جنگ

## آرش و تولد یک رویا: فصل اول (نسخه بسیار توسعه یافته)

### بخش اول: انعکاس‌های دوران در اصفهان

خورشید، نقاشی زرین خود را بر گنبد فیروزه‌ای مسجد شیخ لطف‌الله پهن کرده بود و پرتوهای طلایی‌اش، از میان طاق‌های بلند عمارت عالی‌قاپو عبور می‌کردند. اصفهان، نگین فیروزه‌ای ایران، زیر نور خورشید غرق در سکوتی باشکوه بود. عطر نان سنگک تازه از کوچه‌های باریک محله جلفا به مشام می‌رسید و صدای ظریف قلم‌زنی مسگران، سمفونی آرامش‌بخشی را در فضا می‌نواخت.

آرش، نوجوانی با چشمان کنجکاو و قلبی تشنه به دانستن، در کنار پدرش، دکتر فرهاد، قدم برمی‌داشت. دکتر فرهاد، مورخی نام‌آشنا و عاشقی دل‌سپرده به تاریخ پرفراز و نشیب ایران باستان بود. هر قدمی که برمی‌داشتند، دکتر فرهاد داستانی از دل تاریخ بیرون می‌کشید؛ از شکوه امپراتوری هخامنشی، دلاوری اشکانیان و عرفان صوفیانه دوران صفوی. آرش، غرق در این قصه‌ها، احساس می‌کرد رگه‌هایی از این تاریخ در خونش جریان دارد.

امروز، مقصدشان بقایای قلعه‌ای باستانی در حومه شهر بود؛ جایی که دکتر فرهاد معتقد بود رازهای ناگفته بسیاری در دل خود پنهان کرده است. وقتی به پای دیوارهای فروریخته قلعه رسیدند، آرش متوجه حفره‌ای کوچک در زیر ریشه درختی کهنسال شد. کنجکاوی‌اش غلبه کرد و بی‌آنکه به پدر چیزی بگوید، به سمت حفره خیز برداشت.

تونل تاریک و نمور بود. بوی خاک و خزه، مشامش را پر کرد. صدای چکیدن آب از سقف و خش‌خش حشرات، سکوت وهم‌آوری را می‌شکست. هر چه بیشتر پیش می‌رفت، حس می‌کرد از دنیای آشنا دورتر و به دنیایی ناشناخته نزدیک‌تر می‌شود. ناگهان، نوری خیره‌کننده در انتهای تونل پدیدار شد و لحظه‌ای بعد، صدای مهیبی فضا را لرزاند. آرش، با وحشت، بر زمین افتاد و سیاهی مطلق دید.

---

### بخش دوم: بیداری در خاک‌وخون میدان جنگ

وقتی آرش به هوش آمد، خود را در میان میدان جنگی هولناک یافت. دود و آتش، آسمان را تیره کرده بود و بوی خون و باروت، فضا را پر کرده بود. صدای شیهه اسب‌ها، فریاد سربازان و برخورد شمشیرها، گوش‌هایش را آزار می‌داد. سربازانی با زره‌های فولادی و چهره‌های خشن، در اطرافش می‌دویدند و با یکدیگر می‌جنگیدند.

آرش، گیج و مبهوت، سعی کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است. لباس‌هایش با لباس سربازان متفاوت بود و هیچ سلاحی نداشت. سربازی خشمگین به سویش آمد و با لحنی دستوری، او را خطاب قرار داد. آرش متوجه شد سربازان او را با فرمانده خود اشتباه گرفته‌اند.

با کمی زیرکی، آرش توانست از سربازان اطلاعاتی کسب کند. فهمید که در دنیایی دیگر، یا شاید در زمانی دیگر، قرار دارد؛ جایی که جنگ و خونریزی، قانون زندگی است. جنگ‌ها بر سر منابع و قدرت بودند و هیچ‌کس به دنبال صلح و آرامش نبود.

آرش، که قلبش از دیدن این همه خشونت به درد آمده بود، تصمیم گرفت تغییری ایجاد کند. او می‌دانست که نمی‌تواند به تنهایی جلوی جنگ را بگیرد، اما می‌توانست بذرهای صلح و امید را در دل‌ها بکارد.

---

### بخش سوم: شعله‌ی امید در دل تاریکی

آرش، با استفاده از هوش و ذکاوت خود، به تدریج در میان سربازان نفوذ پیدا کرد. او با آنها از صلح، دوستی و اتحاد سخن می‌گفت و سعی می‌کرد آنها را متقاعد کند که جنگ، راه حل نیست.

در این میان، با افرادی آشنا شد که همچون او، از جنگ خسته شده بودند و به دنبال راهی برای پایان دادن به آن بودند. یکی از این افراد، باستان‌شناسی به نام "سورنا" بود که سال‌ها در جستجوی گنجینه‌های باستانی و آثار تمدن‌های ازدست‌رفته بود.

آرش و سورنا با یکدیگر متحد شدند و شروع به جستجو در خرابه‌ها و ویرانه‌های جنگ‌زده کردند. آنها امیدوار بودند بتوانند با یافتن گنجینه‌های باستانی، منابع مالی لازم برای بازسازی و آبادانی مناطق جنگ‌زده را فراهم کنند.

تلاش‌هایشان بی‌نتیجه نماند. آنها موفق شدند مقبره‌ای باستانی را کشف کنند که مملو از جواهرات، سکه‌های طلا و آثار هنری ارزشمند بود. آرش، با استفاده از این گنجینه‌ها، شروع به ساختن مدارس، بیمارستان‌ها و کارگاه‌های تولیدی کرد.

جنگآثار هنریایران باستانمنابع مالیآرش
۳
۰
رضا شکری
رضا شکری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید