ویرگول
ورودثبت نام
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

اولین تجربه آشپزی نگار

خورشید در حال پایین رفتن بود و پرتوهای نارنجی‌اش از پنجره آشپزخانه روی کانتر می‌تابید. «نگار»، دخترک دوازده‌ساله‌ای که همیشه با کنجکاوی به دست‌پخت مادرش نگاه می‌کرد، امروز تصمیم بزرگی گرفته بود: «مامان، امروز ناهار با من!»

مادر با لبخندی مهربان و کمی تردید نگاهش کرد و گفت: «مطمئنی؟ آشپزی کلی دردسر داره.» اما اشتیاق نگار، جای بحثی باقی نمی‌گذاشت.

نگار با اعتمادبه‌نفس یک سرآشپز بین‌المللی، پیش‌بند صورتی‌اش را بست. قرار بود «ماکارونی» درست کند؛ غذای محبوبش. طبق دستوری که مادر بارها انجام داده بود، قابلمه را پر از آب کرد و روی شعله گذاشت. تا اینجا همه چیز عالی پیش می‌رفت.

چالش اصلی وقتی شروع شد که پیازها را روی تخته گذاشت. هنوز اولین برش را نزده بود که اشک‌هایش جاری شد. زیر لب خندید: «این پیازها انگار از من متنفرن!» دستمالی دور سرش بست، چشمانش را نیمه‌بسته نگه داشت و با احتیاط زیاد، پیازها را خرد کرد. صدای جلز‌ولز روغن در ماهیتابه برایش مثل موسیقی کلاسیکِ یک رستوران مجلل بود.

وقتی گوشت چرخ‌کرده را به پیازهای طلایی اضافه کرد، عطر خوشی در فضا پیچید. اما درست در همان لحظه، فاجعه کوچک رخ داد! نگار که می‌خواست نمکدان را با مهارت در هوا بچرخاند، درِ نمکدان باز شد و مقدار زیادی نمک یک‌دفعه داخل مایه ماکارونی ریخت.نگارخشکش زد. قلبش تند می‌زد. با استرس به قاشق نگاه کرد، کمی از مایه چشید و بلافاصله صورتش جمع شد. «اووه… شورِ شور!»

می‌خواست ناامید شود و به اتاقش برود، اما یادِ مادرش افتاد که همیشه می‌گفت: «آشپزی یعنی حل کردن مسئله‌ها، نه فرار از اون‌ها.» او با سرعت به سراغ سیب‌زمینی‌ها رفت، یکی را خرد کرد و داخل مایه انداخت تا نمک اضافه را جذب کند، و کمی هم رب گوجه‌فرنگی و آب بیشتر اضافه کرد تا طعمِ تند و تیزِ نمک ملایم شود.

دقایقی بعد، وقتی ماکارونیِ دم‌کشیده را در دیس کشید و روی آن را با کمی سس تزیین کرد، آشپزخانه غرق در عطرِ ریحان و گوجه بود.

پدر و مادر پشت میز نشستند. اولین لقمه را که خوردند، لحظه‌ای سکوت کردند. نگاربا اضطراب نفسش را حبس کرده بود. مادر لبخند زد و گفت: «نگار این بهترین ماکارونی‌ای بود که توی این چند وقت خوردم، انگار یه طعم خاص و جدید داره!»

نگار با خوشحالی خندید؛ او می‌دانست آن طعم خاص، ترکیبی از تلاش، یک اشتباه کوچک و کلی عشق بود. آن روز، نگارنه تنها یک غذا، بلکه درسی را یاد گرفت که در هیچ کتاب آشپزی نوشته نشده بود: اینکه گاهی اوقات، کمی چاشنیِ خلاقیت، هر اشتباهی را به یک تجربه شیرین تبدیل می‌کند.

موسیقی کلاسیکآشپزینگارتجربه
۱
۰
نرگس مشهدی
نرگس مشهدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید