
یه روز تابستون، بدجور گرما بود، گفتم برم یه «بستنی زعفرانی» مشتی بزنم تو رگ که جگرم حال بیاد. رفتم همون بستنیفروشی معروفِ نبشِ خیابون. صفِ مردم تا دمِ پیادهرو بود. منم که کلاً آدمِ صبوری هستم (البته تو حرف زدن!)، وایسادم تو صف.
جلو من یه آقایی بود با یه پیرهن آستین کوتاه و یه کلاه شاپو که فک کنم از زمانِ قاجار تا حالا دستش بوده. هی اینور اونور رو نگاه میکرد و با خودش میگفت: «ای داد، ای بیداد، اینا چرا اینقد کُندن! مگه میخوان کیمیا بسازن؟!»

نوبت که بهش رسید، برگشت سمتِ بستنیفروش و با اون لهجهی غلیظِ مشهدیِ اصیل گفت:
«اوستا! ما رو معطل نکنیها! یه دونه بستنی بده که هم زعفرونش زیاد باشه، هم خامه داشته باشه، هم پسته توش قایم نکرده باشی! اگه یه دونه پستهی دیگه اینوری نگاه کنه، میبرم پسش میدمها!»
بستنیفروشِ بیچاره که بنده خدا اصلاً تو فازِ این حرفا نبود، با خونسردی گفت: «حاجی، پولش میشه ۸۰ تومن.»

بستنیفروش گفت: «حاجی نمیخوای برو کنار، صف راه بند نیفته!»
طرف هم که دید بقیه دارن بهش نگاه میکنن، یهو وا رفت. یه نگاه به پولاش کرد، یه نگاه به بستنی، بعد خیلی شیک و مجلسی گفت: «اصلاً ولش کن! با این پول میرم یه کیلو هندونه میگیرم، هم خنکم میکنه، هم تا فردا صبح میتونم بخورم، تهش هم پوستاش میمونه واسه پوستاندازی!»
بعد هم با کلی قیافه گرفتن از صف اومد بیرون و راهشو کشید رفت. ما هم که پشت سرش بودیم، فقط نگاه میکردیم و میخندیدیم.
خلاصه که مشهدیا همیشه یه جوابِ دندونشکن یا یه تیکه پرتابی دارن که آدمو کُشتهمُردهی خودشون میکنه